کالا قوزى
|
کالا قوزى
|
| خواهرش شورى بو برده بود که زن کاکاش (برادر) فاسق دارد اما نمىتوانست مطلب را به کاکاش بروز بدهد. يک روز کاکاش آمد خانه و سه چارک گوشت آورد که زنش طاس کباب بار کند. شوهرو (آن شوهر معهود) که رفت فاسقو (فاسق معهود) آمد و زنکه (به اين صورت 'کاف' علاوه بر آنکه افادهٔ اصغير مىکند تحقير را هم مىرساند.) هم گوشتها را کباب کرد و با هم خوردند. خواهر شوهر فهميد اما باز هيچ چى نگفت. شب که شد شنيد که زن و شوهر تو بالاخانه بگومگو مىکنند و مرد مىگويد: 'چرا گوشت بار نگذاشتي؟' زن هم مىگويد: 'براى اينکه گربه بردش.' خواهر شوهر از توى حياط گفت: |
| |
| 'کالا (۱) قوزى بالاخونه (۲) |
|
يکى تار مىزد يکى کمونچه (۳) |
| گوشت سه چارک گربه سِه وَقه (۴) |
|
چطو (۵)بزد ميون خونه (۶) ' |
|
| |
| (۱) . کلاه |
| (۲) . بالاخانه |
| (۳) . کمانچه |
| (۴) . پانزده سير |
| (۵) . چطور |
| (۶) . ميونخونه:ميانخانه |
| |
| کاکاى ضعيفه تازه فهميد که خواهرش چىچى مىگويد و قضيه از چه قرار است! |
| |
| - کالاقوزى |
| - عروسک سنگصبور (قصههاى ايرانى جلد سوم) ـ ص ۳۳ |
| - تأليف: سيدابوالقاسم انجوى شيرازي |
| - انتشارات اميرکبير، چاپ اول ۱۳۵۵ |
| - به نقل از: فرهنگ افسانههاى مردم ايران ـ جلد يازدهم ـ علىاشرف درويشيان ـ رضا خندان (مهابادي)، نشر کتاب و فرهنگ، چاپ اول ۱۳۸۱ |
آنروز .. تازه فهمیدم ..
در چه بلندایی آشیانه داشتم... وقتی از چشمهایت افتادم...
دوشنبه 22 آذر 1389 7:26 AM
تشکرات از این پست