حکایت
|
. پيشدستى آرام رونده بر شتابزده
|
يك روز در سفرى بر اثر غرور جوانى ، شتابان و تند راه روى كردم ، و شبانگاه خود به پاى كوه بلندى پشته رسيدم ، خسته و كوفته شده بود و ديگر پاهايم نيروى راهپيمايى نداشت ، از پشت سر كاروان ، پيرمردى ناتوان ، آرام آرام مى آمد، به من رسيد و گفت : براى چه نشسته اى ؟ برخيز و حركت كن كه اينجا جاى خوابيدن نيست .
گفتم : چگونه راه روم كه پايم را ياراى حركت نيست .
گفت : مگر نشنيده اى كه صاحبدلان مى گويند: رفتن و نشستن (با آرامش و كم كم ره سپرده ) بهتر از دويدن و خسته شدن و درمانده گشتن ؟
|
اين كه مشتاق منزلى ، مشتاب |
|
پند من كار بند و صبر آموز |
|
اسب تازى دوتگ رود به شتاب |
|
اشتر آهسته مى رود شب و روز |
|
. پژمردگى پيرمرد بجاى شادى جوانى |
جوانى چابك ، نكته سنج ، شاد و خوشرويى در مجلس شادى ما بود، در خاطرش هيچ اندوهى راه نداشت ، همواره خنده بر لب داشت ، مدتى غايب شد، از او خبرى نشد، سالها گذشت ، ناگهان در گذرى با او ملاقات كردم ، ديدم داراى زن و فرزندان گشه و ريشه نهال شاديش بريده شده ، و گل هوسش پژمرده گشته ، از او پرسيدم حالت چطور است ؟ چرا پژمرده و ناشادى ؟
گفت : وقتى صاحب كودكان شدم ، ديگر كودكى نكردم و حالت كودكانه را از سر بيرون نمودم .
|
چون پير شدى ز كودكى دست بدار |
|
بازى و ظرافت به جوانان بگذار |
|
كه دگر نايد آب رفته به جوى |
|
راضيم اكنون چو پنيرى به يوز |
|
پيرزنى موى شيرى سيه كرده بود |
|
گفتم : اى مامك ديرينه روز |
|
موى به تلبيس سيه كرده ، گير |
|
راست نخواهد شد اين پشت كوز |
|
. پاسخ مادر دلسوخته به پسر جوانش |
يك روز از روى جهل جوانى بر سر مادرم فرياد كشيدم ، خاطرش آزرده شد و در كنجى نشست و در حال گريه گفت :
مگر خردسالى خود را فراموش كردى كه درشتى مى كنى ؟!
|
چو خوش گفت : زالى به فرزند خويش |
|
چو ديدش پلنگ افكن و پيل تن |
|
كه بيچاره بودى در آغوش من |
|
نكردى در اين روز بر من جفا |
|
كه تو شير مردى و من پيرزن |
ثروتمندى بخيل ، داراى يك پسر بيمار و رنجور بود، خيرخواهان به او گفتند: مصلحت آن است كه براى شفاى پسرت ، ختم قرآن كنى ( يكبار قرآن را از آغاز، پايان بخوانى ) با قربانى كنى ، و با ذبح گوسفند و يا شتر، گوشت آنها را صدقه بدهى .
ثروتمند بخيل ، اندكى در فكر فرو رفت و سپس سر برداشت و گفت : ((ختم قرآن ترك شده كه در دسترس ما است ، بهتر از قربانى از گله اى است كه در محل دور است . ))
صاحبدلى سخن او را شنيد و گفت : ((او از اين رو ختم قرآن را برگزيد كه قرائت آن كار زبان است و زحمت و هزينه اى ندارد، ولى زر (طلا) به جان بسته است ، و دل برداشتن از آن ، دشوار خواهد بود.))
|
به دينارى چو خر در گل بمانند |
|
ورالحمدى بخوانى ، صد بخوانند |
از پيرمردى پرسيدند: چرا زن نگيرى ؟ جواب داد: ((ازدواج با پيرزنان موجب خوشى نيست .))
