راسخون

لطیفه

mahsa021 کاربر طلایی3
|
تعداد پست ها : 833
|
تاریخ عضویت : مهر 1388 

اقای مورگان مرده بود.
قبل از اینکه تابوتش را داخل قبر بگذارند یکی از دوستانش درب تابوت را باز کرد و چند سکه انداخت توش.
کشیش ازش پرسید: فکر میکنید این سکه‌ها به دردش بخوره.
ـ اره فکر میکنم پول چند تا بطری آبجو بشه!
ـ ولی اونجا آبجوئی وجود نخواهد داشت پسرم.
ـ فکر نکنم مورگان بتونه بدون آبجو اونجا طاقت بیاره.

mahsa021 کاربر طلایی3
|
تعداد پست ها : 833
|
تاریخ عضویت : مهر 1388 

فردا روز جهاني ميراث فرهنگيه ... اتيقه روزت مبارك !

mahsa021 کاربر طلایی3
|
تعداد پست ها : 833
|
تاریخ عضویت : مهر 1388 

تست روانشناسي : فكر كنيد يه ظرف ميوه كه توش سيب و خيار و موزه جلوتونه .... كدومو انتخاب مي كنيد ؟!
پاسخ : اگه شما سيب رو انتخاب كرديد يعني شما سيب دوست داريد !
اگه شماخيار رو انتخاب كرديد يعني شما خيار دوست داريد !
اگه شما موز رو انتخاب كرديد يعني شما موز دوست داريد !

mahsa021 کاربر طلایی3
|
تعداد پست ها : 833
|
تاریخ عضویت : مهر 1388 

شاعرى در مدح خواجه بخيلى قصيده‏اى ساخت و به نزد وى برد ولى هيچ صله‏اى به وى نداد. يك هفته صبر كرد و اثرى ظاهر نشد. قطعه تقاضايى بگذرانيد. خواجه باز التفات نكرد! بعد از يك هفته او را هجو كرد. باز خواجه به روى خود نياورد. سپس شاعر بيامد و بر در خانه او مربع بنشست! چون خواجه بيرون آمد و او را ديد كه به فراغت بال نشسته است، گفت:

اى مبرم بى‏حيا! قصيده گفتى به تو هيچ ندادم. قطعه تقاضايى آوردى، روا نكردم، هجو گفتى به روى خود نياوردم. ديگر به چه اميدى اينجا نشسته‏اى؟! گفت: بدان اميد كه بميرى و مرثيه‏ات بگويم شايد از وارثت چيزى دريافت كنم!!

mahsa021 کاربر طلایی3
|
تعداد پست ها : 833
|
تاریخ عضویت : مهر 1388 

يكى در باغ خويش رفت. دزدى را ديد كه پشتواره پياز بسته و قصد بردن آن را دارد!

گفت: در اين باغ چه كار دارى؟

گفت: در راه مى‏گذشتم ناگاه گردبادى وزيد و مرا در اين باغ انداخت!

گفت: چرا پياز كندى؟!

گفت: چون باد مرا مى‏ربود دست در بته پياز مى‏زدم و از زمين برمى آمد!

گفت: بسيار خوب! آنها را كه گرد كرده و پشتواره بست؟!

گفت: واللَّه من نيز در اين انديشه بودم كه تو آمدى!!

mahsa021 کاربر طلایی3
|
تعداد پست ها : 833
|
تاریخ عضویت : مهر 1388 

احمقى پيش طبيب رفت، گفت: موى سرم درد مى‏كند!

طبيب پرسيد: چه خورده‏اى؟

گفت: نان و يخ!

گفت: برو بمير كه نه خوراكت به آدمى مى‏ماند و نه دردت!!

mahsa021 کاربر طلایی3
|
تعداد پست ها : 833
|
تاریخ عضویت : مهر 1388 

بازرگانى از غلام به بانو پيام فرستاد تا براى شب شش‏انداز بپزد، غلام كه تا آن روز نام اين غذا را نشنيده بود، گمان برد كه شش‏انداز، غذايى به كفاف شش نفر است، تعداد افراد خانه را شمرد، هفت تن بودند، انديشيد كه خواجه عمداً غلام را به حساب نياورده، لذا خاتون را گفت: آقا فرموده هفت‏انداز بپزيد.

mahsa021 کاربر طلایی3
|
تعداد پست ها : 833
|
تاریخ عضویت : مهر 1388 

در تاريخ آورده‏اند كه: وقتى حاج ميرزا آقاسى وزير محمدشاه قاجار به حفر قناتى امر داده بود، روزى كه به بازديد چاه‏ها رفت، مقنى اظهار داشت كه كندن قنات در اينجا بى‏حاصل است، چه اينكه اين زمين آب ندارد. حاجى ميرزا آقاسى در جوابش گفت:

«آب براى من ندارد، نان كه براى تو دارد!!»

mahsa021 کاربر طلایی3
|
تعداد پست ها : 833
|
تاریخ عضویت : مهر 1388 

گويند: جمعى غوكى را ديده و از شناخت نوع آن عاجر ماندند، ملانصرالدين را خبر كردند او بيامد و گفت: بلبلى‏اش بلبل است، يا بچه بلبل است پر در نياورده و يا پير است پر ريزانده است.

mahsa021 کاربر طلایی3
|
تعداد پست ها : 833
|
تاریخ عضویت : مهر 1388 

لشكريان محمود در هندوستان طفلى هندو يافتند و او را به حضور سلطان آوردند. محمود دل بر او بست و هر زمان لطفى تازه در حق او نشان مى‏داد تا اينكه او را با خود بر سرير سلطنت نشاند، ولى طفل هندو در ميان آن همه عزت و ناز اشك مى‏ريخت. چون شاه علت گريه او را پرسيد، طفل گفت: مادرم كه مرا هميشه از محمود مى‏ترسانيد در اينجا حاضر نيست كه ببيند من در كنار شاه بر تخت سلطنت نشسته‏ام.

mahsa021 کاربر طلایی3
|
تعداد پست ها : 833
|
تاریخ عضویت : مهر 1388 

عابدى شب و روز به عبادت خدا مشغول بود اما او را كشفى حاصل نمى‏شد و حالى دست نمى‏داد. او ريشى بزرگ داشت كه گاهگاهى آن را شانه مى‏كرد. روزى موسى را در راه ديد و حديث خود را با او بازگفت و از او خواست تا از حق تعالى بپرسد كه چرا او را گشايشى حاصل نمى‏شود. چون موسى به كوه طور شد، اين سؤال را با حضرت حق در ميان گذاشت، خطاب آمد كه: او از وصل ما محروم مانده است زيرا همواره مشغول ريش خويش است!

mahsa021 کاربر طلایی3
|
تعداد پست ها : 833
|
تاریخ عضویت : مهر 1388 

پير زالى پسر خود را پيش ابوسعيد برد تا مريد او شود، ولى پسرك تاب تحمل زندگى سخت صوفيان را نداشت، پس به ابوسعيد گفت: تو مى‏خواستى صوفى‏اى از من بسازى، ولى مرا در دام مرگ انداختى! ابوسعيد گفت: وقتى كه ابوسعيد بخواهد مريدى بسازد، مثل تو مى‏شود، ولى چون پروردگار بخواهد مريدى بسازد، او مثل ابوسعيد مى‏شود.

mahsa021 کاربر طلایی3
|
تعداد پست ها : 833
|
تاریخ عضویت : مهر 1388 

به يه معتاد ميگن فرق تو و رونالدو چيه ميگه فرقي نداريم فقط اون تكنيكه من پكنيكيم

mahsa021 کاربر طلایی3
|
تعداد پست ها : 833
|
تاریخ عضویت : مهر 1388 

یه روز يه نفر ميره دزدي صاحب خونه بيدار ميشه فرياد ميزنه كمك كمك دزده ميگه كمك نميخوام خودم چند نفر رواوردم

mahsa021 کاربر طلایی3
|
تعداد پست ها : 833
|
تاریخ عضویت : مهر 1388 

اولي:شما دوست داريددر چه مسابقه اي شركت كنيد
دومي:مسابقه ماست خوري .چون آدمهم ماست مي خوردوهم رو سفيد بيرون مي ايد !