تصنیفی قدیمی در اسکاتلند به نام " سه زاغ"، حکایت سه زاغ گرسنه را بازگو می کند. زاغ ها می دانستند به زودی شوالیه شکست خورده ای را خواهند یافت که به تازگی زخمی شده است و می توانستند از گوشت او تغذیه کنند. سگ شکاری شوالیه به شکار خرگوش ها رفته بود؛ شاهینش به دنبال طعمه می گشت و محبوبه اش نیز به مرد دیگری دلباخته بود. شوالیه تنها و بی دفاع مانده بود. بنابراین زاغ ها می توانستند در استخوان های او لانه کنند؛ با موهایش خود را بپوشانند و از گوشتش تغذیه کنند.
بسیاری اوقات به نظر می رسد سه احوال هراس آور افسردگی، درماندگی و نومیدی پشت پنجره ی ما روی شاخه ی درخت می نشینند و مانند آن سه زاغ منتظرند تا بلغزیم و طعمه ی آنها شویم.
📒 مرداب روح: جیمز هالیس
زاغ پرنده ای است خوار و بی مقدار که غذایش از مُردار و پلیدی هاست و سکونتگاهش در مغاک و ویرانه ها و گورستان ها. در نمادشناسی عرفانی، زاغ تمثیلی است از تمایلات نفس امّاره که صاحبش را از باغ و گلستان جمیل و دل افروزِ عالم معنا به سوی مرداب هوا و هوس ها و مردار و جیفه ی دنیا سوق می دهد. مولانا می کوشد تا آدمیان را از دنباله روی زاغ نفس برحذر دارد. او می گوید اگر قرار است از کسی پیروی کنی مرید حقیقت متعالی و شاهبازِ قدسی جانِ خویش باش که تو را پای کوبان و دست افشان به جانب گلستان معنا و مسجد اقصای دل می کشاند.
🍃جان که او دنباله ی زاغان پَرَد
🍂زاغ، او را سوی گورستان بَرَد
🍃هین مدو اندر پیِ نفسِ چو زاغ
🍂کو به گورستان بَرَد، نه سوی باغ
🍃گر روی، رو، در پیِ عنقای دل
🍂سویِ قاف و مسجدِ اقصایِ دل
🍃افسردگی، درماندگی و نومیدی در بسیاری از موقعیت ها ریشه در اسراف کاری، بی حفاظی و ناخویشتن داری و گوش سپاری به ندای تمایلات و خواهش های بی حد و حصر نفسانی ما دارد.
همه آنچه انبیا و اولیا و آموزگاران معنوی در این باب گفته اند، "بایزید بسطامی" به گمانم در یک جمله به گونه ای کوتاه و فشرده در بیان آورده است:
"قبضِ دلها در بسطِ نفوس است و بسط دلها در قبضِ نفوس!"
بدین معنا که بسط و میدان دادن بی حد و حصر تمایلات نفس، جان و روح و ساحت معنوی و الهی وجود آدمی را دچار انقباض و گرفتگی می کند. بال و پرِ پرواز او را می کَنَد و شوق جهیدن و پریدن و رسیدن را از خاطر و نهاد انسان می زداید و او را در لجن و مرداب مردگی و هرزگی هر روز بیش از پیش فرو می بَرَد.
"ایرج رضایی"