بابک خرمدین


بابک در یکی از روستاهای اردبیل به اسم خرم چشم به جهان گشود. وی در آغاز نزد جاویدان پسر سهل پسر شهرک به شبانی مشغول بود. همسر جاویدان پس از مرگ شوی خویش به ازدواج بابک درآمد. از آن پس بابک پیروان زیادی به دست آورد و کیشی را پایه گذاری کرد که به دین خرم معروف گشت. باید دانست که در مورد موسس و زمان تاسیس این آئین میان مورخان اتفاق نظر وجود ندارد. توضیح اینکه گروهی نظر بالا را مبنب بر اشتباه دانسته معتقدند که لفظ خرمدین به پیروان دین تازه اطلاق می شود که به قرن دوم هجری در ایران پدیدار گشت است و شاید مزدکیانی که از زمان ساسانیان به طور پنهان در نواحی دور افتاده ایران و در کوهستان های مرکز و مغرب و شمال غربی ایران می زیسته و در دوره ی اسلامی دین خود را آشکار ساخته و احتمالا در روش مزدک اصلاحاتی به وجود آورده اند این نام را برای دین خود برگزیده باشند. گروهی بر این باورند که مزدک همسری به نام خرمه داشت. پس از مرگ مزدک خرمه پیروان شوهر را گرد آورد و نشر عقاید وی را پی گرفت و به همین سبب پیروان بابک که خود را مروج عقاید مزدک می دانستند به ((خرمدینان)) مشهور شدند.

خرمدینان به دو گروه تقسیم می شوند:

  1. جاویدانیان یا جاویدانیه و آنان پیروان جاویدان پسر شهرک بودند
  2. بابکیان یا بابکیه که از بابک پیروی می کردند

از جزئیات معتقدات خرم دینان آگاهی درستی در دست نیست و آنچه از ایشان به دست رسیده است غالبا به تهمت و غرض آلوده است. طرفداران بابک پیراهن سرخ می پوشیدند و به این اعتبار آنها را (( سرخ جامگان)) و به قول اعراب ((المحمره)) می خواندند. بابک مانند المقنع معتقد به حلول بود وی خود را مظهر روحی جاویدان می دانست و در نظر داشت دین مزدک را دوباره از نو بسازد بابک در سال ۲۰۱ هجری قیام خود را در آذربایجان و اطراف رود ارس آغاز کرد و او طی ۲۰ سال بسیاری از جنگاوران مسلمان را کشت و سرانجام قیامش به دست افشین که خود نیز سرداری ایرانی بود سرکوب شد ابن اثیر در تاریخ الکامل خویش جنگهای بابک و افشین را بهتر و جامع تر از دیگر مورخان شرح داده است و من به همین اعتبار مهم ترین بخش این رویداد را از جلد پنجم کتاب مزبور نقل می کنم:

(( خرم به معنی فرج و گشایش آمده است و چون خرمدینان می تونستند برخلاف آئین زرتشت با مادران و خواهران و دختران خویش ازدواج کنند دین خود را دین فرج و گشایش نام نهادند. بابک در دوران بیست ساله نهضت خویش بر ضد خلفای عباسی چندین بار سپاهیان عظیم بغداد را شکست داد و عده کثیری را کشت و معاصر با مامون و معتصم و دیگر خلفای عباسی بود. معتصم که بر اثر شکست های عظیم از بابک ناراضی و ناراحت بود جاسوسانی به بلاد بابک فرستاد و اطلاعاتی راجع به وضع جغرافیایی و راه های آن نواحی و شیوه جنگ بابک و کسان وی به دست آورد. سپس ابوسعید محمد بن یوسف یکی از سرداران شجاع خود را با جمع کثیری از لشکریان به آذربایجان فرستاد و او را مامور کرد که استحکامات و قلاعی که بابک بین اردبیل و زنجان خراب کرده است بنا کند و در هریک از آن استحکامات و قلاع جمعی را جهت محافظ و راه هایی که به اردبیل منتهی می شود بگمارد. ابوسعید نیز طبق این دستور عمل کرد. بابک و کسان او عادت داشتند هر وقت نیروئی از خلیفه به آذربایجان می رسید از همان بدو ورود آنان به خطه مذکور ضمن راه به مسلمین شبیخون می زدند و به این ترتیب عده فراوانی از سپاهیان ایشان را از بین می بردند. اما این بار به دلیل قلاع و استحکامات و پیش بینی خلیفه مسلمین ابوسعید بسیاری از خرم دینان که قصد حمله به او را داشتند را کشته و عده ای را هم به عنوان اسیر به دربار خلیفه فرستاد این اولین شکست بابک از جانب خلیفه تازی بود. ابوسعید بعد از ان که دستورات خلیفه راجع به تعمیر راه ها و استحکامات را به انجام رسانید به محل خش فرود آمد و خندقهائی تعبیه کرد. از طرف دیگر هیثم غنوی یکی دیگر از سران خلیفه با جمعی از قوا وارد قریه ارشق شد و وی نیز در آنجا استحکاماتی بنا نهاد. مقارن آن احوال خیدر بن کاوس ملقب به افشین از طرف معتصم مامور دفع عائله بابک و عازم آذربایجان شد و محل برزند را معسکر خود قرار داد و به ضبط راه ها و استحکامات بین برزند و اردبیل قیام کرد در همان اوان سردار دیگری از طرف افشین به نام علویه الاعور قلعه نهر را که مشرف بر اردبیل بود تصرف نمود. جمیع سردارانی که ذکر شدند زیر فرمان و دستور بابک بودند و این سرداران ماموریت داشتند که به محض به دست آوردن اطلاعاتی در مورد بابک و کسان او افشین را آگاه سازند. با این تشکیلات افشین امیدوار بود بر بابک دست یابد. معتصم پیوسته با افشین و سرداران او در تماس بود و در جریان پیشرفت و یا شکست آنها آگاه می شد خلیفه چون مقدمات را از هرجهت برای حمله به بابک مهیا دید یکی از سرداران خود را به نام بقا الکبیر با سپاهیان فراوان و آذوقه و مایحتاج لازم قشون افشین به حانب او فرستاد بابک چون زودتر آگاه شد خواست زودتر به آن سپاه حمله کند و آن را تاراج کرد از طرفی دیگر جاسوسان افشین وی را از قصد بابک آگاه کردند افشین نامه ای به بقا نوشت  و دستور داد آنچه را که همراه دارد به قلعه نهر ببرد و در آنجا تحت مراقبت علویه الاعور قرار دهد و هر وقت قلعه مزبور را در مخاطره تجاوز بابک دید اموال و آذوقه را به اردبیل برگرداند. بابک نیز بر این قصد آگاهی یافت. بقا برابر دستور افشین عمل کرد. مقارن آن زمان افشین لشکریان خود را از برزند دستور حرکت داد و در خارج خندقهایی که ابوسعید در محل خش کنده بود فرود آمد و صبح آن روز دستور داد که سپاهیان در سکوت مطلق به سر ببرند و از نواختن طبل و شیپور خودداری کنید در عوض در حرکت سرعت بسیار در کار برند و راه قلعه ی نهر را در پیش گیرند. بابک که به وسیله فرستادگان خود از قصد افشین و سرداران خود آگاهی یافت با لشکریان عظیمی به جانب قلعه ی نهر راند و موقعی که می خواستند آذوقه و اموالی را که خلیفه جهت افشین فرستاده بود از قلعه نهر به محلی که هیثم در آنجا اردو زده بود حمل کنند بابک بر آن قافله زد و جمع کثیری را کشت و اموال و غنائم بسیاری به دست آورد علویه الاعور والی شهر نیز در معرکه به قتل رسید و فقط جمع قلیلی از آن قافله تونست فرار کند. در همین موقع افشین و سپاهیان او که نمی دانستند صاحب نهر در کجا اردو زده است در همان نزدیکی توقف کردند. هیثم که از