به او گفتند: ((با زن جوانى ازدواج كن ، زيرا ثروت مكنت براى اين كار دارى .)) در پاسخ گفت : ((من كه پير هستم ، با پيرزنها الفت و تناسب ندارم ، بنابراين زنى هم كه جوان است با من كه پيرم چگونه پيوند دوستى برقرار سازد؟ ))
|
زور بايد نه زر كه بانو را |
|
گزرى دوست تر كه ده من گوشت |
|
. ناتوانى پيرمرد در ازواج با زن جوان |
شنيدم پير كهنسالى در آن سن و سال پيرى مى خواست با زنى ازدواج كند، از يك دختر زيباروى كه گوهر نام داشت خواستگارى كرد، دخترى كه صندوقچه گوهرش از ديده مردم پنهان بود. طبق مراسم عروسى ، داماد به ديدار عروس رفت و به مزاح و خوش طبعى پرداخت ، ولى پير از آميزش ناتوان بود .
پيرمرد، نزد دوستان شكوه كرد و حجت خواست كه خانه و كاشانه مرا، اين زن گستاخ و بى شرم ، يكباره غارت كرد. بين زن و شوهر، ستيز و جنگ آغاز شد، كه كار به شهربانى و حضور قاضى كشيده شد، ولى سعدى در اين باره (قضاوتهايى كرد و ) گفت :
|
پس از خلافت و شنعت گناه دختر نيست |
|
تو را كه دست بلرزد، گهر چه |
(پايان باب ششم )
|
باب هفتم : در تاءثير تربيت |
وزيرى داراى پسر كودن و نفهم بود، او را نزد دانشمندى سپرد و سفارش كرد در تربيت او بكوش تا خردمند گردد.
دانشمند مدتها در تربيت او تلاش كرد، ولى او هيچ گونه رشد نكرد، دانشمند براى وزير چنين پيام فرستاد: ((پسرت هرگز عاقل نمى شود، و مرا نيز ديوانه كرد. ))
حكيم فرزانه اى پسرانش را چنين نصيحت مى كرد: ((عزيزان پدر! هنر بياموزيد، زيرا نمى توان بر ملك و دولت اعتماد كرد، درهم و دينار در پرتگاه نابودى است ، يا دزد همه آن را ببرد و يا صاحب پول ، اندك اندك آن را بخورد، ولى هنر چشمه زاينده و دولت پاينده است ، اگر هنرمند تهيدست گردد، غمى نيست زيرا هنرش در ذاتش باقى است و خود آن دولت و مايه ثروت است ، او هر جا رود از او قدرشناسى كنند، و او را در صدر مجلس جا دهند، ولى آدم بى هنر، با دريوزگى و سختى لقمه نانى به دست آورد.))
|
سخت است پس از جاه تحكم بردن |
|
خو كرده به ناز، جور مردم بردن |
(آرى بى هنر، پس از حكمفرمايى و ستم بر زيردستان ، تحت فرمان زيردستان قرار مى گيرد، و آن كس كه نازپرورده است ، بى مهرى به او، براى او بسيار سخت است . )
|
وقتى افتاد فتنه اى در شام |
|
هر كس از گوشه اى فرا رفتند |
|
. تاءديب شاهزاده ، توسط آموزگار |
دانشمندى آموزگار شاهزاده اى بود، و بسيار او را مى زد و رنج مى داد، شاهزاده تاب نياورد و نزد پدر از آموزگار شكوه كرد.
