0

تنبل

 
alizare1
alizare1
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : خرداد 1389 
تعداد پست ها : 6234
محل سکونت : یزد

تنبل

تنبل
تنبلى بود که يک پسر لاغر و ضعيف به اسم لطيف داشت. زن تنبل از دست شوهرش عاجز شده بود، روزى به زن همسايه گفت: براى اينکه شوهرم سرکار برود يک فکرى کرده‌ام. من هزار تا گردو به تو مى‌دهم، تو آنها را از لب بام به جلوى خانه بريز. من به شوهرم مى‌گويم: ”پدر لطيف دو روز است که در ده گردو مى‌بارد. تو هم برو چندتائى جمع کن.“ شايد اين‌جورى راه بيفتد. همين کار را کردند و مرد رفت و همه گردوها را جمع کرد و به خانه آورد و گفت:
”عجب کارى کردم! کاش دو سه روز زودتر مى‌رفتم گردو جمع کنم“ فردا باز زن به سراغ همسايه رفت و گفت: ”به خانهٔ ما بيا و ريسمان و تنگ و جوال خرمان را بخواه، اگر تنبل پرسيد براى چه مى‌خواهي، بگو در شهر اصفهان پول باريده است و مردان خانهٔ ما مى‌روند پول بياورند.“ زن همسايه همين کار را کرد. تنبل گفت: ”خر که دارم، خودم مى‌روم اصفهان“ بعد هم تنگ و ريسمان را بر پشت خر گذاشت و به راه افتاد. ميان راه مردى را ديد که کشت مى‌کرد. و تنبل که تا آن موقع نمى‌دانست کاشتن يعنى چه و آن را نديده بود، خرش را رها کرد و رفت سراغ مرد کشتکار و او را به باد کتک گرفت که: ”سهم مرا چرا زير خاک مى‌کني؟“ کشتکار فهميد که با کى طرف است، گفت: ”سهم تو در اصفهان است. در شهر اصفهان سه دکان پر پول هست. به يکى از دکان‌ها برو سهم خودت را بردار.“
تنبل رفت و رفت تا رسيد به اصفهان. سه دکان را ديد در دکان سوم ايستاد. ديد گوشه دکان پول سفيد روى هم ريخته تا سقف و مشغول جمع کردن شد که پسر صاحب دکان گفت: ”چه‌کار مى‌کني؟“
تنبل گفت: ”دارم سهم خودم را برمى‌دارم.“ پسر گفت: ”سهم تو ديگر کدام است سهم تو در آن کوه است. برو آنجا.“ تنبل رفت و رفت تا به قلهٔ کوهى که پسر با دست آن را نشان داده بود، رسيد. هفت اجاق ديد و هفت ديگ روى آنها تنبل در ديگ بزرگ را برداشت و يک شکم سير گوشت و پلو خورد. بعد داخل غار شد و جوال‌هايش را پر از پول کرد و برگشت و همه چيز را براى زنش تعريف کرد. زن فهميد که او به محل ديوها رفته بود. وقتى تنبل گفت: ”پس فردا باز هم به آنجا مى‌روم.“ زن گفت: ”فعلاً اين پول براى ما کافى است.“ اما تنبل پس‌فرداى آن روز به راه افتاد و رفت. همين‌که به قله کوه رسيد، هفت تا ديو از راه رسيدند، تنبل را گرفتند و روى آتش کبابش کردند و خوردند.
لطيف با بچه‌ها مشغول گردوبازى بود که درويشى آمد و از آنها کمى آب خواست تا وضو بگيرد. هيچ‌کدام از بچه‌ها به حرف درويش گوش نکرد. لطيف که از همهٔ بچه‌ها ضعيف‌تر بود رفت و کوزه‌اى آب آورد. درويش به او گفت: ”آن طرف را نگاه کن.“ لطيف تا سربرگرداند، درويش دست به پشت او زد و گفت: ”اى لطيف! تو چنان پهلوانى مى‌شوى که هيچ‌کس نتواند پشت تو را به خاک بمالد.“
يکى دو ماه گذشت و لطيف پهلوان نامدارى شد طورى‌که کسى جرأت نمى‌کرد با او کشتى بگيرد. روزى لطيف سراغ پدرش را از مادر گرفت. مادرش ماجراى او را تعريف کرد و در آخر گفت: حتماً ديوها او را کشته‌اند. لطيف سوار بر اسب بادرى شد و به راه افتاد تا به شهرى رسيد در راستهٔ آهنگران يک‌دست لباس آهنى سفارش داد شمشير و گرز و تبرزينى خريد و به قلهٔ کوه رفت. در آنجا هفت ديگ بر سر بار ديد. زد و آنها را ريخت و منتظر ديوها شد. ديوها آمدند و تا لطيف را ديدند، برادر کوچک‌شان را فرستاندن به جنگ لطيف. او هم يک سيلى محکم خواباند بيخ گوش ديو طورى‌که نصف تن ديو سوخت. بعد شمشير کشيد و بقيه ديوها را کشت. سرهاشان را بريد و به چاه انداخت و آن ديوى هم که نصف جان شده بود به چاه انداخت. بعد به غارها سرکشيد ديد پر از پول است. رفت و مادرش را به آنجا آورد تا با هم زندگى کنند.
لطيف هر روز به شکار مى‌رفت و غروب برمى‌گشت. يک روز، مادر سر چاه رفت و سنگى در آن انداخت. نعره‌اى از ته چاه بلند شد. مادر گفت: ”کيستي؟“ جواب شنيد: ”کمک کن مرا بالا بکش تا بگويم.“ مادر کمک کرد و او را بالا آورد ديد ديو جوان و زيبائى است. او را به غار برد و پرستارى کرد تا خوب شد. آن دو عاشق هم شدند.
چند وقتى گذشت، شکم مادر بالا آمد و يک شکم هفت بچه ديو زائيد. چهل روز بعد از زائيدن مادر، لطيف گفت: ”مادر! چرا ضعيف شده‌اي؟“ مادر جواب داد: ”مريض هستم قبلاً وقتى مريض مى‌شدم، پدرت مى‌رفت دعا مى‌گرفت خوب مى‌شدم.“ لطيف رفت و براى مادرش دعا گرفت. مادر جريان را به گوش ديو رساند. ديو گفت: ”به لطيف بگو برايت گل هفت رنگ و هفت بو بياورد. اگر برود، ديوها او را مى‌کشند و ما از دستش خلاص مى‌شويم.“ وقتى لطيف براى بار دوم به مادرش گفت که تو خيلى ضعيف شده‌اي، مادر براى سلامتش گل هفت رنگ و هفت بو خواست. لطيف لباس آهنى پوشيد و گرز و شمشير را برداشت و سوار اسب بادى شد و رفت تا به شهرى رسيد. وسط شهر مردم جمع شده بودند، لطيف از پيرزنى پرسيد: ”چه خبر شده مادر؟“ پيرزن گفت: ”حاکم اين شهر دخترى است که پهلوان هم هست. هر روز با چهل نفر کشتى مى‌گيرد و آنها را به زمين مى‌زند و سرشان را از تن جدا مى‌کند. لطيف اسبش را در اتاقکى بست و لباس آهنى را درآورد و زمانى که دختر آن چهل نفر زمين خورده را مى‌خواست گردن بزند. وارد ميدان شد و با دختر کشتى گرفت و او را به زمين زد. دختر انگشتر لطيف را از انگشت او بيرون آورد و به انگشت خود کرد و لطيف را به قصر خود دعوت نمود. دختر و لطيف نامزد شدند.
