لطیفه
اقای مورگان مرده بود.
قبل از اینکه تابوتش را داخل قبر بگذارند یکی از دوستانش درب تابوت را باز کرد و چند سکه انداخت توش.
کشیش ازش پرسید: فکر میکنید این سکهها به دردش بخوره.
ـ اره فکر میکنم پول چند تا بطری آبجو بشه!
ـ ولی اونجا آبجوئی وجود نخواهد داشت پسرم.
ـ فکر نکنم مورگان بتونه بدون آبجو اونجا طاقت بیاره.
فردا روز جهاني ميراث فرهنگيه ... اتيقه روزت مبارك !
تست روانشناسي : فكر كنيد يه ظرف ميوه كه توش سيب و خيار و موزه جلوتونه .... كدومو انتخاب مي كنيد ؟!
پاسخ : اگه شما سيب رو انتخاب كرديد يعني شما سيب دوست داريد !
اگه شماخيار رو انتخاب كرديد يعني شما خيار دوست داريد !
اگه شما موز رو انتخاب كرديد يعني شما موز دوست داريد !
شاعرى در مدح خواجه بخيلى قصيدهاى ساخت و به نزد وى برد ولى هيچ صلهاى به وى نداد. يك هفته صبر كرد و اثرى ظاهر نشد. قطعه تقاضايى بگذرانيد. خواجه باز التفات نكرد! بعد از يك هفته او را هجو كرد. باز خواجه به روى خود نياورد. سپس شاعر بيامد و بر در خانه او مربع بنشست! چون خواجه بيرون آمد و او را ديد كه به فراغت بال نشسته است، گفت:
اى مبرم بىحيا! قصيده گفتى به تو هيچ ندادم. قطعه تقاضايى آوردى، روا نكردم، هجو گفتى به روى خود نياوردم. ديگر به چه اميدى اينجا نشستهاى؟! گفت: بدان اميد كه بميرى و مرثيهات بگويم شايد از وارثت چيزى دريافت كنم!!
يكى در باغ خويش رفت. دزدى را ديد كه پشتواره پياز بسته و قصد بردن آن را دارد!
گفت: در اين باغ چه كار دارى؟
گفت: در راه مىگذشتم ناگاه گردبادى وزيد و مرا در اين باغ انداخت!
گفت: چرا پياز كندى؟!
گفت: چون باد مرا مىربود دست در بته پياز مىزدم و از زمين برمى آمد!
گفت: بسيار خوب! آنها را كه گرد كرده و پشتواره بست؟!
گفت: واللَّه من نيز در اين انديشه بودم كه تو آمدى!!
احمقى پيش طبيب رفت، گفت: موى سرم درد مىكند!
طبيب پرسيد: چه خوردهاى؟
گفت: نان و يخ!
گفت: برو بمير كه نه خوراكت به آدمى مىماند و نه دردت!!
بازرگانى از غلام به بانو پيام فرستاد تا براى شب ششانداز بپزد، غلام كه تا آن روز نام اين غذا را نشنيده بود، گمان برد كه ششانداز، غذايى به كفاف شش نفر است، تعداد افراد خانه را شمرد، هفت تن بودند، انديشيد كه خواجه عمداً غلام را به حساب نياورده، لذا خاتون را گفت: آقا فرموده هفتانداز بپزيد.
در تاريخ آوردهاند كه: وقتى حاج ميرزا آقاسى وزير محمدشاه قاجار به حفر قناتى امر داده بود، روزى كه به بازديد چاهها رفت، مقنى اظهار داشت كه كندن قنات در اينجا بىحاصل است، چه اينكه اين زمين آب ندارد. حاجى ميرزا آقاسى در جوابش گفت:
«آب براى من ندارد، نان كه براى تو دارد!!»
گويند: جمعى غوكى را ديده و از شناخت نوع آن عاجر ماندند، ملانصرالدين را خبر كردند او بيامد و گفت: بلبلىاش بلبل است، يا بچه بلبل است پر در نياورده و يا پير است پر ريزانده است.
لشكريان محمود در هندوستان طفلى هندو يافتند و او را به حضور سلطان آوردند. محمود دل بر او بست و هر زمان لطفى تازه در حق او نشان مىداد تا اينكه او را با خود بر سرير سلطنت نشاند، ولى طفل هندو در ميان آن همه عزت و ناز اشك مىريخت. چون شاه علت گريه او را پرسيد، طفل گفت: مادرم كه مرا هميشه از محمود مىترسانيد در اينجا حاضر نيست كه ببيند من در كنار شاه بر تخت سلطنت نشستهام.
عابدى شب و روز به عبادت خدا مشغول بود اما او را كشفى حاصل نمىشد و حالى دست نمىداد. او ريشى بزرگ داشت كه گاهگاهى آن را شانه مىكرد. روزى موسى را در راه ديد و حديث خود را با او بازگفت و از او خواست تا از حق تعالى بپرسد كه چرا او را گشايشى حاصل نمىشود. چون موسى به كوه طور شد، اين سؤال را با حضرت حق در ميان گذاشت، خطاب آمد كه: او از وصل ما محروم مانده است زيرا همواره مشغول ريش خويش است!
پير زالى پسر خود را پيش ابوسعيد برد تا مريد او شود، ولى پسرك تاب تحمل زندگى سخت صوفيان را نداشت، پس به ابوسعيد گفت: تو مىخواستى صوفىاى از من بسازى، ولى مرا در دام مرگ انداختى! ابوسعيد گفت: وقتى كه ابوسعيد بخواهد مريدى بسازد، مثل تو مىشود، ولى چون پروردگار بخواهد مريدى بسازد، او مثل ابوسعيد مىشود.
به يه معتاد ميگن فرق تو و رونالدو چيه ميگه فرقي نداريم فقط اون تكنيكه من پكنيكيم
یه روز يه نفر ميره دزدي صاحب خونه بيدار ميشه فرياد ميزنه كمك كمك دزده ميگه كمك نميخوام خودم چند نفر رواوردم
اولي:شما دوست داريددر چه مسابقه اي شركت كنيد
دومي:مسابقه ماست خوري .چون آدمهم ماست مي خوردوهم رو سفيد بيرون مي ايد !