0

چگونه دیوانه شدم(داستان)

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

چگونه دیوانه شدم(داستان)


چگونه دیوانه شدم(داستان)


چگونه دیوانه شدم

 

از من می پرسند که چگونه دیوانه شدم. چنین روی داد : یک روز بسیار پیش از آن که خدایان بسیار به دنیا بیایند از خواب عمیقی بیدار شدم  و دیدم که همه ی نقاب هایم را دزدیده اند. همان هفت نقابی که خود ساخته بودم و در هفت زندگیم بر چهره می گذاشتم . پس بی نقاب در کوچه های پر از مردم دویدم وفریاد زدم : ''دزد . دزد. دزدان نابکار" .  مردان و زنان بر من خندیدند و پاره ای از آن ها از ترس من به خانه هاشان پناه بردند.

هنگامی که به بازار رسیدم  جوانی که بر سر بامی ایستاده بود فریاد براورد:''این مرد دیوانه است". من سر بر داشتم که  او را ببینم ، خورشید نخستین بار چهره ی برهنه ی مرا بوسید و من از عشق خورشید مشتعل شدم ، و دیگر به نقاب هایم نیازی نداشتم . و گویی در حال خلسه فریاد زدم:''رحمت ، رحمت بر دزدانی که نقاب های مرا بردند".

چنین بود که من دیوانه شدم . و از برکت دیوانگی هم به آزادی و هم به امنیت رسیده ام ، آزادی تنهایی و امنیت از فهمیده شدن ، زیرا کسانی که مارا می فهمند چیزی را در وجود ما به اسارت می گیرند.

ولی مبادا که از این امنیت ، زیاد غره شوم. حتی یک دزد هم در زندان از دزد دیگر در امان است.

 

جبران خلیل جبران


ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

سه شنبه 13 آبان 1393  7:36 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها