زرنگ
روزي چند تا بچه شيطان در کوچه اي سرگرم بازي بودند که چشمشان به نصرالدين افتاد. بچه ها با هم قرار گذاشتند که به هر دوز و کلکي شده کفشهاي اورا را بدزدند. بعد رفتند کنار درخت تنومند و پر شاخ و برگي ايستادند و طوري که او بشنود گفتند: همه اهل محل مي گويند تا به حال هيچ کس نتوانسته از اين درخت بالا برود. اورفت جلو، نگاهي به درخت انداخت و گفت: اينکه کاري ندارد من خيلي راحت مي توانم از آن بالا بروم.بچه ها گفتند: اگر راست مي گويي برو بالا ببينيم. او کفشهايش را در آورد و گذاشت زير بغلش و شروع کرد از درخت بالا رفتن. بچه ها گفتند: چرا کفشهايت را با خودت مي بري؟ نصرالدين جواب داد: شايد آن بالا جايي بود که لازم شد کفش بپوشم.
منویادخودم انداخت که شب اول که به خواستگاری رفته بودم باخودم زیرشلواری برداشته بودم.خخخخ
منویادخودم انداخت که شب اول که به خواستگاری رفته بودم باخودم زیرشلواری برداشته بودم.خخخخ