خاطرات > رزمندگان > آخرین نفس
شنبه 27 آذر 1389 7:48 PM
معمولاً در خط کانال هایی برای تردد نیروها حفر می شد آن روز بعد از یک درگیری طاقتفرسا در هنگام عبور از داخل کانال متوجه شدم
یکی از برادران رزمنده سرش را بین دو زانو گذاشته بود به نظرم خواب آمد دستی به روی شانه اش زدم و چند مرتبه گفتم:برادر بلند شو، این جا جای خواب نیست» جوابی نداد، فکر کردم او باید چقدر خسته باشد که صدای من را متوجه نمیشود، خواستم او را به پشت برگردانم تا راحتتر بخوابد وقتی سرش را بلند کردم ناگهان خون پرفشاری از ناحیه گلویش به بیرون پاشید گلوله دقیقا به گلویش اصابت کرده بود چشم هایش نیمه باز بود و به من نگاه میکرد او هنوز داشت جان میداد، آخرین صدای نفس کشیدنش را شنیدم از ترس چند قدم به عقب برداشتم، او پیش خدا رفت اما هنوز صدای آخرین نفس کشیدنش در ذهنم باقی مانده است.
منبع: سایت صبح