دارايي
نصرالدين کنار ديواري نشسته بود. ديد تعدادي بر سر سفره اي جمع شده اند و دارند غذا مي خورند. يکي از آنها رو کرد به او گفت: اشتها داري؟ نصرالدین گفت: من مسکين در جهان فقط همين يک رقم جنس را دارم.
نصرالدين کنار ديواري نشسته بود. ديد تعدادي بر سر سفره اي جمع شده اند و دارند غذا مي خورند. يکي از آنها رو کرد به او گفت: اشتها داري؟ نصرالدین گفت: من مسکين در جهان فقط همين يک رقم جنس را دارم.