خاطرات > رزمندگان > اولین نگهبانی
شنبه 27 آذر 1389 7:33 PM
در یک شب بارانی زیر سقف طلقی نشسته بودیم و سه نفری پست میدادیم سه تا همولایتی گرم گفتگو بودیم
رمز شب؛ بیست و یک، علی، شهادت بود صدای خش خش در آن تاریکی از فاصله نه چندان دور به گوش میرسید پیش خودمان می گفتیم نکند گشتی های عراقی باشند به بچهها گفتم کاری نکنید تا خوب بیایند جلو، وقتی که صدا نزدیکتر شد یکی از بچهها که برای اولین بار نگهبانی میداد یکمرتبه بلند شد و با عجله گفت ایست ایست، مو میگم بیست و یک، تو بگو علی، مو میگم شهادت، در همین لحظه صدای الاغ درآمد و مطمئن شدیم که عراقی نیست، اما تا صبح عبارت این دوستمان را تکرار میکردیم و میخندیدیم.
منبع: سایت صبح