0

پسر مهربان

 
abdo_61
abdo_61
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1388 
تعداد پست ها : 37203
محل سکونت : ایران زمین

پسر مهربان

شب از نيمه گذشته بود. پرستار به مرد جواني که آن طرف تخت ايستاده بود و با نگراني به پيرمـرد بيمار چشم دوخته بود

 نگاهي انداخت.


پيرمرد قبل از اينکه از هوش برود، مدام پسر خود را صدا مي زد.



پرستار نزديک پيرمرد شد و آرام در گوش او گفت: پسرت اينجاست، او بالاخره آمد.



بيمار به زحمت چشم هايش را باز کرد و سايه پسرش را ديد که بيرون چادر اکسيژن ايستاده بود.


بيمار سکته قلبي کرده بود و دکترها ديگر اميدي به زنده ماندن او نداشتند.


پيرمرد به آرامي دستش را دراز کرد و انگشتان پسرش را گرفت. لبخندي زد و چشم هايش را بست.



پرستار از تخت کنار که دختري روي آن خوابيده بود، يک صندلي آورد تا مرد جوان روي آن بنشيند. بعد از اتاق بيرون رفت.

در حالي که مرد جوان دست پيرمرد را گرفته بود و به آرامي نوازش مي داد.



نزديک هاي صبح حال پيرمرد وخيم شد. مرد جوان به سرعت دکمه اضطراري را فشار داد.



پرستار با عجله وارد اتاق شد و به معاينه بيمار پرداخت ولي او از دنيا رفته بود.



مرد جوان با ناراحتي رو به پرستار کرد و پرسيد: ببخشيد، اين پيرمرد چه کسي بود؟!

 

پرستار با تعجب گفت: مگر او پدر شما نبود؟!



مرد جوان گفت:

نه، ديشب که براي عيادت دخترم آمدم براي اولين بار بود که او را مي ديدم.

 

 بعد به تخت کناري که دخترش روي آن خوابيده بود، اشاره کرد.



پرستار با تعجب پرسيد: پس چرا همان ديشب نگفتي که پسرش نيستي؟



مرد پاسخ داد: فهميدم که پيرمرد مي خواهد قبل از مردن پسرش را ببيند، ولي او نيامده بود.

 آن لحظه که دستم را گرفت، فهميدم که او آن قدر بيمار است که نمي تواند من را از پسرش تشخيص دهد.

 

 مي دانستم که او در آن لحظه چه قدر به من احتياج دارد...

 

 

مدیر سابق تالار آموزش خانواده

abdollah_esrafili@yahoo.com

 

  شاد، پیروز و موفق باشید.

پنج شنبه 26 اسفند 1389  12:13 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها