پاسخ به:داستانکهای طنز
سه شنبه 21 بهمن 1393 8:18 AM
در قصه ای، دو خواهر، بر اثر سعایت نامادری، به وسیله ی پدرشان در بیابان رها می شوند. به شاهزاده ی اسب سواری می رسند، شاهزاده از دخترها می پرسد که هنرتان چیست؟ خواهر بزرگ می گوید : لشکری را با گرده نانی و تخم مرغی سیر می کنم و خواهر کوجک تر می گوید: هر چه لشگر داری روی فرشی جای می دهم. شاهزاده می گوید : ببینم! خواهر بزرگ نانی می پزد که از شوری نمی توان به آن لب زد و روی تخم مرغی آن قدر نمک می پاشد که از شوری نمی توان آن را خورد! هر که لب می زند حالش بد می شود و کنار می رود. خواهر کوچک، فرشی می بافد و در هر تارش سوزنی فرو می کند. لشکران که بر آن فرش پا می گذارند، آخ می گویند و فرار می کنند! شاهزاده ( که احتمالا آدم خوش ذوق و با جنبه ای بوده و قریحه ی طنز داشته ) خوشش می آید، دختر بزرگ را خودش می گیرد و دختر کوچک را به پسر وزیر می دهد!
مدیرتالارلطیفه وطنزوحومه