تفسير نمونه ج : 22ص :442
فَذَكرْ فَمَا أَنت بِنِعْمَتِ رَبِّك بِكاهِنٍ وَ لا مجْنُونٍ(29) أَمْ يَقُولُونَ شاعِرٌ نَّترَبَّص بِهِ رَيْب الْمَنُونِ(30) قُلْ تَرَبَّصوا فَإِنى مَعَكُم مِّنَ الْمُترَبِّصِينَ(31) أَمْ تَأْمُرُهُمْ أَحْلَمُهُم بهَذَاأَمْ هُمْ قَوْمٌ طاغُونَ(32) أَمْ يَقُولُونَ تَقَوَّلَهُبَل لا يُؤْمِنُونَ(33) فَلْيَأْتُوا بحَدِيثٍ مِّثْلِهِ إِن كانُوا صدِقِينَ(34)
ترجمه:
29 -حال كه چنين است تذكر ده ، و به لطف پروردگارت تو كاهن و مجنون نيستى.
30 -بلكه آنها مىگويند او شاعرى است كه ما انتظار مرگش را مىكشيم!
31 -بگو : انتظار بكشيد كه من هم با شما انتظار مىكشم ( شما انتظار مرگ مرا و من انتظار پيروزى و نابودى شما را!).
32 -آيا عقلهايشان آنها را به اين اعمال دستور مىدهد ؟ يا قومى طغيانگرند ؟
33 -آنها مىگويند قرآن را به خدا افترا بسته ، ولى آنها ايمان ندارند.
34 -اگر راست مىگويند سخنى همانند آن بياورند.
تفسير نمونه ج : 22ص :443
شان نزول:
در روايتى آمده است قريش در دار الندوة اجتماع كردند ، تا براى جلوگيرى از دعوت پيامبر اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلّم) كه خطر بزرگى براى منافع نامشروع آنها محسوب مىشد بينديشند.
يكى از مردان قبيله بنى عبد الدار گفت : ما بايد منتظر باشيم كه او بميرد ، زيرا به هر حالاو شاعر است و به زودى از دنيا خواهد رفت ، همانگونه كه زهير و نابغه و اعشى ( سه نفر از شعراى جاهليت ) از دنيا رفتند ( و بساطشان برچيده شد و بساط محمد (صلىاللهعليهوآلهوسلّم) نيز با مرگش برچيده خواهد شد ) اين را گفتند و پراكنده شدند ، آيات فوق نازل گشت و به آنها پاسخ گفت.
تفسير : اگر راست مىگويند كلامى مانند آن بياورند
در آيات گذشته ، قسمتهاى قابل توجهى از نعمتهاى بهشتى و پاداشهاى پرهيزگاران آمده بود ، و در آيات قبل از آن نيز ، بخشى از عذابهاى دردناك دوزخيان.
تفسير نمونه ج : 22ص :444
در نخستين آيه مورد بحث به عنوان يك نتيجهگيرى از آيات گذشته مىفرمايد : حال كه چنين است تذكر و يادآورى كن ( فذكر)
چرا كه دلهاى حقطلبان با شنيدن اين سخنان ، آمادهتر مىشود ، و هنگام آن رسيده است كه سخنان حق را براى آنها بيان كنى.
اين تعبير به خوبى نشان مىدهد كه هدف اصلى از ذكر آنهمه نعمتها و مجازاتهاى اين دو گروه آماده ساختن زمينه روحى براى پذيرش حقايق تازه است ، و در حقيقت هر گويندهاى نيز براى تاثير سخن و نفوذ كلامش بايد از اين روش بهرهگيرى كند.
سپس به ذكر اتهامات و نسبتهاى ناروائى كه دشمنانلجوج و معاند به پيامبر (صلىاللهعليهوآلهوسلّم) مىدادند پرداخته ، مىفرمايد : به لطف پروردگارت ، و به بركت نعمتهايش تو كاهن و مجنون نيستى ! ( (فما انت بنعمة ربك بكاهن و لا مجنون
كاهن به كسى گفته مىشد كه خبر از اسرار غيبى مىداد و غالبا مدعى بود كه با جنيان ارتباط دارد و اخبار غيبى را از آنها مىگيرد ، مخصوصا در عصر جاهليت كاهنان بسيارى بودند ، از جمله دو كاهن معروف شق و سطيح آنها در حقيقت افراد هوشيارى بودند كه از هوش خود سوء استفاده كرده و با اين ادعاها سر مردم را گرم مىكردند ، كهانت در اسلام حرام و ممنوع است و اعتبارى به قول كاهنان نيست ، زيرا اسرار غيب مخصوص خدا است و سپس به هر كس از انبياء و امامان آنچه مصلحت بداند تعليم مىكند .
به هر حال قريش براى پراكنده ساختن مردم از اطراف پيامبر اسلام (صلىاللهعليهوآلهوسلّم) اين تهمتها را به او مىبستند ، گاه كاهنش مىخواندند ، و گاه مجنون ، و عجب اينكه به تضاد اين دو وصف نيز واقف نبودند ، زيرا كاهنان افراد هوشيارى بودند ، بر خلاف مجنون ، و جمع اين دو افترا در آيه فوق شايد اشاره به همين پراكندهگوئى آنها باشد.