پاسخ به:پاورچین...پاورچین...
پنج شنبه 21 اسفند 1393 12:36 PM

▼مرحله اول عملیات که تمام مـے شود، آزاد باش مـے دهند و یک جعبه کمپوت گیلاس؛ خنک ، عین یک تکه یخ . انگار گنج پیدا کرده باشیم توے این گرما. از راه نرسیده، مـے گوید«مـے خواین از مهمونتون پذیرایـے کنین؟» مـے گویم « چشمت به این کمپوتا افتاده؟ اینا صاحاب دارن. نداشته باشن هم خودمون بلدیم چــے کارشون کنیم .»
چند دقیقه مــے نشیند.تحویلش نمــے گیریم،مــے رود. علــے که مــے آید تو ، عرق از سر و رویش مــے بارد. یک کمپوت مــے دهم دستش. مــے گویم «یه نفر اومده بود ، لاغر مردنــے . کمپوت مــے خواست بهش ندادیم. خیلــے پر رو بود. » مــے گوید «همین که الان از این جا رفت بیرون؟ یه دست هم نداشت؟ » مــے گویم « آره . همین» مــے گوید « خااااااک ! حاج حسین بود .» ►
چهار راه برای رسیدن به آرامش:
1.نگاه کردن به عقب و تشکر از خدا 2.نگاه کردن به جلو و اعتماد به خدا 3.نگاه کردن به اطراف و خدمت به خدا 4.نگاه کردن به درون و پیدا کردن خدا
پل ارتباطی : samsamdragon@gmail.com
تالارهای تحت مدیریت :
مطالب عمومی کامپیوتراخبار و تکنولوژی های جدیدسیستم های عاملنرم افزارسخت افزارشبکه