برگرفته از کتاب «دریای جان»، اثر هلموت ریتر
روزی مردی بخیل با عيال خود طعام می‌خورد ، سائلی بر در آمد، زن خواست كه سائل را طعام دهد اما از شوهرش می‌ترسيد ، به بهانه‌ای به در خانه شد و نيم ‌نانی در زير جامه گرفت و به سائل داد ، شوهر خبر يافت و او را طلاق داد.
روزگاری برآمد، زن شوهر ديگری نمود، روزی با اين شوهر نيز طعام می‌خورد، سائلی ديگر بر درآمد، خواست كه وی را طعام دهد، با خود گفت: "مبادا اين شوهر خوی شوهر پيشين داشته باشد، از وی دستور می‌خواهم" و دستوری خواست، شوهر گفت: "هر آنچه مانده از طعام را بردار و به وی ده"، زن طعام را برداشت و در سرای باز كرد، شوهر پيشين خود را ديد، فريادی از آن زن برآمد ، شوهرش از خانه بيرون دوید كه تو را چه رسيده است؟
گفت: "اين سائل كه می‌بينی شوهر من بود و مال بسيار داشت، اما بخل عظيم بر وی مستولی بود، به سبب بخل، مالش از دست رفته و محتاج خلقان شده است" ، مرد گفت: "بهتر از اين بشنو، آن درويشی كه به در خانه شما آمد كه وی را نيم‌ نان دادی كه بدان سبب اين مرد تو را طلاق داد، من بودم، درويش و محتاج خلق ، اما سخی و جوانمرد بودم، حق تعالی به سبب جوانمردی، مرا توانگر گردانيد و او را به سبب بخل درويش گردانيد."