باران
اشک تو بود
که در بهار پاییز
پشته های تنهایی را سبز کرد
لاله های سکوت واژگون
سر به زمین
دل به آسمان
کثرت افق دشت گشت
غروب ها
بوی خالی چیزی
بر پیکر صحرا
گذر داشت
برکه اما
خشم من شد
آفتاب ظهر بی تاب
حصار نیزارهای ترید
دست و پا بسته
شعر از:مهدي ناصري