شاه ، آموزگار را طلبيد و به او گفت : ((پسران مردم را آنقدر نمى زنى كه پسرم را مى زنى ، علتش چيست ؟ ))
آموزگار گفت : به اين علت كه همه مردم به طور عموم و پادشاهان بخصوص ، بايد سنجيده و پخته سخن گويند و كار شايسته كنند، كار گفتار شاهان و مردم دهان به دهان گفته مى شود و همه از آن آگاه مى گردند، ولى براى كار و سخن شاهان اعتبار مى دهند، و از آن پيروى مى كنند، و به كار و سخن ساير مردم ، اعتبار نمى دهند.
|
اگر صد ناپسند آمد ز دوريش |
|
از اقليمى به اقليمى رسانند |
بنابراين بر آموزگار واجب است كه در پاكسازى و رشد اخلاقى شاهزادگان بيش از ساير مردم بكوشد.
|
در بزرگى فلاح از او برخاست |
|
چوب تر را چنانكه خواهى پيچ |
شاه پاسخ داد نيك و تدبير سازنده آموزگار را پسنديد و جايزه فراوانى به او داد، به علاوه او را سرپرست يكى از مقامات كرد.
|
.معلم خوش اخلاق و بد اخلاق
|
در سرزمين مغرب (شمال آفريقا) در مكتبخانه اى ، معلمى در ديدم بسيار خشن و ترشروى و تلخ گفتار و خسيس بود، زندگى مسلمانان با ديدار او تباه مى گشت ، قرائن قرآنش ، دل مردم را سياه مى كرد. گروهى از پسر و دختر، به عنوان شاگرد گرفتار جفاى او بودند، نه جراءت خنده داشتند و نه مى توانستند بگويند، گاهى سيلى بصورت زيباى يكى مى زد، و زمانى از ساق بلورين ديگرى ويشكن مى گرفت .
خلاصه اينكه : سرانجام ناشايستگى آن معلم را آشكار نمودند و او را با كتك از مكتبخانه بيرون كردند و معلم شايسته اى را به جاى او نصب نمودند.
معلم جديد مردى خوش اخلاق ، نيك سيرت ، بردبار و خوش برخورد بود، جز هنگام ضرورت سخن نمى گفت ، با زبانش به كسى نيش نمى زد و چوبى بر سر شاگرد بلند نمى كرد.
ولى هيبت معلم از دل كودكان برفت و ديگر از معلم ترس نداشتند، و به اعتماد اينكه معلم جديد، آنها را بازخواست نمى كند و كتك نمى زند، درس نمى خواندند و به بازى گوشى پرداخته و تخته مشق خود را بر سر و كله هم مى زدند و مى شكستند، و مكتبخانه را به هرج و مرج مى كشاندند.
|
ولى هيبت استاد و معلم چو بود بى آزار |
|
خرسك بازند كودكان در بازار |
دو هفته بعد از اين ، به مكتبخانه عبور كردم ، ديدم معلم دوم را بر كنار كرده اند و همان معلم اول را بار ديگر آورده اند، براستى ناراحت شدم و تعجب كردم (( ولا حول ولا قوة الا بالله )) را بر زبان جارى ساختم ، كه چرا بار ديگر ابليس را معلم فرشتگان كرده اند؟ پيرمردى ظريف و جهان ديده اى به من گفت :
|
. سر انجام نكبتبار اسرافكار منحرف |
فقيرزاده اى بر اثر مرگ دو عمويش ، داراى ارث كلان و ثروت بسيار گرديد، او با آن ثروت (باد آورده ) به فسق و انحراف و آلودگى پرداخت و با اسراف و ريخت و پاش زياد، آن ثروت كلان را در راههاى گمراهى ، مصرف مى كرد، به هر گناهى دست مى زد و هر شرابى را مى آشاميد.
از روى نصيحت و خير خواهى به او گفتم : ((اى فرزند! در آمد، همچون آب جارى است ، و زندگى همانند آسيابى است كه به وسيله آن آب در گردش است . به عبارت ديگر، خرج كردن بسيار از كسى پذيرفته و شايسته است كه موجب كاهش و نابودى در آمد نگردد( آب كه كم شد يا از بين رفت ، سنگ از گردش مى افتد.)
|
چو دخلت نيست ، خرج آهسته تر كن |
|
اگر باران به كوهستان نبارد |
|
به سالى دجله گردد، خشك رودى |
موازين عقل و ادب را رعايت كن و از امور بيهوده و باطل و گمراهگر بپرهيز، زيرا وقتى كه ثروتت تمام شود، به رنج و دشوارى مى افتى و پشيمان خواهى شد.
آن پسر كه غرق در عيش و نوش و غافل از سرانجام كار بود، نصيحت مرا نپذيرفت و به من اعتراض كرد و گفت : ((آسايش زندگى حاضر را نبايد به خاطر رنج آينده به هم زد، اگر كسى چنين كند برخلاف شيوه خردمندان رفتار كرده است . )) (اين نقد بگير و دست از آن نسيه بدار.)
|
چرا سختى خورند از بيم سختى ؟ |
|
برو شادى كن اى يار دل افروز |
براى چه غم فردا را بخورم ، بلكه براى من آن شايسته است ؟ در صدر مجلس مردانگى باشم ، و پيمان جوانمردى ببندم ، مردم ياد نيك نعمت بخشى مرا زبان به زبان بگويند.
|
هر كه علم شد به سخا و كرم |
|
نام نكويى چو برون شد بكوى |
ديدم نصيحت مرا نمى پذيرد، و دم گرم در آهن سرد او بى اثر است ، همنشينى با او را ترك كردم و ديگر نصيحتش نكردم و به گفتار حكيمان فرزانه دل بستم كه گفته اند:
بلغ ما عليك ، فان لم يقبلوا ما عليك
آنچه بر عهده تو است برسان ، اگر از تو نپذيرفتند، بر، تو خرده گيرى نيست .
|
گر چه دانى كه نشنوند بگوى |
|
به دو پاى اوفتاده اندر بند |
|
دست بر دست مى زند كه دريغ |
مدتى از اين ماجرا گذشت ، همان گونه كه من پيش بينى مى كردم ، همانطور شد، آن فقيرزاده تازه به دوران رسيده ، بر اثر عياشى و اسراف ، آنچه را داشت ، نابود كرد، كارش به جايى رسيد كه ديدم لباس پروصله و پاره پاره پوشيده ، لقمه لقمه به دنبال غذاست ، تا آن را براى شبش بيندوزد، با ديدن آن وضع نكبتبارش ، خاطرم دگرگون شد، ولى ديدم از مردانگى دور است كه اكنون نزدش بروم و با سرزنش كردن ، نمك بر زخمش بپاشم ، پيش خود گفتم :
|
زمستان لاجرم ، بى برگ ماند |
|
. درجات شايستگى براى تربيت |
پادشاهى پسر خود را در اختيار يك نفر مربى قرار داد و گفت : ((اين پسر را همان گونه كه پسران خودت را پرورش مى دهى ، تربيت كن . ))
مربى با كمال احترام ، دستور شاه را پذيرفت ، و به تربيت پسر پرداخت ، چند سال گذشت آن پسر به جايى نرسيد، ولى پسران خودش ، رشد و ترقى كردند و به مقام عالى علمى نايل شدند.
پادشاه مربى را طلبيد و او زا سرزنش كرد و به او گفت : ((بر خلاف پيمان رفتار كردى ، پسرانت را خوب پروردى كه به مقام رسيدند، ولى پسر من به جايى نرسيد. ))
مربى گفت : ((بر پادشاه زمين مخفى نيست كه تربيت يكسان است ، ولى خويهاى افراد گوناگون مى باشد. ))
|
گرچه سيم و زر سنگ آيد همى |
|
در همه سنگى نباشد رز و سيم |
|
جايى انبان مى كند جايى اديم |
از داناى پيرى شنيدم در نصيحت به يكى از مريدان خود چنين مى گفت : ((اى پسر به همان اندازه كه دل انسان به رزق و روزى تعلق دارد، اگر به روزى دهنده تعلق داشت ، مقام او از مقام فرشتگان بالاتر مى رفت .
|
فراموشت نكرد ايزد در آن حال |
|
كه بودى نطفه مدفوق و مدهوش |
|
روانت داد و طبع و عقل و ادراك |
|
جمال و نطق و راءى و فكرت و هوش |