اردوگاه علویه آگاهی نداشت در جای دیگر قرار گرفت و در همان جا از غارت قافله نهر توسط بابک اطلاع یافت و دانست که بقیه ی لشکریان علویه به جانب قلعه ی ارشق رفته اند. پس راه آن ناحیه را در پیش گرفت  و ده نفر را در خدمت و ابوسعید فرستاد و شرح واقعه را به آگاهی آنان رسانید. هیثم وارد قلعه ارشق شد. بابک در تعقیب وی در خارج از آن محل فرود آمد و به هیثم پیغام داد که دست از جدال بر دارد و قلعه را تخلیه کند چون هیثم این پیشنهاد را نپذیرفت جنگ بین طرفین شروع شد در ان میان افشین رسید و بابک شکست خورد بابک به موغان فرار کرد و افشین به برزند برگشت. چون بابک به موغان رسید کسانی به بذ فرستاد و سپاهیان کمکی خواست و چون این جمع رسیدند به اتفاق ایشان ار موغان خارج شد و به جانب آن شهر رهسپار گردید ضمنا اسپهبدانی به اطراف فرستاد تا قوافل و بار و بنه مسلمین را در مضیقه قرار دهند و همین عمل به انجام رسید. این امر باعث شد که لشکریان افشین در قحطی قرار گیرند بنابر این افشین نامه ای به حاکم مراغه فرستاد تا آذوقه جهت سپاه وی بفرستد و حاکم مراغه بار و بنه عظیمی که قریب یک هزار راس گاو و دواب فراوان و انواع و اقسام خوراک و پوشاک بود را نزد بابک فرستاد منتها کسان بابک این قافله را شکستند و تمام اموال آن را غرت کردند. افشین که بیش از پیش دچار قحطی شد نامه ای به حاکم شیروان فرستاد و وی آذوقه ای فراوان فرستاد که این بار بقا آن را همراهی می کرد و بابک نتوانست بر آنها دست یابد و مسلمین بعذ از چند مدت قحطی مرفه حال شدند.و افشین چون نوروز سال ۲۲۱ فرا رسید آن آذوقه خوراک و پوشاک را در بین لشکریان تقسیم کرد و دستور تجهیز قوا داد و کسی را پیش بقا فرستاد که لشکریان خود را به محل هشتاد سر انتقلال دهد و در خندقهایی که محمد بن حمید حفر کرده است برقرار سازد. افشین چون از امور مربوط به نظم سپاهیان خویش فراغت یافت از برزند بیرون امد و ابوسعید خش را ترک گفت و به محل درود نزدیک هستاد سر رسید. افشین در همین ناحیه بدو پیوست و امر به حفر خندق هایی داد.بین درود و بذ محل لقامت بابک بیش از ۶ میل فاصله نبود. بقا برخلاف امر افشین در هشتاد سر نماند و پس از آنکه محل را دور زد به قریه ای در خارج بذ رفت و آنجا را محل اردوی خویش قرار داد سپس هزار تن از کسان خود را جهت تهیه اذوقه و علوفه به اطراف فرستاد و در این حال لشکریان بابک بر آن عده تاختند و بیشتر آنها را کشتند و به اسارت گرفتند. بقا که اینچنین دید نامه به افشین نوشت و شرح اتفاق را بیان کرد و درخواست کمک کرد افشین لشکریانی را همراه با بعضی رجال سیاسی خود مانند فضل و احمد بن خلیل بن هشام و ابن جوش و جناح الاعور به مساعدت وی گسیل داشت در آن سال زمستان بسیار سخت بود و برف و باران فراوان می بارید و مسلمانان از این حیث در رنج و عذاب بودند چون بقا به طرف هشتاد سر رفت بابک به تعقیب او پرداخت و جمع کثیری از بزرگان همراه او از جمله ابن جدیدان را اسیر کرد و عده بیشماری مانند جناح العسکری و ابن جوشن را کشت در این جنگ فضل ابن کاوس برادر افشین به سختی مجروخ شد و بقا و لشکریانش فرار کردند. افشین دستور داد به مراغه رود تا آن که جهت وی نیروی امدادی بفرستد و در فصل بهار به تجدید محاربه بپردازد. در اواخر سال ۲۲۱ طرخان یکی از اصخاب بابک خرمدین که از وی اجازه رفتن به دهی از دهات مراغه جهت دیدن اقوام حویش گرفته بود به دست اسحاق بن ابراهیم یکی از کسان بقا افتاد و کشته شد و بقا سر او را نزد افشین فرستاد. چون زمستان سخت سال ۲۲۱ خاتمه یافت و بهار ۲۲۲ فرا رسید افشین با لشکریان خویش به محل کلان رود (نهر کبیر) رفت و نزدیک آن خندق ها و استحکامات زیاد بنا نهاد. مقارن آن احوال معتصم خلیفه جعفر خیاط را با سپاهی عظیم بهکمک افشین فرستاد و افشین نامه ای به ابوسعید نوشت و او را دعوت به حرکت از برزند و آمدن به کلان رود کرد.بین برزند و کلان رود سه میل راه بود.چون پنج روز از اقامت افشین در کلان رود گذشت به وی خبر رسید که آذین یکی از سرداران بابک عیال و خویشان و فرزندان خویش را خواسته است تا در بذ بدو بپیوندند. بنابر این ظفربن العلا السعدی را دستور داد با جمعی از سپاهیان بر این قافله بتازند و نگذارند کسان آذین به او بپیوندند. ظفر نیز بنا بر دستور عمل کرد و فرزندان و عیال او را اسیر کرد. چون این خبر به آذین رسید درصدد رهایی کسان خود برآمد و افشین که می ترسید مبادا کسان آذین ناگهان بر وی بتازند جمعی را بر ارتفاعات جبال بذ گماشتکه او را به حرکت علایمی مخصوص از آمدن سپاه بابک و آذین باخبر سازند با این حال آذین خود را به تنگه ای که نزدیک کلان رود بود رسانید و موقعی کع جمعی از مسلمین به اتفاق مظفر بن کیذر از آن تنگه می گذشتند بر ایشان تاخت و عده ای را کشت و افشین ابوسعید را به کمک وی فرستاد و وی ظفر بن علا را که بر عیال و بعضی از فرزندان آذین را آنجا می رساند نجات داد.در همان سال افشین به لشکریان خود دستور داد به جانب قلعه بذ که مسکن بابک بود حرکت کنند. و این لشکرها شبها راه می پیمودند و روز ها استراحت می کردند تا آخر الامر به محل روذالروذ رسیدند. و افشین آنجا را مقر سپاهیان خود قرار داد و به مدت ده روز در محل مزبور خندقهایی حفر کرد ولی غالبا کسان بابک تا نزدیکی این سنگرها می آمدند و به آنها شبیخون می زدند و کسی از کمین آنها اگاهی نداشت. بنابراین برای اینکه کار محاصره را بر بابک تنگ گیرد به ابوسعید و جعفرالخیاط و احمد بن خلیل بن هشام سه تن از سرداران خود دستور داد از سه طریق به جانب نقاط مرتف بذ پیش روند و خود در استحکامات روذالروذ باقی ماند. و جعفر خیاط در مقابل یکی از دروازه های بذ با جمعی از کسان بابک مقابل شد و هزارتن را اسیر کرد و چون کمینگاه بابک را کشف کردند مسلمین از ارتفاعات کوه ها شروع به ریختن سنگ بر سر کسان بابک کردند.مقارن آن احوال سه سردار مزبور خود را به تپه ای که آذین با همراهان خویش بر آن قرار گرفته بود رساندند و جنگ سختی بین طرفین درگرفت و آذین شکست خوردلشکریان خلیفه وارد بذ شدند و قصرهای بابک را محاصره کردند هفتصد تن از کسان بابک در آن قصرها مانده بودن که مردانه می جنگیدند ولی عاقبت برتری با مسلمین بود و آنها بر عیال و فرزند بابک دست پیدا کردند و چون شب فرا رسید افشین به محل خود در روذالروذ برگشت. در آن میان بابک با کسان خویش خود را به بز رسانید و آنچه از وجوه نقد و آذوقه داشت برداشت و فرار کرد. و صبح روز بعد وقتی که افشین جهت آتش زدن قصرهای بابک به بذ بازگشت اثری از اشیا گرانبهای آنجا ندید و چون بر فرار بابک آگاهی یافت نامه هایی به حکام ارمنستان نوشت تا او را به نحوی دستگیر و زندانی کنند. بابک با ۱۵ تن از کسان خود به محلی مشجر نزدیک سرحد آذربایجان و ارمنستان رفت و چندی در آنجا مخفی گشت جاسوسان افشین بر محل آن پی بردند منتهی انبوهی و فراوانی جنگل مانع از دست یافتن بر بابک شد.روزی بابک یکی از همراهان خویش را جهت تهیه آذوقه به بیرون جنگل فرستاد در موقع خرید مایحتاج خود وی را شناختند و به سهل بن سنباط والی آن ناحیه را خبر دادند سهل بن سنباط با برخی از ملازمان خویش به نزد بابک رفت و او را دعوت به قلعه خود کرد و بابک فریب او را بخورد و بدان جا رفت وی قبل از ورود به قلعه برادر خویش عبدالله را جهت جمع آوری سپاه به قلعه اصطفانوس فرستاد. و ضمنا سهل کسی را نزد افشین گسیل داشت و او را از حضور بابک آگاه ساخت افشین نیز ابوسعید را همراه با سپاهیانی به جانب قلعه سهل بن سنباط روانه کرد. سهل ابتدا تا آمدن افشین با بابک به احترام برخورد می کرد و چون لشکریان و سرداران وی از این مساله آگاه شد روزی بابک را به عنوان شکار از قلعه بیرون برد و در ضمن شکار ابوسعید وی و کسانش را گرفتند و نزد افشین بردند. مورخان می گویند چون سهل بابک را فریفت و سر یک سفره برای طعام نهاد بابک به او گفت تو شایته نیستی که با من در یک جا غذا بخوری ولی اصطلاح فوق تا حدود زیادی غلط مگر می شود که کسی را که دعوتش می کند بگوید تو مناسب غذا خوردن با من نیستی!!!

افشین در برای خدمتی که سهل به وی کرد اموال زیادی به وی بخشید آنگاه نامه ای به عیسی بن یوسف حاکم قلعه اصطفانوس فرستاد تا برادر بابک را نیز دستگیر کند و عیسی نیز چنین کرد بابک در ماه شوال سال ۲۲۲ به اردوگاه افشین منتقل یافت افشین در ماه صفر همان سال برای رسیدن به حضور خلیفه با بابک و برادر دربندش عازم بغداد شد زمانی که افشین به بغداد رسید معتصم به پاس این خدمت عده ای از بزرگان شهر را به استقبال بابک فرستاد و او با شکوه و عظمت وارد شهر شد.

روز بعد معتصم بابک را سوار بر فیلی کرد و برادرش عبدالله را سوار بر شتری تا مردم او را ببینند. می گویند زمانی که خلیفه دستور داد سرش را بزنند ابتدا دستور داد دست و پای او را از بدن جدا سازند می گویند زمانی که دست بابک را از مفصل جدا کردند او قدری از خون خود را بر چهره اش مالید هنگامیکه معتصم علت این کار را پرسید بابک گفت: چون خون از روی برود زرد شود من روی خویش را با خون خود سرخ کردم تا وقتی که خون از تنم بیرون رود نگویند که رویش از بیم زرد شد)) بدین سان بابک تا دم مرگ نیز شکنجه های طاقت فرسا را با نهایت شهامت تحمل کرد و با این کارش ایران و ایرانی را در تاریخ سرافراز جاویدان و سربلند کرد. هنگامی که کار کشتن بابک پایان یافت جسدش را در سامره به دار اویختند و سرش را به همراه عبدالله به بغداد فرستادند اسحاق بن ابراهیم فرمانروای بغداد در مورد برادر بابک همان عملی را انجام داد که خلیفه تازی انجام داد.