همه سر بالا
شخصى در خيابان مى رفت ، ناگهان ايستاد و سرش را بالا گرفت و ظاهرا آسمان را تماشا مى كرد.
بلافاصله مردى كه از كنار او مى گذشت ، سرش را بلند كرد تا ببيند در آسمان چه خبر است . به همين ترتيب نفر سوم و چهارم و پنجم آمدند و خلاصه پس از چند دقيقه ، دهها نفر كنجكاوانه مشغول تماشاى
آسمان شدند. ولى هيچيك چيز خاصى نديدند.
سرانجام يكى از آنان به دوستش گفت : بيا برويم خبرى نيست .
دوستش گفت : اگر خبرى نباشد، اين همه مردم نمى ايستند آسمان را نگاه كنند. پس حتما خبرى هست . به همين خاطر از كسى كه كنارش ايستاده بود، پرسيد:آقا ببخشيد شما چه چيزى را در آسمان تماشا مى كنيد؟
طرف گفت : نمى دانم ، من هم دارم مثل شما مى گردم ، ببينم در آسمان چيست كه اين همه مردم
تماشا مى كنند؟
همين طور افرادى كه جمع شده بودند از يكديگر سؤ ال كردند، ولى كسى چيزى نمى دانست و همه اظهار بى اطلاعى نمودند.
بالاخره يكنفر رفت سراغ اولين كسى كه سرش را به سمت آسمان بلند كرده بود و از او پرسيد: آقا، معذرت مى خواهم ، ممكن است بفرمائيد، چه چيزى را در آسمان تماشا مى كنيد؟
آنگاه آن مرد با دوانگشتش بينى خود را گرفت و سرش را پائين آورد، با تعجب از جمعيتى كه دورش
جمع شده بودند و به آسمان نگاه مى كردند، گفت : چيزى نيست ، خون دماغ شده بودم ، سرم را بالا گرفتم تا خونش قطع شود!!