صبح لطيف راه افتاد که برود. دختر پرسيد: کجا مى‌روي؟ گفت: ”مى‌خواهم براى مادرم که مريض است گل هفت رنگ و هفت بو بياورم.“ دختر گفت: ”مادرت حتماً فاسق دارد و مى‌خواهد تو را از ميان بردارد.“ لطيف توجهى به حرف دختر نکرد و را افتاد. قبل از حرکت او دختر يک مجمعه پول دور سر او گرداند و ”تصدق سر“ به فقرا داد. لطيف رفت و رفت تا به دروازه شهرى رسيد درويشى ديد. درويش وقتى فهميد او براى انجام چه کارى مى‌رود گفت: ”مادرت مى‌خواهد تو را به کشتن بدهد. آن جائى که تو مى‌خواهى بروى جاى ديوهاست.“ لطيف گفت: ”چه کنم؟“ درويش گفت: ”وقتى به آنجا رسيدى رودخانه‌اى مى‌بيني. پلى روى آن رودخانه است که يک سرش در آب و يک سرش در خشکى است. آن سرش که در آب است به خشکى و آن را که در خشکى است به آب بينداز. کمى که جلوتر رفتى يک سگ و يک اسب مى‌بينى که جلو سگ علف و جلوى اسب استخوان ريخته‌اند. استخوان را جلو سگ بگذار و علف را جلوى اسب. کمى که جلوتر رفتى يک دروازه دولنگه مى‌بيني، آن لنگه را که باز است ببند و آن را که بسته است باز کن، بعد وارد شو، ”گل هفت رنگ و هفت بو“ در آنجا است. گل را با دست از شاخه جدا نکن با آهن يا چوب جدا کن که ناراحت نشود.“
لطيف سفارشات درويش را انجام داد و به جائى که گل بود رسيد. ديد زير درخت گل پر از ديو است. لطيف با چوب عنبرين دو گل و با آهن عنبرين هم دو گل ديگر چيد. همين‌که خواست با دست گل بچيند، گل فرياد زد: اى صاحب من! آدميزادى مى‌خواهد مرا با دست بچيند. لطيف پريد روى اسب و آن را به حرکت درآورد. ديو فرياد زد: اى دروازه بگير، اى سگ بگير، اى اسب بگير، اما آنها اعتنائى نکردند. لطيف آمد و دو تا از گل‌ها را به نامزدش داد و دو تا را هم براى مادرش برد.
سالى گذشت. باز مادر لطيف آبستن شد و هفت بچه ديو به‌دنيا آورد و باز زرد و ضعيف شد. لطيف گفت: ”نمى‌دانم چرا وقتى پائيز مى‌شود تو مريض مى‌شوي.“ مادر رفت و جريان را براى ديو تعريف کرد. به راهنمائى ديو مادر لطيف را فرستاد تا برايش از گل به صنوبر چه کرد، صنوبر به گل چه کرد؟ خبر بياورد. لطيف راه افتاد و به خانه نامزدش رفت. دختر وقتى فهميد لطيف مى‌خواهد به چه جائى برود گفت: ”بيا و از اين سفر بگذر مادرت فاسق دارد و مى‌خواهد تو را به کشتن بدهد“ لطيف اعتنائى به حرف دختر نکرد. دختر باز هم يک مجمعه پول ”تصدق سر“ به فقرا داد. لطيف به راه افتاد. ”هى‌کنان و طى‌کنان، بزد سنگ ملامت، صلوات بر محمد و رفت و رفت تا به دروازهٔ شهرى رسيد.“ باز درويش آمد و وقتى فهميد که لطيف به‌ کجا مى‌رود گفت: نرو که اين ”سفر برنگردان“ است. آنجا هلاهل و مار و افعى دارد ترا مى‌بلعند. اما اگر مى‌خواهى بروي، اول برو پيش آهنگر و از زانو به پائين اسبت را فولاد بگير جائى که مى‌روى سنگ چخماق زياد است، با حرکت اسب سنگ جرقه مى‌زند و آن حيوانات آتش مى‌گيرند و مى‌سوزند.
لطيف کارهائى که درويش گفته بود انجام داد، از جرقه‌هائى که از زير پاى اسب درمى‌آمد، هلاهل و مار و افعى سوختند و مردند. لطيف رفت و رفت تا به دروازه‌اى رسيد. دعائى را که درويش داده بود، درآورد و خواند. دروازه باز شد مردى ديد نشسته بر تخته پاره‌اي. لطيف اسبش را جلو تخته پاره بست و از پله‌هاى خانه بالا رفت. مرد پرسيد: ”براى چه به اينجا آمده‌اي؟“ لطيف خواسته‌اش را گفت. مرد دست لطيف را گرفت و برد جلوى دو اتاق و گفت: نگاه کن. لطيف نگاه کرد ديد اتاق‌ها پر از نعش است. مرد گفت: اينها هم دوست داشتند از اين موضوع سر دربياورند. اما من از تو خوشم آمده است. صنوبر آنجاست و سرش به ديوار ميخ شده. کنار او يک کيسه سفيد است که استخوان عاشق‌هاى او در آن است. صنوبر پدر پيرى داشت من شکارچى بودم ديدم که پدر سر بر زانوى صنوبر گذاشته و خوابيده است. صنوبر مرا که ديد گفت: بيا از جيب من چاقو بردار و سر پدرم را ببر خودت پدرم باش. من گفتم: پدرت پير است و گناه دارد تا اين حرف را شنيد، چاقو را درآورد و سر پدرش را بريد عاشق من شد و من اينجا ماندم.
