0

داستان کوتاه - چشم

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

داستان کوتاه - چشم


داستان کوتاه - چشم


روزي چشم به ديگر يارانش گفت: کوهي پوشيده از ابر در پشت اين دره ها مي بينم. به راستي که چه کوه زيبايي است.
گوش گفت: کجاست آن کوهي که تو مي بيني؟ من صداي او را نمي شنوم.
دست گفت: من بيهوده مي کوشم تا او را لمس کنم اما هيچ کوهي را نمي يابم.
بيني گفت: من وجود او را درك نمي کنم زيرا قادر نيستم او را ببويم. پس وجود آن غيرممكن است!
آنگاه چشم به سوي ديگري برتافت و با خود خنديد، درحالي که حواس ديگر دربارۀ چنين خيالبافي هايي گفتگو مي کردند و به اين نتيجه رسيدند که چشم از راه بدر شده است!


ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

شنبه 10 آبان 1393  11:03 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها