دلبسته دنیا شدم انگار
از جبهه که بر می گشت، همیشه چهره اش خندان بود؛ می خندید و با فرزندش بازی می کرد.
پسرش دورش را می گرفت و از سر و کولش بالا می رفت به قول خودش؛ برای بابا دلبری می کرد.