خاطرات خوش راسخونی
یه خاطره دارم ازهمین پستهای بالایی باآقاامیرحسین که:
ناگفته نمونه معمولا"باهرکسی حضوری صحبت می کنم راه خودشوگم میکنه ودراداره هم یاوسایلشوجامیذاره یاقسط وچکهاش برگشت میخوره.
طی ملاقاتی که باکاربرامیرحسین داشتم موقع خداحافظی که پشت سرمونیگاه می کردم دیدم بنده خدابه اینطرف واونطرف می دودفکرمی کنم اینهم ازنوع همون آثاریه که خدمتتون عرض کردم.خخخخخ
مگه نه امیرحسین؟
وقت اذان بود. درب های ورودی هم داشت کم کم بسته می شد. مانده بودم نمازم را کجا بخوانم. به خاطر همین گیج شدم. حالا چرا ارباب رجوع ها گیج می شوند؟
یه خاطره دارم ازهمین پستهای بالایی باآقاامیرحسین که:
ناگفته نمونه معمولا"باهرکسی حضوری صحبت می کنم راه خودشوگم میکنه ودراداره هم یاوسایلشوجامیذاره یاقسط وچکهاش برگشت میخوره.
طی ملاقاتی که باکاربرامیرحسین داشتم موقع خداحافظی که پشت سرمونیگاه می کردم دیدم بنده خدابه اینطرف واونطرف می دودفکرمی کنم اینهم ازنوع همون آثاریه که خدمتتون عرض کردم.خخخخخ
مگه نه امیرحسین؟
وقت اذان بود. درب های ورودی هم داشت کم کم بسته می شد. مانده بودم نمازم را کجا بخوانم. به خاطر همین گیج شدم. حالا چرا ارباب رجوع های گیج می شوند؟
اون نیروی جذابی که من دارم.دلیلش اینه.خخخ
حاج آقاایناروداشته باشین یه وقتی شماهم توخیابون یاتوحرم که قرارگذاشتیم چیزی روازیادنبرید.خخخخ
آجی شما و آقای خدایی از من خاطره ندارید.
من اون اوایل حاج آقا که میومدن اتاق چت با کاربری آفتاب ، اسمشون رو سوال میکردم میگفتند من نه منم . با خودم میگفتم یعنی چی ؟؟ همیشه میگفتم سلام آفتاب جان و ..... بعدا فهمیدم کاربر آفتاب حاج آقا منتظمی هستند و روحانی . از اون به بعد حجابم رو بیشتر رعایت کردم
یادش بخیرزمانی که بحث آقای خواجه میشدروابط عمومی.
یادم میادیکی ازکاربران محترم سایت اونروزیه جوابی به من دادن که هنوزکه هنوزه من یادم نمیره.
یادمه اونروزآقاسیدبودن که اومدن وجواب ایشون رودادن.جالبه نصیحتهای آقاسیدهم همش توذهن میمونه.به من گفتن آجی شماخودتونوناراحت نکنین.سکوت باشه بهتره.
طبابت آنلاین از راه دور کم خرج وسریع.
یه خاطره از شبهای ماه مبارک امسال که برای تبلیغ رفته بودم فلاورجان اونجا امیرحسین میدونه چقدر پشه داره
خلاصه چشمتون روز بد نبینه از بی خوابی پناه آوردم به اتاق چت دیدم سه تا طبیب حاذق اونجا نشته هیچ مریضی هم وجود نداشت
من تمام دست و پاهام باد کرده بود از بس پشه ها ازم پذیرایی کرده بودند.خدا نصیب نکنه باید بیایید ببینید پشه ها را
به مته برقی گفتن برو کنار از رو چند لباس ضخیم هم آتیش میزنن به آدم
طبیب اول آجی نازنین بود. نسخه ی خوبی پیچید یادم رفته خودش باید بگه چی بود.یادتون نره آجی حتما اون نسخه را ببیچید برا حاضرین ..
طبیب دوم اجی سلما بودن که به جای دلداری دادن و راه حل دادن به مریض اسم های عجیب غریبی رو پشه ها گذاشتن من یه لحظه تو تاریکی گفتم
نکنه آجی راست میگه پشه مالاریا بوده و من مالاریا گرفتم.
آجی سلما خودشون باید تعریف کنند.
طبیب سوم آجی طهمورس بودن خیلی طبیب حاذقیه با دوتا طبیب دیگه دست به دست هم داده بودند تا حاج آقا را سکته بدن/
بعد نمی دونم کدام طبیب بود که فرمودن بلند شو یه کبریت روشن کن پشه ها از بوی جیوه فرا می کنن
منم تو اون تاریکی روشن کردم دستم سوخت کبریت انداختم تو یکی از قفس های کتابخونه .
