خاطرات خوش راسخونی
یک خاطره متفاوت تعریف کنم.
خاطره از سفر مشهد و عدم دیدار در دفعه ی اول با داداش فرزاد
یک روز عصر با داداش فرزاد قرار گذاشتیم یکدیگر را ببینیم و به همین دلیل من عصر آن روز حرم رفتم. چون زود حرم رفته بودم و هوا سرد بود، مدتی در یکی از رواق ها رفتم تا قرآن بخوانم. مدتی گذشت و از بد شرابط و اینکه زیاد از مقررات قبل از نماز حرم مطلع نبودم حرم شلوغ شد و درهای بعضی صحن ها بسته شد. داداش فرزاد چند بار با من تماس گرفت ولی در حرم موبایلم به سختی خط می داد و قطع می شد. با سختی متوجه شدم ایشان صحن جمهوری اند و با هزار بدبختی خودم را به این صحن رساندم ولی بنده ایشان را در انبوه جمعیت نیافتم. باور کنید خیلی تلاش کردم. پدر و مادرم هم همراهم بودند.
من همان شب در اتاق چت پیغام دادم که چرا نتوانستم ولی فردا در اتاق چت اتفاق هایی افتاد که عده ای مرا بدقول دانستند. من شرایط داداش فرزاد را می دانستم ولی تلاشم را کردم ولی هرکاری کردم آن روز ایشان را پیدا نکردم. من با حرم زیاد آشنا نیستم و در هنگام نماز که جمعیت زیاد است و بعضی درب ها بسته می شود امکان پیدا کردن یک نفر مانند پیدا کردن سوزن در انبار کاه است.
ولی فردای آن روز با ایشان جلوی بست نواب صفوی قرار گذاشتم و به سختی ایشان را پیدا کردم و خلاصه با هم به گفت و گو پرداختیم و در مورد مسائل راسخون با هم صحبت کردیم.
باسلام ممنون که منومثه سوزن فرض نمودید.خخخخ آره یادته همه خدام به مانگاه میکردن وبهمون شک نموده بودن که ازچی صحبت میکنیم دربست نواب صفوی من خودم نظرم اینه که درپارک ملت قرارگذاشته بشه یاحداقل موقع نمازدرحرم قرارنذاریم چون خودمونم خودمونوپیدانمی کنیم.خخخخخ
آجی سلماکلاتماس مسئولین راسخون که همش خاطره اس
نمی دونم چراآدم هول میشه
اتفاقی برامنم شده که هول بشم .بعدازقطع تماس کلی خندم میگیره به حرفام.که وای چی گفتم
خاطره دوم :
يه كاربري بود كه من از عكس كاربريش خيلي خوشم اومده بود ..
من واقعا هر وقتي ميبينمش شاد مي شم و واسم خاطره خوبي شده ....
يادتون افتاد بعضي ها ؟
یک خاطره متفاوت تعریف کنم.
خاطره از سفر مشهد و عدم دیدار در دفعه ی اول با داداش فرزاد
یک روز عصر با داداش فرزاد قرار گذاشتیم یکدیگر را ببینیم و به همین دلیل من عصر آن روز حرم رفتم. چون زود حرم رفته بودم و هوا سرد بود، مدتی در یکی از رواق ها رفتم تا قرآن بخوانم. مدتی گذشت و از بد شرابط و اینکه زیاد از مقررات قبل از نماز حرم مطلع نبودم حرم شلوغ شد و درهای بعضی صحن ها بسته شد. داداش فرزاد چند بار با من تماس گرفت ولی در حرم موبایلم به سختی خط می داد و قطع می شد. با سختی متوجه شدم ایشان صحن جمهوری اند و با هزار بدبختی خودم را به این صحن رساندم ولی بنده ایشان را در انبوه جمعیت نیافتم. باور کنید خیلی تلاش کردم. پدر و مادرم هم همراهم بودند.
من همان شب در اتاق چت پیغام دادم که چرا نتوانستم ولی فردا در اتاق چت اتفاق هایی افتاد که عده ای مرا بدقول دانستند. من شرایط داداش فرزاد را می دانستم ولی تلاشم را کردم ولی هرکاری کردم آن روز ایشان را پیدا نکردم. من با حرم زیاد آشنا نیستم و در هنگام نماز که جمعیت زیاد است و بعضی درب ها بسته می شود امکان پیدا کردن یک نفر مانند پیدا کردن سوزن در انبار کاه است.
ولی فردای آن روز با ایشان جلوی بست نواب صفوی قرار گذاشتم و به سختی ایشان را پیدا کردم و خلاصه با هم به گفت و گو پرداختیم و در مورد مسائل راسخون با هم صحبت کردیم.
باسلام ممنون که منومثه سوزن فرض نمودید.خخخخ آره یادته همه خدام به مانگاه میکردن وبهمون شک نموده بودن که ازچی صحبت میکنیم دربست نواب صفوی من خودم نظرم اینه که درپارک ملت قرارگذاشته بشه یاحداقل موقع نمازدرحرم قرارنذاریم چون خودمونم خودمونوپیدانمی کنیم.خخخخخ
سلام.
یک خاطره متفاوت تعریف کنم.
خاطره از سفر مشهد و عدم دیدار در دفعه ی اول با داداش فرزاد
یک روز عصر با داداش فرزاد قرار گذاشتیم یکدیگر را ببینیم و به همین دلیل من عصر آن روز حرم رفتم. چون زود حرم رفته بودم و هوا سرد بود، مدتی در یکی از رواق ها رفتم تا قرآن بخوانم. مدتی گذشت و از بد شرابط و اینکه زیاد از مقررات قبل از نماز حرم مطلع نبودم حرم شلوغ شد و درهای بعضی صحن ها بسته شد. داداش فرزاد چند بار با من تماس گرفت ولی در حرم موبایلم به سختی خط می داد و قطع می شد. با سختی متوجه شدم ایشان صحن جمهوری اند و با هزار بدبختی خودم را به این صحن رساندم ولی بنده ایشان را در انبوه جمعیت نیافتم. باور کنید خیلی تلاش کردم. پدر و مادرم هم همراهم بودند.
من همان شب در اتاق چت پیغام دادم که چرا نتوانستم ولی فردا در اتاق چت اتفاق هایی افتاد که عده ای مرا بدقول دانستند. من شرایط داداش فرزاد را می دانستم ولی تلاشم را کردم ولی هرکاری کردم آن روز ایشان را پیدا نکردم. من با حرم زیاد آشنا نیستم و در هنگام نماز که جمعیت زیاد است و بعضی درب ها بسته می شود امکان پیدا کردن یک نفر مانند پیدا کردن سوزن در انبار کاه است.
ولی فردای آن روز با ایشان جلوی بست نواب صفوی قرار گذاشتم و به سختی ایشان را پیدا کردم و خلاصه با هم به گفت و گو پرداختیم و در مورد مسائل راسخون با هم صحبت کردیم.
امیرحسین برو خداروشکر کن لای در نموندی
یکی از خاطراتم مربوط به سال سوم راهنمایی می شه.
من یکی از دوستانم را به راسخون دعوت کردم. آن روز امتیاز یه خبرها هم فعال بود. باهم رقابت داشتیم و امتیاز از نون شب برای ما مهمتر بود. ولی بعد از اینکه این امتیاز را غیرفعال کردند دوستم هم رفت و دیگر نیامد. یادش گرامی.
خاطره سوم :
قسمت اول
و اما دوستان يه حاج آقايي بودند كه به خاطر حرف محبوب دلها بسيار ناراحت شده بودند بگم چي بود فقط نيمچه اشاره اي ميكنم ( پماد سوختگي ) ...خخخخ
خب ديگه من خودم رو به در و ديوار زدم ميگم در ديوار اونم از نوع بتني با ميلگرد 24 ....خخخخه عنايت ميفرمائيد البته اولش رو كه حاج خانم سلما به من گفتن كه مفهوم بد داره و ....
دو گراني من تازه افتاد ... عذر خواهي پشت عذر خواهي ... /پيام شخصي پشت سرهم ..... / پست در اتاق چت پشت سرهم .../ پيام من پشيمان شدم و سوء تفاهم هست پشت سرهم .... / ولي چي دريغ از يه جواب پيام دادن .... دلم واستون بگه هيچي ديگه ويگن عروس خانم زير لفظي ميخواد .... منم كه ول كن نبودم ..... واسشون تو قسمت شعر در وصف راسخون و راسخونيها .... شعر گفتم كه آقا من متوجه نبودم ...... ولي باز نديدن جواب و حتي تشكر ..... هيچي ديگه دوستان كه به من لطف داشتند اومدن داخل صحنه كه حاج آقا ديگه ببخشينش ديگه بخشش از بزرگتر ها هست .... بعد ايشون اومدند شرط گذاشتند كه بايد 5 نفر محبوب دلها رو معرفش باشند ( براي معذرت امير علي ) ......... داداش خدايي اومد - داداش فرزاد - داداش حسين - خانم سلما - خانم برخوار و خانم نازنين فاطمه و خانم شايسته .......چند نفر ديگه هم اومدند ولي باز عفافه ( درست نوشتم ) نكرد ...... بعد حاج آقا عزتي ( كاربري مصباح ) اومدند و ايشون هم پادرميوني كردند و ديگه حاج آقاي اصل كاري من رو بخشيدند و تا اينجا كه خاطره خوبي بود واسه من .......
یادم میادیکباراتاق چت دعواشده بود(البته دوستان داشتن شوخی میکردن)یادم میادآقاامیرعلی بودن وآقای خدایی وآقای اشرفی.بحث توپ شدکه داشتن میگفتن کی به کی پاس میده وکی گل میزنه واینها.آقاامیرعلی برگشتن گفتن:(اگه منوبازی برندارین توپ خوردطرف من.من توپ روپس نمیدمها)من کلی اونروزبه این حرفشون خندم گرفته بود.
واقعاآدم گاهی بااین حرفای دوستان کلی دلش شادمیشه.حالاممکنه این خاطره ی من برابقیه جالب نباشه ولی من خودم هرچی یادم میفته کلی میخندم.که اینقدردوستان باهم مهربون هستن.
انشالله خداهمشونوحفظ کنه.
درضمن آقاامیرعلی هم طرزنوشتاریشون هم خیلی جالبه.آدم خندش میگیره
امان از امتیاز
یادمه اولین برتری من در راسخون مربوط میشه به تالار چت که در ماه اول ..جزو برترین های مهرماه اتاق چت اعلام شدم .. (خوب بله از بس در اتاق چت ،فک زده بودم خداقبول کنه اونم در بدو ورود )
ومثل بقیه ی جایزه اولی ها زوق (ذوق)زده شده بودم
خاطره چهارم
قسمت دوم از خاطره سوم ....
آره دوستان اينطوري شد كه من با حاج آقا آشتي كردم .....خخخخ نه حاج آقا با من آشتي كردند .... اين درسته ... اما آشتي چه عرض كنم ملتفت كه هستين ... آقا من ميومدم پيام ميدام حاج آقا ( كاملا اتفاقي و غير عمد ها ) ( البته بعدا فهميدم ) جواب من رو نميداند يعني مثلا ميومدند سلام و احوال پرسي ....بعد غيب ميشدند ... آره ...من هم كه محبوب و شكستني....نه منظورم حساسه تا اينجا كه خاطره خوبه هست ..... چند بار اين اتفاق باز تأكيد ميكنم ( غير عمدي ) جواب من رو نميدادند كاربران ديگه هم شايد اينطوري بود ولي چون من همنشين خوبي هستم واسه همه ...خخ شيطان هم بدون اجازه اومده بود پيش من ديگه من خيلي ناراحت شدم ( بعد از مثلا 3 روز ) ...... حتي كاربر فكر كنم خانم برخوار بود پيام شخصي دادند كه مگه حاج آقا آشتي نكردند و ....... هيچي ديگه منم يه پيام شخصي دادم و......ديگه .......
