راوي :همرزم شهيد
منبع :خاطرات همرزمان
نزديك ظهر ، مجيد و مهدي به بانه مي رسند. مسئول سپاه بانه ، هرچه اصرار مي كند كه « جاده امن نيست و نرويد.» از پسشان برنمي آيد . آقا مهدي مي گويد « اگرماندني بوديم ، مي مانديم . » وقتي مي روند، مسئول سپاه ، زنگ مي زند به دژباني ، كه « نگذاريد بروند جلو.» به دژبان ها گفته بودند« همين روستاي بغلي كار داريم . زود برمي گرديم.» بچه هاي سپاه ، جسد هايشان را كنار هم ، لب شيار پيدا كردند. وقتي گروهكي ها ، ماشين را به گلوله مي بندند ، مجيد در دم شهيد مي شود ، و مهدي را كه مي پرد بيرون ، با آرپي جي مي زنند.