زنگ زد خاله به من یک شب که
شام تشریف بیاور اینجا
چند مهمان گرامی داریم
شوق دیدار تو دارند آنها
متعجب شده با خود گفتم
چه عجب کرده کسی یاد از ما
در صف خاله و مهمانانش
اهل ذوقی شده شاید پیدا
راه افتادم و با خود بردم
شادمان ، دفتر اشعارم را
که بخوانم غزلی یا طنزی
شور و حالی کنم آنجا بر پا
از سر شور و شعف ، بعد از شام
خواستم شعر بخوانم اما
خاله فرمود مگر ما گفتیم
شعر و معری تو بخوانی آقا؟
دوستانی که در اینجا جمعند
کامی و سام و رز و نازیلا
سگ با حال و ملوسی دارند
مانده بی نام و نشان تا حالا
در پی اسم برایش هستند
که صدایش بزنند از فردا
خواستند از تو بسازی اسمی
که خوش آوا بُوَ د وبا معنا