
بسم رب الشهدا و الصديقين
مي نويسم از شهدا
ظهر تابستان بود و خستگي و تشنگي ، سوار بر موتور زير آفتاب به دنبال آبسردكني مي گشتم براي رفع تشنگي
در محله اي به نام دستواره ي تهران . از دور مسجدي را ديدم ؛ قبلا هم آن جا رفته بودم . نام مسجد
حضرت ابوالفضل عليه السلام
اين دفعه مثل هميشه نبود
آبسرد كني هم آن جا بود
جلو رفتم و سيراب شدم سرم را بالا آوردم
فكرش را نمي كردم
عكس شهيد محمدرضا دستواره را ديدم
آن جا مقر حضرت ابوالفضل عليه السلام ، موقعيت شهيد محمد رضا دستواره بود
ناخود آگاه احساس تشنگي كردم و زبان به صدا در آمد و گفت :
السلام عيك يا ابا عبداله ...
آن روز من دعوت شده بودم موقعيت شهيد محمد رضا دستواره
شهيد دستواره از طرف حضرت ابوالفضل (عليه السلام ) مأموريت داده شده بود تا مرا به ياد تشنگي بياندازد
تشنگي آن روز عاشورا و لبان خشكيده ي آن طفل معصوم
حضرت علي اصغر عليه السلام
و شرمندگي من ...
السلام عليك يا ابا عبداله و علي الارواح التي حلت بفنائك...