نزدیک بود کتابخانه پایگاه بره رو هوا ...اونم ساعت 2 نصف شب ...
خلاصه کسی میخاد بره مطب این سه طبیب بیاد اصفهان از من آدرس بگیره ......
سلام به همه ديدم همه دارن خاطره مي نويسند گفتم منم يكي بگم
بار اول بود كه با اميرحسين رفتيم راسخون
وقتي رفتيم پيش آقاي كياني بعد از يكمي صحبت برامون چايي آوردن دستشون درد نكنه
من به هواي چايي هاي مادرم كه هميشه خيلي داغ نبود چايي رو يهويي خوردم وچشمتون روز بد نبينه دهنم سوخت
هي زبونم مي سوخت منم كه نمي تونستم كاري كنم واسه اينكه دهنم خنك شه از دهنم نفس مي كشيدم آقاي كياني همينطور چپ چپ
نگاه مي كرد فكر كنم با خودش مي گفت اينا ديگه كين ما مديريت تالار بهشون داديم يه مشت خل و چل
وقتي اومديم بيرون اميرحسين گفت چته چرا اينكارو مي كردي منم وقتي قضيه رو براش گفتم خيلي بهم خنديد
با خودم عهد بستم برا دفعه ي بعدي كه رفتيم راسخون يا چايي برندارم يا بزارم خنك شه البته اگه ايندفعه برامون چايي بيارن.
سلام.
یه خاطره دارم در مورد خودم. یادمه تابستون دو سال پیش دخترم رو تو کلاس نقاشی و زبان ثبت نام کرده بودم.
بعد هر روز صبح میومدم با اهالی اتاق چت مخصوصا آجی یاس هم کلام می شدم. از هر دری می گفتیم و به کارهامون هم می رسیدیم.
یه روز اینقدر صحبت ها تو اتاق چت گرم بود به کل یادم رفت از خواب بیدارش کنم بره کلاس. آخرش خواب موند و نرفت. از اون روز صبح ها اهالی اتاق چت ساعت کلاس های دخترم رو یادآوری می کردند تا دوباره تاریخ تکرار نشه.
البته دو روز پیش هم حاج آقا دیر وقت تشریف آوردن در اتاق چت، مهد کودک پسرم هم دیر شد. ولی با کمی تاخیر فرستادمش.
اخ اخ اخ یادش بخیر دراکولا بود درسته حاج اقا
یادش بخیر اون شب یه یک ساعتی از شما خبری نبود اجی طهمورس گفتن فکر کنم دراکولا حاج اقا رو خورد که نیستن
جدی چقدر زود گذشتا
حاج آقا یادتون رفته طبابت اول رو که درمورد دمنوش گیاهی بود. صدا و تصویر نداشتین. نه ببخشید تصویر داشتین، صدا نداشتین! یادتون اومد؟؟؟؟
خاطره پاک شدن فلش رو هم دیگه لازم نیست یادآوری کنم.
یادش بخیر
یه خاطره دارم ازهمین پستهای بالایی باآقاامیرحسین که:
ناگفته نمونه معمولا"باهرکسی حضوری صحبت می کنم راه خودشوگم میکنه ودراداره هم یاوسایلشوجامیذاره یاقسط وچکهاش برگشت میخوره.
طی ملاقاتی که باکاربرامیرحسین داشتم موقع خداحافظی که پشت سرمونیگاه می کردم دیدم بنده خدابه اینطرف واونطرف می دودفکرمی کنم اینهم ازنوع همون آثاریه که خدمتتون عرض کردم.خخخخخ
مگه نه امیرحسین؟
وقت اذان بود. درب های ورودی هم داشت کم کم بسته می شد. مانده بودم نمازم را کجا بخوانم. به خاطر همین گیج شدم. حالا چرا ارباب رجوع ها گیج می شوند؟
از بس فرشون تو آدمه شوخی هستی :همینطور میشه دیگه
حاج آقا اسم برنج آوردین، فکر کردیم رفتین شمال. من چه می دونستم استان اصفهانید.
بعد هم مالاریا نبود، پشه دراکولا بود.
یه سرچ در اینترنت بزنید پشه دراکولا، اونوقت با کمال میل گوشت و پوستتون رو در اختیار پشه های فلاورجان و اصفهان و مابقی استان ها خواهید گذاشت.
