دعايمعاون
پنج شنبه 7 اسفند 1393 4:49 PM
راوي :همرزم شهيد
منبع :نوازشگران جان(روايت عشق استان سمنان)
بعد از ظهر بود كهتمامنيروهايآمادهعملّياتكربلاي4، در نقطهيرهاييجمعشدهبودند.
مناوّلين بار بود كهبهجبههآمدهبودم. در مقرّ تيپ12 قائمبوديم. شهيدمحمود بياريان، فرماندهيدستهياُسامهبود و مهديحلواني معاونش.
شبها كهبهديدنشانميرفتم، همانجلويچادر بينايندو شهيدمينشستم. محمود بهمنميگفتسيّدعلي! قبلاً كهمعاونشيخحسنمعصوميبودم، هميشهدعا ميكردمخدايا فرماندهبرود، و معاونشبرايحفظاسلامبماند. وليحالا كهمنفرماندههستمو مهديمعاوناست، دعا ميكنمنكند آندعاهايقبليمنمستجابشود. الاناز خدا ميخواهمفرماندهبماند ومعاونشبرود. سپسشهيد بهمهدياشارهميكرد و ميگفتنگاهكنببينچهچهرهينورانيدارد، اصلاً برايشهادتلحظهشماريميكند. وليما هنوزخودمانرا نساختهايم.
باز بهمهديميگفتمهديجان! سلاممرا بهشهدا برسان، و بهايشانبگو مااينجا راهآنها را ادامهميدهيم. در ضمنزياديهماز منتعريفنكنكهمرادنبالخودشانبكشند، و زياديهمبدگويينكنكهخطشفاعتما را كور كني.بعضيوقتها اگر تو را اذيّتميكنمبرايايناستكهميدانمشهيد ميشويونميخواهممرا دنبالخودتبِكشي.
بهمنميگفتسيدعلي! تو چهفكر ميكني؟ مندر جوابشميگفتمانشاءاللّه كههر دو دعايتمستجابشود. همفرماندهشهيد ميشود، و هممعاونش. وليآنروز ميدانعملدر پيشبود. محمود مشغولكارهايدستهبودو مهديهموصيّتنامهمينوشت. محمود بهمهديگفت: برو از مسؤولمهمّاتبرايبچهها نارنجكبگير. سپسمرا بهكناريبرد، و شروعكرد بهحلاليتطلبيدن. ميگفت: ديگر برنميگردم. اينحرفها در او كههميشهشهادترا برايطرفمقابلطلبميكرد، خيليعجيببود. با اينحالباز همبهشوخيگفتم:خدا كند كههمينطور شود. همهبچههايگرداناز خدا همينرا ميخواهند.مخصوصاً دوستما محمدتقيمهدوي.
وليبا يككلامبر تماماينشوخيها قلمكشيد و گفت: «جدّيميگويم، منشهيد ميشوم».
مرا نصيحتكرد. اصلاً طور ديگريحرفميزد. مندلبهاو سپردهبودم. درهمانحالبرايبررسينقشهيعملياتي مرا صدا زدند. بار اوّلگفتمچشم، الانميآيم. بار دومپيكدنبالمآمد، با او بهجلسهرفتيم.
مشغولبررسينقشهبوديمكهصدايخمپارهدر چند متريمحلجلسه،توجههمهرا بهخود جلبكرد. ناهار را همآوردهبودند، و آقايقاسمي داشتغذابينبچهها تقسيمميكرد.
بهسمتشهدا و مجروحيندويديم. منو يكنفر ديگر، شروعبهجمعآوريشهدا كرديم. در آنلحظه، اگر برادرمهمبود او را نميشناختم.
آخرينشهيد محمود، و آخرينمجروحمهديبود. منبا ديدنسر مهديكهمثلچشمهاز آنخونميجوشيد، بهخود آمدمو او را شناختم. ديگر كار حملتمامشدهبود و كسيدر صحنهنبود. ناگهاندر جايخود ميخكوبشدم. ماشينآمد و مهديو مجروحينرا برد.
كنار منرويخاكريز، محمود دراز كشيدهبود و شيار خوناز صورتشسرازيرشدهبود. نميخواستمباور كنمكهمهديحلوانيآنگونهمجروحشدهاست!نميخواستمباور كنممحمود بيارياناينگونهبهشهادترسيدهاست! نهاينمحمود نبود! انگشتر محمود را در دستشديدم. صدايگريه و زاريمنفضا را پركردهبود.
برادرمسيدمصطفيرسيد. در حاليكهنفسنفسميزد، گفت:
«چيه، چهخبره! چرا خاكريز را گذاشتيرو سرت؟»
سپسادامهداد تو با اينكارتروحيهيبچهها را تضعيفميكني. با گريهگفتم: محمود بياريانشهيد شد.
برادرمگفتخدا بيامرزدش!
گفتم: مهديهممجروحشد.
گفتخدا شفايشبدهد!
تا رفتمبگويمكهخيليهايديگر همشهيد و مجروحشدهاند، گفتمگرنميبينيدشمناينجا را، گِرا گرفتهاست؟ تا خمپارهنيامدهو تو را تكهتكهنكردهاستاز اينجا بلند شو برو!
از همه دل بریده ام،دلم اسیر یک نگاست،تمام آرزوی من زیارت امام رضـــــــــاست