0

13 موذن

 
alipaidar
alipaidar
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : اردیبهشت 1391 
تعداد پست ها : 355
محل سکونت : اصفهان

13 موذن

آخرین روز سال 72 بود. بچه های تفحص همه به دنبال پیکرهای مطهر شهدا بودند. مدتی بود که در منطقه خیبر (طلائیه) به عنوان خادم الشهدا، انتخاب شدیم. با دل و جان به دنبال پاره های دل این ملت بودیم.
سکوت سراسر طلائیه و جزایر را فرا گرفته بود.
سکوتی که روح را دگرگون می کرد.
قبل از وارد شدن به منطقه تابلویی زیبا نظرمان را جلب کرد:

            با وضو وارد شوید این خاک آغشته به خون شهیدان است

این جمله کلی حرف داشت
همه ایستادیم
نزدیک ظهر بود
بچه ها با آب کمی که همراهشان بود وضو گرفتند
ناگهان صدای دلنشین اذان آن هم به صورت دسته جمعی به گوشمان رسید!
به ساعت نگاه کردم
وقت اذان نبود!
همه این صدا را می شنیدند
هر لحظه بر تعجب ما افزوده میشد
نوای اذان بسیار زیبا و دلنشین بود
این صدا از میان نیزارها می آمد
با بچه ها به سمت صدا حرکت کردیم
این منطقه قبلا محل عبور قایق ها بود
هر چه جلو می رفتیم صدا زیباتر میشد
اما هر چه گشتیم اثری از موذنین نبود!
محدوده صدا مشخص بود لذا به همان سمت رفتیم
ناگهان در میان نیزارها قایقی را دیدیم
لبه آن از گل و لای بیرون زده بود
به سرعت به سمت آن رفتیم
قایق را به سختی از لابه لای نی ها بیرون کشیدیم 
آنچه میدیدیم بسیار عجیب و باورکردنی بود
درون قایق شکسته پر از پیکرهای شهدا بود
آنهای سالهای سال در میان نیزارها قرار داشتند
آنها را یکی یکی خارج کردیم
.
.
.
پیکر مطهر سیزده شهید در داخل قایق بود
عجیب تر اینکه همه آنها شهدای گمنام بودند!


 

عکس

هنگامی که شیپور جنگ نواخته شود ؛ شناختن مرد از نامرد آسان می شود ، پس ای شیپورچی بنواز .

شهید مصطفی چمران

 

سه شنبه 30 آبان 1391  3:03 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها