خاطرات خوش راسخونی
از خاطرات خوب من برمیگرده به تابستون امسال و سفر مشهد که تو اون سفر با داداش فرزاد و داداش خدایی وداداش حسین رضایی دیدار کردم البته به دلیل مشغله زیاد من به عنوان سرپرست کاروان وقتم خیلی کم بود و تونستم این بزرگواران رو در حد چند دقیقه ببینمشون.البته تو همون چند دقیقه اون قدر خندیدیم که صدای خندمون همه جا رو گرفته بودش
آره بنده هم گفته ایشونوتاییدمیکنم موقع خداحافظی ازمن ومدیرخدایی ایشون داشتندبجای رفتن به قسمت آقایون ازقسمت خانومهااشتباها"عبورمی کردند.خخخ سیدیادته؟خخخخ
پیروخاطره آقای میراکبری بانام کاربری"سید"
بنده هم ابتداجناب آفتاب رونمی شناختم وباکمک آبجی سلماایشونوشناسایی کردیم وبرام جالب بودکه بااون همه شوخیهایی که دراتاق چت باایشون نموده بودم درسالگردراسخون متوجه شدم که ایشون روحانی هستند.حاج آقابنده هم ازهمینجادراین پست ازتون معذرت میخواهم.
آره بنده هم گفته ایشونوتاییدمیکنم موقع خداحافظی ازمن ومدیرخدایی ایشون داشتندبجای رفتن به قسمت آقایون ازقسمت خانومهااشتباها"عبورمی کردند.خخخ سیدیادته؟خخخخ
ای وای من یادته؟چه قدرم شلوغ بود حرم ماشاالله.
حواس نذاشتید شما دو تا برام که . یادته اون قدر خندیدیم ملت داشتن تماشامون میکردن (به نظرم به خودشون می گفتند اینا دیگه کی هستند؟)
یادش بخیر روز قبلش با بچه های کاروان استخر بودیم و ناهارشم با حاجیمون رفتیم حرم دو تایی غذا حضرتی قرمه سبزی خوردیم
منم همینجوروقتی متوجه شدم حاج اقا.حاج آقاهستن
یادش بخیر اولین باری که آقای منتظمی بهم زنگ زد خیلی شوکه شدم (حاجی یادتون هستش؟
یه بارم آقای نجاران تماس گرفتند با آقای منتظمی اشتباه گرفتمشون
یه بار داشتم کاتالوگ و بوگیر های راسخون رو بین دوستام پخش می کردم و در مورد راسخون توضیح می دادم وسط توضیح داداش فرزاد تماس گرفت منم توضیحو بی خیال شدم رفتم باهاش صحبت کردم فکر کنم یه 40 دقیقه ای شد
یادش بخیر روز تولدم بودش و همراه اولیک روز تماس رایگان داخل شبکه بهم هدیه داد منم زنگ زدم به یحیی و 1.30 ساعت با هم صحبت کردیم آخراش گوشم داشت صوت می کشید تازه بعدش به فرزاد زنگ زدم و با اونم حدود نیم ساعتی صحبت کردم
خب حالا که بحث حاج آقا شد من هم موضوع رو بگم
تقریبا چند ماه ، شاید هم زودتر از سالگرد راسخون، متوجه شدیم که مسئول نظارت سایت با نام کاربری غیر از نظارت سایت، در اتاق چت انجمن با اهالی اتاق چت همراه هستند.
ولی اینکه ایشون روحانی هستند رو شاید یک ماه قبل از سالگرد راسخون متوجه شدم.
خیلی خودمونی با دوستان برخورد می کردند و نمیشد تشخیص داد.
مثلا من گشت نامحسوس بودم اون زمان. وقتی شک کردم از آقای نجاران و از خود حاج آقا پرسیدم و تایید کردند.
ازشون خواستم که اجازه بدن معرفیشون کنم و بگم که روحانی هستند ولی ایشون قبول نکردند. حتی گفتم بعدا اهالی اتاق چت ناراحت می شن که چرا زودتر خودتون رو معرفی نکردین، ولی خب دیگه اصرار فایده نداشت. گاهی دلم میخواست وقتی حرفی در حضور ایشون زده میشه و گاهی نامناسب به نظر میرسه اخطار بدم ولی چون قول داده بودم چیزی نگفتم.
روزی که اسامی مسئولین همراه با عکس اونها ارسال شد دیگه خیالم راحت شد که بقیه هم از موضوع خبردار میشن.
یکی از خاطرات جالب این روزها که هنوز هم ادامه دار هست مربوط به طرح ارسال هدیه برای حاج آقاست. ایشون تازه تشریف بردن منزل نو. و به ما (هشت نفر از هشت استان) یک سال مهلت دادند تا براشون هدیه منزل نو بفرستیم. (البته اوایل آدرس نمیدادن، الان وکیل گرفتند و ستاد راه انداختند که هدایا رو براشون ارسال کنیم) تازه محصولات فروشگاه رو هم اکثرا خریدند و نمیشه از فروشگاه راسخون براشون هدیه خرید.
یه زمانی مدیرای راسخون بانرم افزاری فکرکنم رایتکال بودجمعه ها باهم صحبت می کردیم درموردراههای رسیدن به خدانه ببخشیدخخخخ راههای اصلاح وبهبودانجمنهاوتالارامون که اونجاباجنابqodratآشناشدم خیلی برام جالب بودوچه خاطره خوش وارتباط خیلی نزدیک بامدیران واینکه می تونستیم صدای همدیگه روازاسپیکربشنویم اونجامن متوجه شدم که نام اصلی ایشون جناب کوروش هستش که خیلی برام جالب بود.یادش بخیر
یادش بخیر
اولی باری که وارداتاق چت شدم.هیچ کدوم ازآجیهانبودن جزآجی سلما.اول باایشون آشناشدم.
یادم میاداگه حضورآجیم نبودتواتاق چت منم تواتاق چت موندنی نمیشدم.
یادم میاداوایل آجی طهمورس روباآجی سلمااشتباه میگرفتم.میگفتم ای خدا!!!کجابه کجاس............آخرش آجی سلماکیه؟آجی طهمورس چی؟؟؟
درضمن من اوایل فکرمیکردم آجی نازنین هم خیلی خودشونومیگیرن وخیلی هم جدی هستن وبه زورمیشه باهاشون حرف زد
آجی اگه یادت باشه من هم بار و بندیلم رو بسته بودم که برم. یعنی خودم رو آماده می کردم که دوباره یه خداحافظی راه بندازم که شما وارد اتاق چت شدین و من باز دوباره برگشتم به اتاق چت. و بار و بنه ام هم زیر دست و پا و مخصوصا تو اسباب کشی اخیر گم شده.
با سلام خدمت همه
یادمه یه همچین پستی رو اقای طاهرزاده تو گفتگوی ازاد زده بودن و اونجا پست گذاشته بودیم ولی دیدم این پست بیشتر رونق گرفته منم اومدم
*بهترین خاطره ام برمیگرده به وبلاگ عاشق رضا.ساختن وبلاگ و هر روز مطلب گذاشتن تو وبلاگ و نظرات وبلاگ برام خاطره است که تا عمر دارم یادم نمیره
*پست عاشقان امام رضا بعد از وبلاگم قشنگ ترین خاطره من از راسخونه خیلی وقتا دلتنگیامو تو این پست زدم
*یادش بخیر قرعه کشی سالگرد راسخون و کودتای اجی ها و اون سونامی ارور سایت و دور همی های شبهای ماه مبارک رمضان و ...
*اقای اشرفی درست گفتن معمولا نام کاربری منو دوستان با دو نفر از کاربران سایت که اقا هستن اشتباه میگیرن همین اواخر یکی بهم گفت اقای نظریان البته فکر کنم کسی متوجه نشد بعدش بنده خدا اومدن تو صندوق عذرخواهی کردن گفتم مشکلی نیست پیش میاد ولی عکس کاربری کاملا مشخصه که اقا نیستم جوابشون برام خیلی جالب بود که گفتن فکر کردم دوست دارین خانوم باشین
*اجی برخوار جالب بود برام اولین نفری هستین که بهم گفته که خودمو میگیرم تا حالا کسی بهم نگفته بود اگه بخواین بدونین چرا همچین بودم اینجا نمیتونم بگم بعدا براتون میفرستم تو صندوق پیام ولی جالبه منم اوایل فکر میکردم شما اقا هستین
*یادش به خیر چه روزا و شبای خوبی با اجی طهمورس و اجیای دیگه داشتیم
*یادش بخیر قضیه ارسال پیامک رایگان که هنوزم کسی حرف از ارسال پیامک میزنه من یاد اقای کیانی میفتم و خندم میگیره کلی زحمت دادم بهشون سر اینکه نمیتونستم پیامک ارسال کنم اخرش فکر کنم بعد از نزدیک به دوماه متوجه شدن این ارسال نشدن سر این هست که مخاطبی که براش پیامک میزدم پیامک تبلیغاتیش رو بسته
*جالبه رو این قضیه همه نظر مشترک دارن و اونم روحانی بودن حاج اقا منتظمی هست.یه باری به خودشونم گفتم اوایل که با نام کاربری افتاب میومدن من همش میگفتم ایشون به چه لهجه ای صحبت میکنن که میگن من نه منم
*یادش بخیر درس شجاعتی که اقای کیانی و اقا سید و یه بنده خدای دیگه بهم دادن
یه سری از خاطره ها تلخ بود و بعدا شیرین شد ولی یه سری شیرین بود و بعدا تلخ شد. یاد همگی بخیر
گفتم خداحافظی، یاد خداحافظی خودم از سایت افتادم. این هم خاطره ای بود.
دیگه تصمیم گرفتم اگر هم قرار شد روزی از سایت برم نرم و آهسته برم. مثل اونهایی که خیلی نرم و آهسته رفتند و دیگه خبری ازشون نیست.
یاد کلاس انشاها بخیر.
چقدر التماس می کردم در کلاس انشا شرکت کنند ولی به دلیل اینکه شاگردام خیلی اذیتم کردند دیگه کلاس برگزار نمی کنم.
تازه به نمره هاشون اعتراض هم می کردند!
یادش بخیر
یادش بخیر
اولی باری که وارداتاق چت شدم.هیچ کدوم ازآجیهانبودن جزآجی سلما.اول باایشون آشناشدم.
یادم میاداگه حضورآجیم نبودتواتاق چت منم تواتاق چت موندنی نمیشدم.
یادم میاداوایل آجی طهمورس روباآجی سلمااشتباه میگرفتم.میگفتم ای خدا!!!کجابه کجاس............آخرش آجی سلماکیه؟آجی طهمورس چی؟؟؟
درضمن من اوایل فکرمیکردم آجی نازنین هم خیلی خودشونومیگیرن وخیلی هم جدی هستن وبه زورمیشه باهاشون حرف زد
آجی اگه یادت باشه من هم بار و بندیلم رو بسته بودم که برم. یعنی خودم رو آماده می کردم که دوباره یه خداحافظی راه بندازم که شما وارد اتاق چت شدین و من باز دوباره برگشتم به اتاق چت. و بار و بنه ام هم زیر دست و پا و مخصوصا تو اسباب کشی اخیر گم شده.
*اجی برخوار جالب بود برام اولین نفری هستین که بهم گفته که خودمو میگیرم تا حالا کسی بهم نگفته بود اگه بخواین بدونین چرا همچین بودم اینجا نمیتونم بگم بعدا براتون میفرستم تو صندوق پیام ولی جالبه منم اوایل فکر میکردم شما اقا هستین
اوایل دوست نداشتم کسی بفهمه خانوم هستم ولی بعدش لورفتم.
یادش بخیر
چقدرجشن گرفتیم تواتاق چت به خرج خودمون.
یادش بخیرچقدرجشن گرفتیم وجزمن وآجی سلماوآجی نازنین وآقای خدایی واشرفی وآقاسیدوآقاامیرحسین..............دیگه کسی نیومد
آجی یادته چقدردعوت نامه دادیم.
وای آجی چرا باور نمی کنی اون زمان فقط به خاطر شما موندم. جدی گفتم. بعدش دوباره جریانات دیگه ای پیش اومد که حضورم ادامه دار شد.الان هم که دیگه مودیر شدم و فعلا هستم در خدمتتون.
دیگه کسی از من خاطره نداره بگه .
ممنون از داداشها ی گل و آجی های بزرگوار.
حالاموندم خودم چی بگم همشو که گفتید .
فکرم به جایی نمیرسه.