0

به رنگ شقايق

 
amirpetrucci0261
amirpetrucci0261
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 27726
محل سکونت : http://zoomstar.ir/

به رنگ شقايق

آمده بود و مى گفت، مهمات نداريم، بچه ها پوتين ندارن، اين طوى چه جورى بگم بجنگند ! حتى گاهى مى ديدم گوشه اى نشسته و بى صدا گريه مى كند. دل نازك بود و كار فرماندهى پاك فرسوده اش كرده بود. صدايش زدم گفتم: عراق مى خواهد پاتك طولانى انجام دهد، شما يك سر برو مرخصى و سرى به خانواده بزن. نگاهى كرد و با لحنى جدى گفت: مى دانم، پسر بزرگم تصادف كرده و مرحوم شده است. خدا رحمتش كند، خدا داد، خودش هم گرفت. حالا با اين مقدمه چينى ها مى خواهيد مرا بفرستيد تشييع جنازه پسرم، اينجا به من احتياج هست، من نمى روم، دلم آرام گرفت و نفس راحتى كشيدم.
* * *
به در و ديوار سنگر و سر و لباس ما نگاه مى كرد و حرص مى خورد، آب ميوه هم تعارفش كرديم نخورد. مى گفت: جواب نمى دهم، من سرتيپ ام، يك نفر بياوريد هم رده من باشد، تا با او صحبت كنم. مترجم كسانى را كه آنجا بودند معرفى كرد، يك نفر فرمانده لشكر، يك نفر قائم مقام سپاه و افرادى در رده هاى فرماندهى. سرتيپ بهت زده نگاه كرد، بعد بلند شد و سه بار گفت: «والله صدرالاسلام» بعد هم گفت: نقشه منطقه را بياوريد.
* * *
پرسيد: چيه نگرانى
گفتم: نمى بينى بايد راه بيفتيم، طرف هم كه انگار از غيب خبردار شده درست روى معبر را هدف گرفته، گفت: توكل به خدا. بعد نشست كنار ستون و شروع كرد اذان گفتن، حين اذان گفتن، گريه اش گرفت، يكى يكى بچه ها هم گريه شان گرفت، تا اذان تمام شد، تيربار عراقى ها هم خاموش شد. راه افتاديم، بدون هيچ تلفات. پاى خاكريز دوبار آمد پيشم، داشتيم حرف مى زديم. ديديم دو تا عراقى توى يك سنگر دارند مى جنبند، نارنجك را كشيد و دويد طرفشان، چنان الله اكبر گفت كه عراقى ها از سنگر دويدند بيرون، حالا مانده بود با نارنجك توى دستش و سنگر خالى چكار كند، نارنجك را پرت كرد توى حفره اى خالى و دراز كشيد.

فاطمه علوى
روزنامه ایران

پنج شنبه 25 آذر 1389  6:02 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها