0

خاطرات > رزمندگان > انا عراقی

 
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

خاطرات > رزمندگان > انا عراقی
شنبه 27 آذر 1389  7:37 PM

عملیات والفجر هشت من و یکی از دیگر تیربارچی‌‌ها شروع به تیراندازی کردیم ساعتی بعد او گفت: یک نفر سر تیربار را می‌کشد.

فکر کردم خیالاتی شده مگر می شود در حال شلیک لوله‌ی داغ تیربار را کسی دست بزند چه‌برسد به اینکه آن را بکشد صبح وقتی داشتم اسلحه را تمیز می‌کردم یک‌نفر گفت: الافی فکر کردم بچه‌ها دارند شوخی می‌کنند بدون اینکه نگاه کنم گفتم بروکنار بگذار به کارم برسم دوباره گفت: انا عراقی یکباره سرم را بالا گرفتم باورم نمی‌شد یک سرباز عراقی با تجهیزات کامل آب تو دهنم خشک شد سریع تجهیزاتش را زمین گذاشت و دستانش را بالا برد بعد هم گفت: شب گذشته او سر تیربار را می‌کشیده است ترس عراقی‌ها برای ما جالب بود شاید این لطف خدا بود آنها اینگونه خود را تسلیم کردند.

منبع : سایت صبح 

 

 
 
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها