گردآوري: عبدالرحيم سعيدي راد
من بند کفش شما بسیجیان هستم!
سال 61 پادگان 21 حضرت حمزه اقای « فخر الدین حجازی » آمده بودند منطقه برای دیدار رزمندگان. ايشان در سخنانی خطاب به بسیجیان و از روی ارادت و اخلاصی که داشتند گفتند : من بند کفش شما بسیجیان هستم!
یکی از برادران نفهمیدم خواب بود یا عبارت را درست متوجه نشد . از آن ته مجلس با صدای بلند و رسا در تایید و پشتیباینی از این جمله تکبیر گفت . حمعیت هم با تمام توان الله اکبر گفتند و بند کفش بودن او را تایید کردند!
كله مثلثي
مربي كه به ما آموزش تاكتيك ميداد، خيلي سختگير بود و بچهها سعي ميكردند به نحوي از زير بار آموزش شانه خالي كنند. اما مربي براي اينكه خيال همه را راحت كند گفت: «بچهها همانطور كه مي بينيد سر من مثلثي شكل است؟ براي همين هم كسي نميتواند كلاه سرم بگذارد. پس مثل بچههاي خوب بنشينيد و كارتان را انجام بدهيد و كلك نزنيد.»
تو فقط يک پايت قطع شده
بار اولم بود که مجروح ميشدم و زياد بي تابي مي کردم يکي از برادران امدادگر بالاخره آمد بالاي سرم و با خونسردي گفت: « چيه، چه خبره ؟ تو که چيزيت نشده بابا! تو الان بايد به بچههاي ديگر هم روحيه بدهي آن وقت داري گريه ميکني ؟! تو فقط يک پايت قطع شده ببين بغل دستي است سر نداره هيچي هم نميگه!
اين را که گفت بياختيار برگشتم و چشمم افتاد به بنده خدايي که شهيد شده بود! بعد توي همان حال که درد مجال نفس کشيدن هم نميداد کلي خنديدم و با خودم گفتم عجب عتيقه هايي هستند اين امدادگرا...
ديگ و خمپاره
يك روز عصر موقع پخش مستقیم غذا! خمپاره زدند، همه فرار كردیم. هر یك از سویی، برخاستیم و آمدیم. دیدیم خمپاره درست خورده كنار دیگ غذا، اما عمل نكرده است.
به همدیگر نگاه كردیم، دوست رزمندهای گفت: باز گلي به جمال و شجاعت دیگ! با همه سیاهیش از ما رو سفیدتر است. از جایش تكان نخورده، آفرین.
يكي ديگه گفت: اگه اين جناب ديگ مثل ما شيرجه رفته بود روي زمين كه ما الان چيزي براي خوردن نداشتيم.
قُلْ سِیرُوا فِی الْأَرْضِ فَانظُرُوا کَیْفَ بَدَأَ الْخَلْقَ ثُمَّ اللَّهُ یُنشِئُ النَّشْأَةَ الْآخِرَةَ إِنَّ اللَّهَ عَلَى کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ (بگو در زمین بگردید و بنگرید خداوند چگونه آفرینش را آغاز کرده است، سپس خداوند به همین گونه، جهان را ایجاد می کند خداوند یقیناً بر هر چیز تواناست) /عنکبوت20