0

پفکیه ؛کامکیه!!!!

 
lenditara1
lenditara1
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : بهمن 1391 
تعداد پست ها : 9088
محل سکونت : همین دورو ورا

پفکیه ؛کامکیه!!!!
جمعه 28 فروردین 1394  2:26 PM

پفکیه ؛کامکیه!!!!

دفاع مقدس

دشمن عقبه جبهه مهران را زده بود، سینه كش ارتفاعات را بمباران كرده بود، از هر طرف صداى آه و ناله بچه ها به گوش مى رسید، دشت پر از شهید و مجروح و مصدوم بود، بیچاره امدادگران نمى دانستند به حرف چه كسى گوش كنند، و سراغ كدام یكى بروند، چون همه ظاهراً یك وضع داشتند، تا معاینه نمى شدند و از نزدیك به سراغشان نمى رفتى نمى توانستى یك نفر را بر دیگرى ترجیح بدهى، در همین زمان بالاى سر یكى

دفاع مقدس

 از بچه هاى گردان رفتیم، كه وقتى سالم بود امان همه را بریده بود، محل زخم و جراحتش را باند پیچى كردم دیدم واقعاً دارد گریه مى كند، گفتم: تو كه طوریت نشده، بى خودى داد و فریاد راه  انداخته بودى كه چى؟ با همان حال و وضعى كه داشت گفت: من هم چیزى نگفتم، فقط یاد بچگیم افتاده بودم كه سر كوچه و محل خوراكى مى فروختم، براى همین داشتم مى گفتم:«آ...ى! كامك، پفك كه شما آمدید». خندیدم و گفتم:

«تو موقع مردن هم دست بردار نیستى.»

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها