مي آيي و كلافه ز دست بهارها
گل كرده در تمام تنت لاله زارها

ميخندي و مي آيي و فرياد مي كشي
يعني گذشته اي ز تمام حصارها

بايد تو را به موزه ي دل هاي خسته برد
تنها تويي كه مانده اي از آن غبارها

پاي برهنه رفته اي اما هنوز هم
جا مانده اند از تو تمام سوارها

آدم هنوز مي شنود نغمه ي تو را
حتي در اين شلوغي و اين قار و قارها

هر چند روزگار به ما رو نمي كند
ياد توايم با همه ي گير و دارها

منبع: كتاب اين شرح بي نهايت