0

کفرنامه

 
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

کفرنامه


« کفرنامه »

خدا وندا

اگر روزي بشر گردي

زحال بندگانت با خبر گردي

پشيمان مي شدي از قصه خلقت

از اينجا از آنجا بودنت

خداوندا

اگر روزي ز عرش خود به زير آيي

لباس فقر به تن داري

براي لقمه ي ناني

غرورت را به زير پاي نا مردان فرو ريزي

زمين و آسمان را کفر مي گويي، نمي گويي؟

خداوندا

اگر با مردم آميزي

شتابان در پي روزي

ز پيشاني عرق ريزي

شب آزرده و دل خسته

تهي دست و زبان بسته

به سوي خانه باز آيي

زمين آسمان را کفر مي گويي، نمي گويي؟

خدا وندا

اگر در ظهر گرماگير تابستان

تن خود را به زير سايه ي ديواري بسپاري

لبت را بر كاسه ي مسي قير اندود بگذاري

و قدري آن طرف تر کاخ هاي مرمرين بيني

و اعصابت براي سکه اي اين سو و آن سو در روان

باشد

و شايد هر رهگذر هم از درونت با خبر باشد

زمين و آسمان را کفر مي گويي، نمي گويي؟

خدايا خالقا بس کن جنايت را تو ظلمت را

تو خود سلطان تبعيضي

تو خود يک فتنه انگيزي

اگر در روز خلقت مست نمي کردي

يکي را همچون من بدبخت

يکي را بي دليل آقا نمي کردي

جهاني را چنين غوغا نمي کردي

دگر فرياد ها در سينه ي تنگم نمي گنجد

دگر آهم نمي گيرد

دگر اين سازها شادم نمي سازد

دگر از فرط مي نوشي مي هم مستي نمي بخشد

دگر در جام چشمم باده ي شادي نمي رقصد

نه دست گرم نجوايي به گوشم پنجه مي سايد

نه سنگ سينه ي غم چنگ صدها ناله مي کوبد

اگر فريادهايي از دل ديوانه برخيزد

براي نا مرادي هاي دل باشد

خدايا گنبد صياد يعني چه ؟

فروزان اختران ثابت سيار يعني چه ؟

اگر عدل است اين پس ظلم ناهنجار يعني چه؟

به حدي درد تنهايي دلم را رنج مي دارد

که با آواي دل خواهم کشم فرياد و برگويم

خدايي که فغان آتشينم در دل سرد او بي اثر باشد خدا

نيست ؟

شما اي مولياني كه مي گوييد خدا هست و براي او

صفتهاي توانا هم روا داريد

بگوييد تا بفهمم

چرا اشك مرا هرگز نمي بيند؟

چرا بر ناله پر خواهشم پاسخ نمي گويد

چرا او اين چنين کور و کر و لال است

و يا شايد درون بارگاه خويش کسي لب بر لبانش مست

 تنهايي

و يا شايد دگر پر گشته است آن طاقت و صبرش

کنون از دست داده آن صفتها را

چرا در پرده مي گويم

خدا هرگز نمي باشد

من امشب ناله ني را خدا دانم

من امشب ساغر مي را خدا دانم

خداي من دگر ترياک و گراس و بنگ مي باشد

خداي من شراب خون رنگ مي باشد

مرا پستان گرم لاله رخساران خدا باشد

خدا هيچ است

خدا پوچ است

خدا جسمي است بي معني

خدا يک لفظ شيرين است

خدا رويايي رنگين است

شب است و ماه مي رقصد

ستاره نقره مي پاشد

و گنجشك از لبان شهوت آلوده ي زنبق بوسه مي گيرد

من اما سرد و خاموشم

من اما در سکوت خلوتت آهسته مي گريم

اگر حق است زدم زير خدايي

عجب بي پرده امشب من سخن گفتم

خداوندا

اگر در نشئه ي افيون از من مست گناهي سر زد

ببخشيدم

ولي نه؟

چرا من روسيه باشم؟

چرا غلاده ي تهمت مرا در گردن آويزد؟

خداوندا

تو در قرآن جاويدت هزاران وعده ها دادي

تو مي گفتي كه نامردان بهشتت را نمي بينند

ولي من با دو چشم خويشتن ديدم

كه نامردان به از مردان

ز خون پاک مردانت هزاران كاخها ساختند

خداوندا بيا بنگر بهشت کاخ نامردان را

تو مي گفتي اگر اهريمن شهوت

بر انسان حكم فرمايد

من او را با صليب خشم خود مصلوب خواهم كرد

ولي من ديده ام

چشمان شهوت ران فرزندي

كه بر اندام لخت مادرش دزدانه مي لغزيد

پس...قولت

اگر مردانگي اين است

به نامردي نامردان قسم

نامرد نامردم اگر دستي به قرآنت بيالايم

كارو

 

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
سه شنبه 14 دی 1389  9:09 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها