من خالصانه همینم
من همینم ...
نه صورتی چون تابلو های نقاشی دارم
نه چشمان آبی و موهای بلوند
نه کفش های پآشنه بلند،
کتانـی مـی پوشم ...
عشوه ریختن را خوب یادم نداده اند
وقتـی از کنارم رد میشوی بوی ادکلنم مستت نمیکند
نگران پاک شدن هفتادقلم رنگِ روی صورتم نیستم
لاک ناخن هایم از هزار متری داد نمیزند
چادر سیاهم را با تمام دنیا عوض نمیکنم
و یک لبخند خالقم را وقتی مراعروسک چادر بسر خود می داند،به نگاه پرگناه مخلوقاتش نمی فروشم ...
پایه ی پرسه زدن درخیابان و مهمانی های آنچنانی نیستم
بزرگترین مهمانی عمرم همین یک ماهی ست که خدا میزبانم است ...
وچه خوب مهمانی ای ست و چه خوب میزبانی
من خالصانه همینم .