كاري كه نبايد شد ( خاطره بعد به خاطر سوءتفاهم ) .......... ديگه جون امير علي واقعي ميگم رفتم كه برنگردم به راسخون ديگه اون حد ناراحت بودم و حتي بعضي از دوستان هم متوجه بودند كه آخه چرا حاج آقا جواب نميدن و..... فكر كنم (99 ) درصد به ايشون هم دوستان پيام داده بودند كه من ناراحت شدم و...... دوستان خسته كه نشدين ميخوان يه جك بگم بخنديد ...خخخخ نه اينجا جاش نيست بعدا ميگم ....خخخخخ
من هم ديگه رفتم ... اون روز هم آسمون هم به خاطر ناراحت بودن امير علي داشت به شدت گريه ميكرد ..... هيچي ديگه رفتم خونه و بعد از يه 1.5 ساعت به گوشيم نگاه كردم ديدم چند بار از طرف راسخون با من تماس گرفتند و چون تو ويبره بود من نفهميده بودم پيام هم داده بودند كه امير علي گوشي رو بردار ديگه من هم با ماشين ميرفتم بيرون تو خيابون بودم و دوباره زنگ زده شد و حاج آقا ( چاكريم ) با هم صحبت كرديم و .... ايشون گفتند كه نه بابا به خاطر مشغله اين طوري شده و عمدي نبوده و ....... ناراحت نباشيد و با هم صحبت كرديم و همه چيز به خير و نيكي تموم شد ....
سلام
منم یه خاطره تعریف کنم.
روزای اول که عضو راسخون شده بودم تصمیم گرفتم چندتا عکس از طبیعت سیاهکل بزارم توی اتاق چت ولی مثل اینکه برای چندتا از کاربرا قابل رویت نبود.من نمی دونستم چطور درستش کنم.
چند دقیقه گذشت که دیدم تلفن زنگ زد.گوشی رو برداشتم فهمیدم از راسخونه.خیلی هول کرده بودم.
نمی دونم کی بودن ایشون ولی گفتن که عکس های شما برای چندتا از کاربران قابل دید نیست و روشی رو گفتن (الان یادم نیست چی بود) که مشکلو رفع کنم.منم از اون جایی که زیاد وارد نیستم با ترس و لرز گفتم
بلد نیستم درستش کنم .ایشون با کمال تعجب گفتن الله اکبر!.....
بعد از چند ثانیه گفتن که با کمک کس دیگری درستش کنم و خداحافظی کردن.
من خیلی خجالت کشیدم که کاری به اون سادگی رو بلد نبودم درست کنم.
یادم میادیکباراتاق چت دعواشده بود(البته دوستان داشتن شوخی میکردن)یادم میادآقاامیرعلی بودن وآقای خدایی وآقای اشرفی.بحث توپ شدکه داشتن میگفتن کی به کی پاس میده وکی گل میزنه واینها.آقاامیرعلی برگشتن گفتن:(اگه منوبازی برندارین توپ خوردطرف من.من توپ روپس نمیدمها)من کلی اونروزبه این حرفشون خندم گرفته بود.
واقعاآدم گاهی بااین حرفای دوستان کلی دلش شادمیشه.حالاممکنه این خاطره ی من برابقیه جالب نباشه ولی من خودم هرچی یادم میفته کلی میخندم.که اینقدردوستان باهم مهربون هستن.
انشالله خداهمشونوحفظ کنه.
