به نام مهربونی
آموخته ام كه وقتی ناامید میشوم
خداوند با تمام عظمتش ناراحت می شود و عاشقانه انتظار می كشد
كه به رحمتش امیدوار باشم...
هرچند كه در اوج نا امیدی به سر می برم و درهای پیش رویم همه بسته است
هرچند كه دلم به اندازه ی تمام آسمان, نه به اندازه ای كه بی اندازه است گرفته
و احساسم دیگر یاری ام نمی كند
و شده ام مثل یه گره كور
یه اشك كه هرچه می چرخد هق هق نمی شود ...
یه آه كه یخ زده ...
یه سایه كه دنبال یه خواب راحت تابستان می گردد...
شده ام یه نقطه قبله ممیز....
اما اگر تو عاشقانه انتظارم را می كشی چرا آغوش پر مهرت را پس بزنم...
اگر تو مهربان ترین هستی چرا دستان پر مهرت را نگیرم...
مدتی ترك آغوشت كردم اما ترك دوست داشتنت هرگز...
ترك آغوشت كردم به خیال اینكه دیگر مرا نمی بینی ,صدایم را نمی شنوی و دوستم نداری و
غافل بودم از اینكه خودم كر و كور شده ام ...
اكنون كه عاشقانه به انتظارم نشسته ای بگذار برایت بگویم:
كه چقدر دوستت دارم و چقدر به بخشش و مهربانی ات محتاجم
مرا ببخش مهربان و همیشه مهربان بمان
دوستت دارم به اندازه ی تمام بی اندازه ها 