0

خاطرات > رزمندگان > پاتك

 
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

خاطرات > رزمندگان > پاتك
شنبه 27 آذر 1389  4:11 PM

عمليات كربلاى پنج شلمچه بوديم. جدالى نابرابر كه در آن هيچ خاكريزى نبود كه رنگ پاتك به خود نديده باشد.

هيچ سنگرى نبود كه براى لحظاتى ميزبان فرشته ها نشده باشد. هيچ نخلى نبود كه با آوازهاى دلتنگى به چاهى پناه نبرده باشد. آن روزها كه آسمان شلمچه سرشار سرب و دود و تركش بود، آن سوى درياچه ماهى از ساعت ۹ شب پاتك سنگينى توسط عراقى ها شروع شده بود كه بچه ها با كمترين امكانات تمام قد در مقابل دشمن ايستادگى مى كردند. اين هجوم دوازده روز ادامه داشت. آن طرف درياچه يك راه ارتباطى بيشتر نبود. سمت چپمان دشمن بود و پشت سرمان آب! آتش عراقى ها همچنان آتشين مى كرد و داخل سنگرها آب تا زانو مى رسيد. چند ساعتى از عمر صبح گذشته بود و بچه ها از شب قبل آب و غذا نخورده بودند. لب ها تشنه بود و تن ها خسته! تا عقب هم دو كيلومترى فاصله داشتيم. در اين فضاى سخت و تركشى كه سربلند كردن دل مى طلبيد، ناگهان بطرى آب معدنى اى داخل سنگر افتاد. اول باورمان نمى شد. اما نه مثل اين كه واقعيت داشت. رويم را برگرداندم كه ببينم صاحب اين دل شير كيست كه چشمم به دو تا از بچه ها افتاد كه ۱۶ يا ۱۷ سال بيشتر نداشتند. آنان را نشناختم. جزو بچه هاى واحد خودمان هم نبودند. قبلاً آنان را جايى نديده بودم. اما كارشان واقعا شيرگونه بود. آنان را برانداز كردم. خوب كه دقت كردم ديدم كه يكى از آنان دستش از مچ قطع شده است و تنها يك انگشت از آن باقى مانده است و با همان يك انگشت يك گونى پر از آب معدنى روى شانه اش انداخته و بين بچه ها تقسيم مى كرد. عمليات به پايان رسيد و ما هم به پشت خط منتقل شديم. تصميم گرفتم خبرى از آن دو بسيجى بگيرم اما هرچه گشتم كمتر يافتم. مدتى گذشت تا اين كه يكى از روزها، عكس يكى از آن دو را در روزنامه ديدم كه به شهادت رسيده بود و از ديگرى هم خبرى نبود.
بازنويس: اميرحسين حسينى

 


 
 
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها