0

کرامت باب الحوائج

 
fas2009
fas2009
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : شهریور 1388 
تعداد پست ها : 315
محل سکونت : سمنان

کرامت باب الحوائج

 کرامت باب الحوائج

آیه ا... حاج میرزا هادی خراسانی، در کتاب معجزات و کرامات می نویسد : عالم ربانی شیخ مرتضی آشتیانی از استادش حجه الاسلام حاج میرزا حسین خلیلی طهرانیف اعلی الله مقامه نقل می کند: خبر داد ما را شیخ جلیل که با همدیگر در درس صاحب جواهر حاضر می شدیم که یکی از تجار که رئیس خانواده ای در زمان خود بود، پسری دارد جوان، خوش منظر و مودب. والده اش علویه محترمه ای است و منحصر است اولاد ایشان به همین جوان. در کربلا مریض شده و شاید ناخوشی حصبه بوده و به قدری سخت شد که به حال مرگ و احتصار افتاد بلکه فوت کرد و چشم و پای او را بستند . پدرش از اندرون خانه به بیرونی رفته و بر سر و سینه می زد. علویه محترمه، ما در آن جوان، به حرم حضرت ابوالفضل العباس(ع) مشرف و از کلید دار آستانه خواهش کرده که اجازه بدهد شب را تا صبح در حرم بماند. نخست کلید دار حرم قبول نکرد ولی وقتی علویه خود را معرفی کرد و گفت پسر من محتضر است و جز توسل به باب الحوائج چاره ای ندارم ، کلید دار قبول کرد و به مستخدمین دستور داد علویه را در حرم بگذارند بماند. شیخ جلیل می فرماید : همان شب من مشرف به کربلا شدم. و ابداض از جریان حال ان تاجر و بیماری فرزندش اطلاعی نداشتم در همان شب خواب دیدم که مشرف به حرم سیدالشهدا گشتم از طرف مرقد حبیب بن مظاهر وارد شدم دیدم فضای بالا سر حرم از زمین و آسمان مملو از ملائکه است و در مسجد بالا سر، تخت گذاشته اند . حضرت رسالت مآب و حضرت شاه ولایت امیر المومنین بر تخت نشسته اند در ان اثنا ملکی پیش رفت و عرض کرد که السلام علیک یا رسول ا... (ص) السلام علیک یا خاتم النبیین پس عرض کرد:حضرت ابا باب الحوائج عباس(ع) عر ض میکند: یا رسول اله! علویه محترمه ای ، پسرش مریض است و به من متوسل شده است. شما به درگاه الهی دعا کنید که حق تعالی او را شفا عطا فرماید . حضرت ختمی مرتبت(ص) دست به دعا برداشت بعد از لحظه ای فرمود: موت این جوان مقدر است. ملک برگشت بعد از لحظه ای ملک دیگر آمد و سلام کرد و پیغامی به همان یتیم اورد مجدداً حضرت رسالت مآب دست به دعا برداشت و پس از لحظاتی سر فرود آورد و فرمود: مرگ این جوان مقدر است. ملک برگشت شیخ فرمود: ناگاه دیدم ملائکه حاضر در حرم یکمرتبه به جنبش آوردند. وِلوِله و زلزله در آنها افتاد. چون نظر کردم ، دیدم حضرت ابالفضل العباس(ع) خودشان تشریف آورده اند ، با همان حالتی وقتِ شهادت در کربلا.

جهت اضطراب ملائکه همین است که تاب دیدن آن حالت را نداشتند. حضرت عباس(ع) پیش آمد و فرمود: السلام علیک یا رسول اله، یا خیرالمرسلین، علویه توسل به من پیدا کرده و شفای فرزندش را از من می خواهد. شما به درگاه خدا بفرمائید که یا این جوان را شفا دهد و یا این لقب باب الحوائج را از من بردارند چون آن سرور این سخن را شنیده چشم مبارکش پر از اشک شد و روی مبارک به حضرت علی(ع) نمود و فرمود: یا علی ! تو هم در دعا با من همراهی کن و هر دو بزرگوار ره به آسمان دست به دعا بلند کردند. بعد از لحظه ای ملکی از آسمان نازل گردید و به خدمت پیامبر(ص) مشرف گشت. سلام فرمود و سلام حق سبحانه را ابلاغ نمود. عرض کرد: حق تعالی می فرماید: باب الحوائج را از عباس(ع) نمی گیرم و جوان را شفا دادیم.

چهارشنبه 8 دی 1389  12:53 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها