شعر وادب
بشنو از من چون حکایت می کنم
از جدایی ها شکایت می کنم
کز تجرد تا مرا ببریده اند
از شعورم بارها پرسیده اند
چند سال پیش استادان فن
در خلال گفتگوهایی به من
منعکس کردند این اخبار را
این خبرهای مسرت بار را
ازدواج از روزگاران الست
از فنون انتحاری بود وهست
جمعی از نام آوران عهد دور
کاین زمان هستند از اهل قبور
دل به کار ازدواج انداختند
پرچم این کار را افراختند
ازدواج از اول این جوری نبود
زن ذلیلی نیز مجبوری نبود
ازدواج این قدرها مشکل نبود
در جوانان این قدر دل دل نبود
بله های دختران هنگام عقد
مرتبط با خط ایرانسل نبود
مهریه این قدرها سنگین نبود
چهره ی دامادها غمگین نبود
قیمت کل جهاز دختران
بود تنها در حدود صد قران
بین زن یا مرد سالاری نبود
از کتک کاری، نه!آثاری نبود
هیچ کس پایش چنین لنگان نبود
زیر چشمش جای بادمجان نبود
مرد بودن هیچ رسوایی نداشت
کله ها ربطی به دمپایی نداشت
گفته اند این حرف ها را دیگران
در خصوص ویژگی های زنان
این که پر مهرند در کل فصول
سخت بیزارند از ماشین وپول
سخت محتاطند در رانندگی
عینهو ابرند در بارندگی
مرتبط هستند با کفش ولباس
دوست می دارن مرد با کلاس
مدتی در پخت وپز نام آورند
بعدها در کونگ فو جام آورند
مدتی شمشیرباز ماهرند
چند وقت بعد آرایشگرند
گرچه بیزارند از مرد ببو
سخت می ترسند از اسم هوو
اغلب آنان رفیق همسرند
عاشق چشمان مادرشوهرند
صد هنر می بارد از انگشتشان
جان مردان هست اندر مشتشان
کار نیکو کردن از پر کردن است
کار زن ها خوب غرغر کردن است
وقتی از بی پولی ات غر می زنند
گوییا بر فرقت آجر می زنند
((زن بلا با شد به هر کاشانه ای
بی بلا هرگز نگردد خانه ای
آن چه شیران را کند روبه مزاج
ازدواج است ازدواج است ازدواج))
طبل ما را زد چنین دستان زن
((گر تو بهتر می زنی بستان بزن ))
محمد حسین صفاریان
همراوی(نشریه تخصصی داستان)
مرا هست كفشي ز عصر حجر / كه ميراث مانده ز جد پدر
شريك غمش بوده و شاديش / به پا كرده در جشن داماديش
خدايش بيامرزد آن زنده ياد / كه از خود هم اين ارث بر جا نهاد
چو هي ميبرم پيش هر پينه دوز / ز مغزش پريده است برق و فيوز!
بود چون كه جان سخت چون كرگدن / بپوشم به هر گاه و بيگاه من
هر آنچه ز وزنش گويم كم است / كه سنگين چنان كله رستم است
ز پايم بود چند سانتي گشاد / چو پاپوش افراسياب و قباد
مرتب به پايم لخ لخ كند / ندارد چو كف پاي من يخ كند
ز بس خورده اقسام واكس و پماد / مرا رنگ اصلش نيايد به ياد
ولي من ز باباي جنت پناه / شنيدم كه رنگش بوده سياه
بسي نعل خورده است بر تخت آن / شاه سم قاطر پادگان!
به هر سوي آن خورده صد دانه ميخ / فرو ميرود توي پايم چو سيخ
هميترسم آخر به جرم قاچاق / كه مامور گردد برايم براق
كه اين جزو آثار تاريخي است / چرا كه خطوط تهش منحني است
اگر عمر باقي است، سال دگر / سپارم من آن را به امواج بحر
كه تا همچو زورق همراه باد / رود گويي اصلا ز مادر نزاد
و يا ميزنم واكس بر رويهاش / گذارم سپس داخل موزهاش