درضمن آقاامیرعلی هم طرزنوشتاریشون هم خیلی جالبه.آدم خندش میگیره
خخخخخخيادش بخير آره من خودم هم وقتي يادم ميافته كلي ميخندم آره دقيقا يادمه گفتم طرف من بيافته برميدارم نميدم ...خخخخ
خاطره پنجم :
يادمه تو اتاق چت بوديم كاربران سر يه موضوعي داشتند طرف خودشون رو ميگرفتند خانم ها طرف خودشون رو و اآقايون هم طرف خودشون فكر كنم طرف اصلي داداش خدايي بود و اون يكي اگه اشتباه نكنم خانم برخوار يا خانم نازنين فاطمه
منم كه دلم مثل گنجيشك كوجيكه و طاقت ناراحتي كسي رو ندارم واقعا دارم مي گم اومدم گفتم ديگه تمومش كنيد بياييد من آشتيتون بدم داداش خدايي شما دستت و رو بده به من خانم .......... شما هم ................( ديگه اشاره نميكنم ) نوشتم و تموم ساعت 2/30 بود كه زنگ زدن آقاي( فاميلي واقعي خودم ) گفتم بله .... .. گفتند چرا گوشي رو جواب نميدين ؟ منم اصولا به شماره ناشناس جواب نميدم ( راستش رو ميگم ) ايشون باور نكردن فكر ميكردند كه من از اون پسر بد ها هستم ..خخخ گفتند متولد كدوم ماهيد ؟ گفتم شما ؟ گفتند از طرف راسخوننند و ...... منم گفتم تو قسمت مشخصاتم زدم كه ... گفتند ميدونم ميخوام ببنم درست نوشتين يا نه ؟ منم گفتم آره گفتند آقاي ( اسم واقعيم ) ميخوان ازدواج كنيد ؟ ..خخخخ گفتم نه من هنوز شرايظش رو ندارم مگه شما بنگاه ازدواج داريد و...... گفتن اين جور حرف ها رو نزنيد و بد هست ؟ من هم گفتم من كه حرف بدي نزدم ديگه ميگم چي نوشته بودم البته با اجازه نظارت راسخون ( همون داداش خدايي دستتو بده به من و آبجي دستتو ...........) دقيقا اينطوري حالا ديگه آشتي
هيچي ديگه متقاعدم كردند (با زور شمشير و اسلحه ها ) ...خخخ ( شوخي كردم ) گفتند كه مطالب رو برداشت بد ميكنند بعضي از دوستان و نميدونم كدوم كاربر ( كاربر نما ) راپورت داده بود ..خخخ ( شوخي ميكنم ) هيچي ديگه اولين بار بود كه صحبت ميكردم با مسئولين سايت ...... اينم واسم يه خاطره خوب بود
راستش نحوه آشنایی من با این سایت کاملا اتفاقی بود.
یه روز داشتم در مورد یه موضوعی جست وجو میکردم که دیدم نوشته پیش بینی مسابقات لیگ برتر برام خیلی جالب بود مخصوصا اون جایزه هاش بخاطر همین عضو شدم
و الان واقعا خوشحالم که تونستم با این سایت آشنا بشم و در اون عضو بشم
در مدتی که مدیر تالار پاتوق بودم؛ یه روز آقا سیّد که خیلی بهشون ارادت داریم اومدن توی طرح صندلی داغ پست گذاشته بودن ولی تعداد سؤالاتشون بیشتر از حدّ مجاز بود. منم پستشونو حذف کردم ولی قبل از حذف سؤالاتشونو کپی کرده بودم. بعد بهشون پیام دادم که پستشون به علت مغایرت با قوانین طرح حذف شده است. بعدش ایشون پیام دادن: آقای فنودی شما تمامی زحمات منو از بین بردید و ... . منم بعدش تمامی سؤالاتشونو بهشون دوباره دادم تا دوباره بذارن. ایشون هم خوش حال شدند.
خاطرات خوش راسخونی زیاده. یکی دیگش اینه که بهترین دوستان مجازی من در راسخون هستن.
آره یادمه حدود 1 ساعت و نیم وقت گذاشتم و 60 تا سوال نوشم تو 3 پس یهو پاک شدند منم خیلی ناراحت شدم بعدش به داداش علی(خیلی دوسش دارم تقریبا شبیه منه اخلاقش