راسخون

و جمعه ‏های انتظار ...

fateme74 کاربر طلایی2
|
تعداد پست ها : 3243
|
تاریخ عضویت : تیر 1392 

 



 














..




 

fateme74 کاربر طلایی2
|
تعداد پست ها : 3243
|
تاریخ عضویت : تیر 1392 

 

 

 

 

 

fateme74 کاربر طلایی2
|
تعداد پست ها : 3243
|
تاریخ عضویت : تیر 1392 

چه جمعه ها که یک به یک غروب شد نیامدی        چه بغض ها که درگلو رسوب شد نیامدی

 خلیل آتشین سخن ،  تبر به دوش بت شکن         خدای ما دوباره سنگ و  چوب شد نیامدی

برای ما که خسته ایم و دل شکسته ایم، نه!       ولی برای عده ای  چه خوب شد ،  نیامدی

تمام   طول   هفته   را   به  انتظار  جمعه ام       دوباره  صبح ، ظهر ،  نه! غروب شد نیامدی

fateme74 کاربر طلایی2
|
تعداد پست ها : 3243
|
تاریخ عضویت : تیر 1392 

 

جمعه ها را همه از بس که شمردم بی تو

بغض خود را وسط سینه فشردم بی تو

بس که هر جمعه غروب آمد و دلگیرم کرد
دل به دریای غم و غصه سپردم بی تو

تا به این جا که به درد تو نخوردم آقا
هیچ وقت از ته دل غصه نخوردم بی تو

چاره ای کن، گره افتاده به کار دل من
راهی از کار دلم پیش نبردم بی تو

سال ها می شود از خویش سؤالی دارم
من اگر منتظرم از چه نمردم بی تو

با حساب دل خود هر چه نوشتم دیدم
من از این زندگیم سود نبردم بی تو

گذری کن به مزارم به خدا محتاجم
من اگر سر به دل خاک سپردم بی تو

fateme74 کاربر طلایی2
|
تعداد پست ها : 3243
|
تاریخ عضویت : تیر 1392 

alibeiki کاربر نقره ای
|
تعداد پست ها : 1003
|
تاریخ عضویت : بهمن 1387 

می دانم که دلت را شکسته ام و می دانم که سهم من از

انتظار برای تو به خواندن دعای فرجت در قنوت نمازهایم

و زیارت جمکرانت خلاصه می شود .

ولی تو هنوز امید داری، امید به بازگشتم و توبه ام و من باز

هم مثل همیشه توبه شکنی می کنم و باز تو اشک می ریزی

و از خدا برایم استغفار می طلبی ؛ مثل اینکه تو به جای من

گناه کرده ای ، می دانم زمانی که پرونده ام مقابلت باز می شود

پرده ی اشک چشمانت را می پوشاند …

این جمعه هم گذشت و تو باز نیومدی …

fatemexry کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 5428
|
تاریخ عضویت : تیر 1393 

هر جمعه به جاده آبي نگاه مي كنم


و در انتظار قاصدكي مي نشينم كه قرار است خبر گامهاي تو را براي من بياورد،



 گامهاي استوار و دستهاي سبزت را.



اگر بيايي، چشمهايم را سنگفرش راهت خواهم كرد.



تو مي آيي و در هر قدم،



شاخه اي از عاطفه خواهي كاشت و قاصدكي را آزاد خواهي كرد.



تو مي آيي و روي هر درخت پر شكوه لانه اي از اميد



براي كبوتران غريب خواهي ساخت.



صداي تو، بغض فضا را مي شكافد.



فضاي مه آلودي كه قلب چكاوكها را از هر شاخه درختش آويزان كرده اند.



تو با دستهايت بر قلبهاي شقايق ها رنگ سبز اميد خواهي زد



و با رنگ پر معناي دريا خواهي نوشت:



" به نام خداي اميدها"!

fatemexry کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 5428
|
تاریخ عضویت : تیر 1393 

 تو مي آيي در حالي كه دستهايت پر از گلهاي نرگس است.


تو دل سرد يكايك ما را با نواهاي گرمت

 


آفتابي مي كني و كعبه عشق را در آنها بنا خواهي كرد.

 


دست نوازش بر سر ميخك هايي خواهي كشيد كه باد كمرشان را خم كرده است.

 


تو حتي بر قلب كاكتوسها هم رنگ مهرباني خواهي زد.

 


تو مي آيي و با آمدنت خون طراوت و زندگي در رگهاي صبح جريان پيدا خواهد كرد...

 


تو مي آيي اي پسر فاطمه ،

 


يوسف زهرا يا مهدي. به اميد آن روز!