مادر نصرالدین مريض شده بود. نصرالدین طبيبي را بالاي سر او آورد. طبيب گفت: دواي اين زن فقط شوهر کردن است. مادرنصرالدین رو به پسرش کرد و گفت: به به! عجب طبيب با شعوري!