مترسک


 

داستان کوتاه " مترسک " – اثر : جبران خلیل جبران

 

یک بار به مترسکی  گفتم : لابد از ایستادن در این دشت خلوت خسته شده ای. 

گفت : لذت ترساندن عمیق و پایدار است، من از آن خسته نمی شوم. 

دمی اندیشیدم و گفتم : درست است چون که من هم مزه این لذت را چشیده ام . 

گفت : فقط کسانی که تن شان از کاه پر شده باشد این لذت را می شناسند.

آنگاه من از پیش او رفتم و ندانستم که منظورش ستایش از من بود یا خوار کردن من. 

یک سال گذشت و مترسک فیلسوف شد.

هنگامی که باز از کنار او میگذشتم دیدم دو کلاغ دارند زیر کلاهش لانه می سازند .

 

 از کتاب دیوانه اثر جبران خلیل جبران- ترجمه نجف دریابندری