خاطرات خوش راسخونی
به نام خدا
من ابتدا از طریق برادرم با سایت راسخون اشنا شدم سپس بعد از مدتی در این سایت عضو شدم .. خلاصه .. خوشترین خاطره ی من از این سایت زمانی بود که برای اولین بار در ان برنده شدم و جایزه و امتیاز کسب کردم.
من هیچ خاطره ا ی ندارم تازه واردم
چند وقت پیش به یه مشکلی بر خورده بودم به یه مشاور مذهبی احتیاج داشتم توگوگل زدم بعدش با راسخون اشنا شدم...
موفق باشید.........
سلام
ممنون از ایجاد این تاپیک جالبتون
یادمه یه مدتی بود هر روز تو مسابقات شرکت می کردم و سرچ میزدم و هر روز جواب صحیح رو اول پیدا می کردم بعد شرکت می کردم. اما هیچ وقت برنده نمی شدم!! یه روز حوصله نداشتم همین طوری یه گزینه رو زدم! فرداش رفتم دیدم برنده شدم!!! یعنی هم جابم رو درست انتخاب کرده بودم هم برنده شده بودم!!!!!!!!
خاطره نهم :
اين خاطره كه ديروز برام رقم خورد و من خودم خيلي خنديدم و مطمئنم خانم سلما هم خيلي خنديدند و حتي گفتن ( عجب ها ...) خخخخخخ
ديروز تو اتاق چت بود كه بانوي اول سايت اومدن تو اتاق گفتن اين چايي هم كه جوشيده آقاي خدايي چرا حواستون نيست ؟ داداش خدايي كه ارادت خاص بهشون دارم گفتند كه به امير علي گفته بودم زيرش رو كم كنه ...حالا كي گفته بود الله و اعلم .....خخخخخ منم كه طبق معمول داشتم اتاق رو تميز مي كردم و با خودم شعر زمزمه ميكردم .....خخخخ دوستان عنايت ميفرمائيد كه ........ برو كار كن مگو چيست كار كه سرمايه جاوداني هست كار ...خخخ
..خلاصه جونم واستون بگه كه بحث وصحبت و اضافه خدمت ...خخخخ .... تا اينكه خانم سلما گفتند : جرمتون سنگين شد ! آخه سيستم پيام ارساليش رو هك كره بودم .... آخه ديگه تو پادگان حوصله ادم سر ميره خخخخ ( شما قضاوت بكنيد ) چون خانم سلما دست بخير دارن ...... من در جواب گفتم :
ارادتمنديم خانم سلما حالا هديه گرون هم نباشه و جرمش ( وزنش ) سنگين هم نباشه ايرادي نداره محبوب دلها قبول ميكنه ...خخخخخخ باورتون ميشه همين طوري كه ميخنديدم تا چند دقيقه بعد تو ذهنم بود و هي نيش خند ميزدم ....
ديگه بنده خدا سلما خانم چيزي نگفتند .... خخخخ
سلام به همه اعضای گرامی و مسئولین محترم وبگاه راسخون
خاطرات خوب من مربوط میشه به مواقعی که یا در مسابقات برنده می شدم و یا جایزه برام می رسید
براتون آرزوی موفقیت و سلامتی می کنم در پناه ایزد منان
بازگویی خاطرات به ایجاد و تعمیق همدلی اعضای محترم سایت کمک می کند.
با سلام ودرود فراوان. گفت خاطره! خوب.. تا اون جایی که من میدونم خاطره جیزی هست که مردم واسه هم تعریف می کنن و بعض از مردم البته خیلی نا چیز مثلا حدود 0.001 ممکن تو کل جهان باشه تا تو خاطراتشون واسه همدیگر کمی زیاده روی کنند وچیزهای عجیب وغریب برای هم تعریف کنند و از این جور حرف ها . خوب زیاد از مسئله اصلی دور نشویم. اشنایی من با سایت راسخون به روزی بر میگردد مه من در گوگول کلمه مداحی را جستجو کردم وبا سایت مفید وخوب راسخون اشنا شدم وآلان هم از این سایت بسیار راضی هستم
ممنونم که این فرصت را به این بندخ حقیر دادید
با عرض سلام و وقت بخیر خدمت تمامی دوستان گل راسخونی.
بسیار ممنونم از ایجاد این تاپیک.
راستش منم مثل خیلی از دوستان تمامی لحظات حضورم در راسخون خاطره است.
اما چند تا از خاطرات همیشه پر رنگ تر هستند:
1- ورود به سایت در نمایشگاه رسانه های دیجیتال.
2- انتخاب به عنوان مدیر تالار( تالار دفاع مقدس)
3- انتخاب به عنوان مدیریت تالار آموزش خانواده.
4- گرفتن عیدی از راسخون سال 92
5- گرفتن کادوی تولد از راسخون با اینکه خیلی وقت بود در انجمن فعالیتی نداشتم.
6- مهمترین تغییر زندگیم که همانا ازدواج بود را نیز با راسخون جشن گرفتم. (البته کادو نگرفتم
آرزومند آرزوهای تک تک دوستان عزیز راسخونی.
خاطره دهم :
خخخخخ يادمه تو اتاق چت بود و تو قسمت شعر در وصف راسخون و راسخوني ها ( لينكش تو امضام هست ) يه نگاه بندازيد .....
من به داداش راسخوني ها پشت سر هم شعر ميگفتم و برعكس .....داداش ها هم واسه من ميگفتند و جو يه طوري شده بود كه برادري شده بود .... ملتفت كه هستني ....آق چشتون روز بد نبينه يه بانويي سینه سپر كردن و اومدن جلو ...... در اين صحنه بود كه من اين طرف ... اون طرف نگاه كردم همه برادر ها الفرار
آره اين شد كه همان شد ....خخخخخ من آي خنديدم و آي خنديدم و بعد از يه مدتي بود كه آمدم و اين شعر ناب رو نوشتم ...با اجازه واحد نظارن محترم
در پاسخ به خانم برخوار و بقيه آبجي ها
ببار ای باران، ببار که غم از دلم رفتنی نیست،
نگفتن شعر به آبجي ها ، دیدنی نیست.
زياده شعر ، در وصف آبجي ها
ولي صد افسوس كه اينجا ، بيان كردني نيست ....
ندارم با شما من هيچ خصومت ( آبجي ها )
چه كنم كه قوانين است و همين هست .
اگر كار دگر انجام دهم من .....
پسون فردا كنند من رو در زندان ( كنايه از جريمه واحد ....) ...خخخ
هيچي ديگه مثل آب بود رو آتيش بريزي ...خخخخ شوخي ميكنم
اين هم خاطره بسيار خوبي بود كه من اينجا بيانش كردم ....
اینکه چطور با سایت اشنا شدم برا خودم خاطره خوشیه.. وقتی رفته بودیم خواستگاری تو جلسه خواستگاری رو ی موضوع به شک افتاد بودیم که برای حل مساله دختر خانم به این سایت مراجعه و جواب را گرفتیم وبعد ان سایت رو معرفی کرد .بعد ار اون شب ازطرفداران سرسخت این سایت شدیم0
اینکه چطور با سایت اشنا شدم برا خودم خاطره خوشیه.. وقتی رفته بودیم خواستگاری تو جلسه خواستگاری رو ی موضوع به شک افتاد بودیم که برای حل مساله دختر خانم به این سایت مراجعه و جواب را گرفتیم وبعد ان سایت رو معرفی کرد .بعد ار اون شب ازطرفداران سرسخت این سایت شدیم
واقعا جالب بودش
وقتی این خاطره ها رو میخونیم به شعار راسخون که:راسخون یار همیشه همراه می رسیم.
راسخون تو جلسات-قطار-حرم -مسافرت -دریا و... همه جا بهش سر میزنیم
یادمه تو مسابقه خلاقیت های راسخونی رفته بودیم کنار دریا با دوستام مسابقه یادم اومد و شروع کردم به کندن شنا و راسخون را درست کردم یک هفته بعدش که رفته بودیم هنوز همون طوری مونده بودش.
یادمه اون روز یکی از بجه ها داشت صدف جمع می کرد هلش دادیم افتاد تو آب بعدش تا یک ماه باهامون دریا نیومد
من یادمه با یه گروه از دوستام اومدیم نمایشگاه تو اصفهان . یکی از دوستام خیلی وقت بود که عضو سایت راسخون شده بود . خلاصه رفتیم تو غرفه و با سایت راسخون آشنا شدیم . بعد از اون تو مسابقات تواشیح چند تا پستر به ما جایزه دادن که پایین همه اونا لگو راسخون بود ... یادش بخیر . هنوز پستر راسخون رو دیوار اتاقمه ..
سلام یکی دیگه از خاطراتم اینکه در باره یکی از معروفترین افراد شیعه که در حد کلام وفلسفه متبحر بوده رو توسایت گذاشتم چند روز بعد دیدم نظر داده که خودم هستم وازسایت تشکر کرده که واسش تبلیغ کردم چون ایشون متبحر در مباحثه شیعه وسنی وحتی ادیان دیگه بوده .ازشون خواستم بیشتر با ما ارتباط داشته باشه که گفتند وقت ندارن اون اهل کشور عربی همسایه است .
اولین روزهایی بود که تو سایت بودم تو اتاق چت چند تا مطلب گذاشتم که به یکباره مورد بازخواست آبجی عزیز راسخونی قرار گرفتم خیلی ناراحت شدم با خودم گفتم نیومده چه پذیرایی از من میکنن .داشتم دلسرد میشدم که جناب آفتاب وداداش فرشون با دادم رسیدن گفتن اینجا مطالب حجم زیادی میگیره شما جابه جا کنید . هنوزم کمی با ترس تو اتاق میام .