تازه حاج آقا در تکمیل حرف آجی نازنین در مورد خفاش ها، بعد از اون شب تقریبا دو روز از شما خبری نبود، همه فکر کردند رفتین دنبال شکار خفاش!
والبته پیش بینی های دیگه ای که به خاطر غیبت یکباره شما هم شد و الان هرچی تو مموری مغزم میگردم پیداشون نمی کنم و یادم نمیاد. ولی اکثریت قریب بالاتفاق دلیل غیبت شما رو رفتن به شکار خفاش بیان کردند!
یادمه یحیی جون (مدیر تالار نکات و ترفندها) تازه عضو شده بود . پشت سر هم پست میزد . من چند تا از پستاشو حذف کردم . بعد خیلی شاکی شد و رفت پل ارتباطی به آقای نجاران اعتراض کرد . ...... بعد از اون دوست شدیم ناجور ، گاه گداری بهم زنگ میزنه با هم اسپیک میکنیم
بریم سر وقت القاب.
فکر کنم دیگه اکثر کاربرانی که منو میشناسن میدونن لقب اصلی من چیه. آجی دعوا در اتحاد 1+1=2
خودمونیما. زمانی با همه دعوا می کردم. جوان بودم و جاهل!
دیگه کسی نمونده از آشناها باهاش دعوا نکرده باشم. چه در نهان (صندوق پیام) و چه در آشکار ... از روابط عمومی و پل ارتباطی گرفته تا کاربران و مدیرانی که در اتاق چت در خدمتشون هستم.
از همین جا از همه عذرخواهی می کنم اگه گاهی حرفی به ناحق زدم و دعوای پایین خونم رو سر اونها خالی کردم.
یکی از دعواهایی که هنوز که هنوزه بخاطرش عذاب وجدان دارم دعوایی بود که بخاطر کلاس آشپزی آقای محبی باهاشون داشتم.
البته بگذریم که کلاس آشپزیشون برخلاف کلاس درس فتوشاپشون زیاد جدی نبود. در کلاسهای آشپزی کله پاچه و سالاد الویه و ... با اعمال شاقه آموزش دادن. من هم با لبخند میخوندم و گاهی هم حالم بد میشد. چند روز سکوت کردم (آرامش قبل از طوفان) بعد از اون دعوایی به راه انداختم که دیگه بعد از اون هرچی اصرار کردم آقای محبی تشریف بیارن اتاق چت دیگه موفق نشدم.
البته گهگاه سر می زنند (دو سه ماه یک بار) ولی خب!
الان شدم آجی گریه
البته سوء تفاهم نشه ها! خیلی وقتها حق با من بوده.
یک خاطره متفاوت تعریف کنم.
خاطره از سفر مشهد و عدم دیدار در دفعه ی اول با داداش فرزاد
یک روز عصر با داداش فرزاد قرار گذاشتیم یکدیگر را ببینیم و به همین دلیل من عصر آن روز حرم رفتم. چون زود حرم رفته بودم و هوا سرد بود، مدتی در یکی از رواق ها رفتم تا قرآن بخوانم. مدتی گذشت و از بد شرابط و اینکه زیاد از مقررات قبل از نماز حرم مطلع نبودم حرم شلوغ شد و درهای بعضی صحن ها بسته شد. داداش فرزاد چند بار با من تماس گرفت ولی در حرم موبایلم به سختی خط می داد و قطع می شد. با سختی متوجه شدم ایشان صحن جمهوری اند و با هزار بدبختی خودم را به این صحن رساندم ولی بنده ایشان را در انبوه جمعیت نیافتم. باور کنید خیلی تلاش کردم. پدر و مادرم هم همراهم بودند.
من همان شب در اتاق چت پیغام دادم که چرا نتوانستم ولی فردا در اتاق چت اتفاق هایی افتاد که عده ای مرا بدقول دانستند. من شرایط داداش فرزاد را می دانستم ولی تلاشم را کردم ولی هرکاری کردم آن روز ایشان را پیدا نکردم. من با حرم زیاد آشنا نیستم و در هنگام نماز که جمعیت زیاد است و بعضی درب ها بسته می شود امکان پیدا کردن یک نفر مانند پیدا کردن سوزن در انبار کاه است.
ولی فردای آن روز با ایشان جلوی بست نواب صفوی قرار گذاشتم و به سختی ایشان را پیدا کردم و خلاصه با هم به گفت و گو پرداختیم و در مورد مسائل راسخون با هم صحبت کردیم.