بعد از مدتها ، نمی دانم 10 سال ، 12 سال و یا بیشتر از دیدار آخر گذشته بود .
طمع لحظه دیدار آخر در دل پدر مانده بود.
هر روز دعا می کرد تا خبری از پسرش به او برسد. بلاتکلیفیخیلی بد است.آدم کلافه می شه .چشمش به در می مانه که هر لحظه خبری از در راه ماندش به او برسه.
آخر یک روزجوابی از اورسید و پدر بهت زده به او نگاه می کرد :

اما هرچه بود با دلی پر از اطمینان گفت : خدا این قربانی مرا در راه دین و اسلامت قبول فرما ....و این لحظه دیدار به یاد ماندنی ترین لحظه زندگی پدر شد.