روزى موقع برگشتن از شکار دو نفر را ديدم که پشت خانه با او هستند. آنها را کشتم و سر صنوبر را به ديوار ميخ کردم. گوشت آن دو نفر را خوردم و استخوانشان را توى کيسه ريختم.“ بعد مرد رفت و غذا پخت و براى صنوبر برد. صنوبر غذا را نخورد. مرد چوب برداشت و شروع کرد به زدن کيسه. صنوبر گفت: نزن مى‌خورم. مرد به لطيف گفت: ماجراى ”گل به صنوبر چه کرد صنوبر به گل چه کرد“ اين بود که ديدى و شنيدي. اما تو نمى‌توانى براى مادرت خبر ببري. لطيف شب را در آنجا ماند و صبح بر پشت اسب پريد و گريخت. مرد که اسمش گل بود، فرياد زد: ”دروازه بگير!“ اما لطيف طلسم دروازه را شکسته و خارج شده بود. لطيف آمد و ماجراى گل به صنوبر چه کرد، صنوبر به گل چه کرد را براى مادرش تعريف کرد. مادر گفت ”حالم خوب شد.“
سالى گذشت و باز مادر لطيف هفت بچه ديو زائيد. اين بار هم به راهنمائى ديو لطيف را فرستاد به دنبال ”مرغ سخنگو“. لطيف راه افتاد و شب در خانهٔ نامزدش ماند. دختر وقتى فهميد او به دنبال مرغ سخنگو راه افتاده گفت: ”مرغ سخنگو عاشق چشم است. او چشم‌هايت را درمى‌آورد.“ اما لطيف توجهى نکرد. دختر بازهم يک مجمعه پول دور سر او گرداند و تصدق سر به فقرا داد.
لطيف رفت تا به دروازهٔ شهرى رسيد. درويش او را ديد - گويا درويش حضرت على بود - و وقتى فهميد که لطيف دنبال مرغ سخنگو است نسخه‌اى به او داد و گفت: ”به فلان چشمه که رسيدي، نسخه را خاک کن. مرغ‌ها که آمدند، با تو کارى نخواهند داشت. دست دراز کن و يکى از آنها را بگير.“ لطيف همين کار را کرد و مرغ سخنگو را برداشت و آمد. شب را در خانه نامزدش ماند و شب بعد مرغ سخنگو را به مادرش رساند. مادر به سراغ ديو رفت که: تو که گفتى در اين سفر کشته مى‌شود. اما او باز هم سالم برگشته. ديو گفت: ”فلان‌ جا يک شيشه زهر هست، آن را بردار و روى غذاى لطيف زهر بريز تا بخورد و بميرد.“ مرغ سخنگو که روى تاقچه نشسته بود، حرف‌هاى آنها را شنيد، پريد و رفت سراغ دختر و او را خبر کرد. دختر سوار اسب شد و خود را به خانه لطيف رساند. لطيف هنوز نيامده بود. مرغ سخنگو گفت: ”مادر لطيف بيست و يک بچه ديو دارد و شوهرى که يک طرفش سوخته است.“ دختر صبر کرد تا لطيف برگشت و آنچه را مرغ سخنگو گفته بود، برايش تعريف کرد. لطيف مى‌خواست برود و آنها را بکشد. اما دختر نگذاشت و گفت: ”تو شير او را خورده‌اي، دلت به رحم مى‌آيد. من مى‌روم و آنها را مى‌کشم.“ دختر رفت و همهٔ آنها را کشت. بعد دختر هفت قطار شتر فرستاد و پول‌هائى را که آنجا بود به خانه بردند. لطيف و دختر با هم عروسى کردند و لطيف پادشاه آن شهر شد.
وقتی احساس غربت می کنید یادتان باشد که خدا همین نزدیکی است .

******

دوشنبه 13 تیر 1390  6:03 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها