بخشی زیبا از کتابی که خواندهام
با سلام خدمت کاربران انجمنهای راسخون.
در این مکان قصد داریم بخشی و یا بخشیهایی زیبا، مفید، آموزنده، و یا مورد علاقه از کتابهایی که خواندهایم را بیاوریم. هدف اصلی از ایجاد این مبحث آشنایی کاربران با سلایق مطالعاتی دیگر کاربران است. همچنین میتواند نوعی معرفی کتاب هم در نظر گرفته شود. امیدوارم با همیاری همگانی شما گنجینهای پُربار و ارزشمند از مطالب گوناگون را در این مکان فراهم آوریم.
با تشکر.
۱. بیتالحرام: بیتالدعا. کنایه از مکه.
· راز بزرگ زندگی، قانون جاذبه است.
· قانون جاذبه میگوید که هر چیزی همجنس خود را میرباید، پس وقتی به یک فکر میاندیشید، افکار مشابه آن را به سوی خود جذب میکنید.
· افکار خاصیت جذبکنندگی دارند و هر فکر از فرکانس مخصوصی برخوردار است. هنگامی که فکر میکنید، افکارتان به سوی جهان هستی روان میشوند و با خاصیت جذبکنندگی که دارند، همه چیزهایی که از جنس و فرکانس آنها هستند را به سوی خود میکشانند. هر چیزی که به سوی کائنات فرستاده میشود، عاقبت به سوی منبع خود باز میگردد و در اینجا منبع «شما» هستید.
· شما همانند یک برج مخابراتی انسانی هستید که با افکار خود فرکانسی را به جهان هستی مخابره میکنید. اگر میخواهید همه چیز را در زندگی خود تغییر دهید باید افکار و اندیشههایتان را عوض کنید.
· افکاری که هم اکنون در ذهن شما جریان دارد، زندگی آینده شما را میآفرینند. هر آن چیزی که شما بیشتر به آن فکر میکنید یا روی آن متمرکز میشوید، در زندگی شما روی خواهد داد.
· افکار شما به واقعیت بدل میشود.
سلام
دوستان عزیز کپی پیست ممنوع !
لطفا کتابهایی رو که خودتون خوندید با زبون عامیانه مطرح کنید تا حداقل آدم رغبت پیدا کنه بخونه
سلام
دوستان عزیز کپی پیست ممنوع !
لطفا کتابهایی رو که خودتون خوندید با زبون عامیانه مطرح کنید تا حداقل آدم رغبت پیدا کنه بخونه
سلام. کپی پیست که مسلماً توی این تاپیک فوق العاده ممنوعه.
سلام
دوستان عزیز کپی پیست ممنوع !
لطفا کتابهایی رو که خودتون خوندید با زبون عامیانه مطرح کنید تا حداقل آدم رغبت پیدا کنه بخونه
با عرض سلام خدمت شما دوست گرامی
منظورتان از کپی پیست را متوجه نشدم. هر کس آزاد است بخشهایی از کتابی که خوانده و یا در حال خواندنش است را در این مبحث بیاورد. منظورتان این است که کتابهای نامبرده شده، برای مثال، توسط اینجانب مطالعه نشدهاند؟ در مورد زبان محاورهای هم همانطور که دوست گرامیان، امید فرمودند از پایه رسالت این مبحث را نقض میکند، چرا که حفظ سبک و سیاق نثر/نظم کتاب برای آشنایی بیشتر آن با نویسنده و فهم مطلب ضروری است، با تبدیلش به زبان محاوره که دیگر نمیتوان مبحث را «بخشی زیبا از کتابی که خواندهام» خطاب کرد.
با تشکر از لطف شما.
با عرض سلام خدمت شما دوست گرامی
منظورتان از کپی پیست را متوجه نشدم. هر کس آزاد است بخشهایی از کتابی را که خوانده و یا در حال خواندنش است را در این مبحث بیاورد. منظورتان این است که کتابهای نامبرده شده، برای مثال، توسط اینجانب مطالعه نشدهاند؟ در مورد زبان محاورهای هم همانطور که دوست گرامیان، امید فرمودند از پایه رسالت این مبحث را نقض میکند، چرا که حفظ سبک و سیاق نثر/نظم کتاب برای آشنایی بیشتر آن با نویسنده و فهم مطلب ضروری است، با تبدیلش به زبان محاوره که دیگر نمیتوان مبحث را «بخشی زیبا از کتابی که خواندهام» خطاب کرد.
سلام
منظورم اینه که مطالب کپی پیست در راسخون طرفدار نداره و منظورم هم این نبود که شما مطالب رو مطالعه نکردید.
دوست عزیز شما که کتاب رو خوندید بیاید و با ادبیات خودتون قسمتی رو که جذاب بوده بذارید مطمئن باشید اینجوری مشارکت در تاپیکتون هم افزایش پیدا میکنه
اینکه که گفتید بخشی زیبا از کتابی که خوانده اید من فکر نمیکنم دلیل بر این باشه که واو به واو کتاب رو تو پست هامون بزاریم .
به هرحال کاربر یه کتابی رو خونده و قسمتی از اون در ذهنشه حالا میتونه به زبونی که خودش دوست دوست داره بیاد و واونو مطرح کنه .
همین
البته در حد پیشنهاد بود ، ردم شد اشکالی نداره
با تشکر از لطف شما.
سلام. کپی پیست که مسلماً توی این تاپیک فوق العاده ممنوعه.
انصافا کپی پیست باشه اون هم در تعداد خطهای زیاد شما خودتون میخونیدش ؟ ؟ ؟ من دارم میگم کم باشه ، دست نویس هم باشه ، اما مورد استفاده
سلام. کپی پیست که مسلماً توی این تاپیک فوق العاده ممنوعه.
انصافا کپی پیست باشه اون هم در تعداد خطهای زیاد شما خودتون میخونیدش ؟ ؟ ؟ من دارم میگم کم باشه ، دست نویس هم باشه ، اما مورد استفاده
خب ما هم همینو میگیم دیگه. امّا دست نویس نه با زبان خودمونی، دقیقاً همون متن کتاب باید باشه. لازم نیست که تمام کتاب رو بیاریم اینجا!!!! یک بند هم کافیه...
لطفاً از هدف تاپیک دور نشیم!
میتونیم از پاراگراف جالب کتاب عکس بگیریم
در نوزده-بیست قدمیِ سکویی که محکومان روی آن بودند و تماشاگران و سربازان پای آن ایستاده بودند، سه تیرِ چوبی در خاک فرو کرده بودند، زیرا شمار محکومان زیاد بود. سه نفر اول را به پای ستونها بردند و روپوش مرگ را که کفن گشاد بلند سفیدی بود تنشان کردند و کلاه سفیدشان را روی چشمانشان پایین کشیدند تا تفنگ را نبینند. بعد در برابر هر یک از تیرهای چوبی یک جوخه سرباز صف کشیدند. آشنای من هشتمین نفر بود، یعنی میبایست جزو گروه سوم به پای ستونها برود. کشیش با صلیبش به نزد یکیک آنها میرفت. آن وقت معلوم شد که بیش از پنج دقیقهی دیگر به مرگش نمانده است. میگفت که این پنج دقیقه در نظرش فرصتی بینهایت دراز میآمد، ثروتی بیکران بود. بهنظرش میآمد که باید ظرف این پنج دقیقه چنان بهژرفی زندگی کند که فرصت فکر کردن به لحظهی آخر را نداشته باشد، بهطوری که حتی کارهایی را که ظرف این پنج دقیقه میبایست بکند مشخص کرده بود. وقتی را که برای وداع با دوستان همبندش لازم بود حساب کرده و برای آن حدود دو دقیقه گذاشته بود. دو دقیقهی دیگر را به این اختصاص داده بود که برای بار آخر به خود فکر کند و وقت باقی را برای آن که اطراف خود را سیر تماشا کند. خوب بهیاد داشت که این سه کار را خواسته بود بکند و وقت لازم را درست به همین صورت حساب کرده بود. آن روز بیست و هفت سال داشت و جوانی تندرست و نیرومند بود. بهیاد میآورد که ضمن وداع با دوستانش از یکیشان سؤال بیجایی کرده و حتی با علاقهی بسیار منتظر جوابش مانده بود و چون وداعش با دوستانش تمام شد نوبت به دو دقیقهای رسید که برای «فکر کردن دربارهی وجود خود» منظور کرده بود. از پیش میدانست که چه فکر خواهد کرد. همهاش میخواست هر چه سریعتر و روشنتر برای خود مجسم کند که چطور میشود که در این لحظه هست و زنده است و سه دقیقهی بعد شخص و یا چیز دیگری خواهد شد. اما آخر چهکسی و کجا خواهد بود؟ و میخواست ظرف این دو دقیقه به این راز پی ببرد. در آن نزدیکی کلیسایی بود و گنبد مطلّلای آن در آفتاب برق میزد. بهخاطر داشت که به این گنبد و به نوری که بر آن منعکس میشد زل زده بود و نمیتوانست از پرتوی آن چشم بردارد. بهنظرش میرسید که این اشعه ماهیت آیندهی اوست و او سه دقیقهی دیگر معلوم نبود چهجور با آنها درخواهدآمیخت. این جهل او و انزجار از این ابهام وحشتآور بود. ولی میگفت هیچچیز در این هنگام برای او تابرباتر از این فکر مدام نبود که «چه میشد اگر نمیمُردم؟ چه میشد اگر زندگی به من بازداده میشد؟ آنوقت آن زندگی برایم بینهایت میبود و این بینهایت مال من میبود! از هر دقیقهی آن یک قرن میساختم و یک لحظهی آن را هدر نمیدادم. حساب هر دقیقهی آن را نگه میداشتم تا یکیشان را تلف نکنم.» میگفت این فکر عاقبت به چنان خشمی مبّدل شد که میخواست هر چه زودتر تیربارانش کنند.
فیودور داستایوسکی، ابله، برگردان از سروش حبیبی، نشر چشمه، چاپ پنجم، بهار ۱۳۸۷، صص ۹۸–۱۰۰.
میتونیم از پاراگراف جالب کتاب عکس بگیریم
با سلام خدمت شما،
بله، چرا که نه.
با سپاس از حُسن توجهی شما.
بنام خدا
همه ما کم و بیش کتاب هادی را در طول زندگی مطالعه کرده ایم و می کنیم ،چنانچه از آنچه خوانده و می خوانیم یادداشت برداریم ضمن اینکه می توانیم بعدها به نوشته هایمان مراجعه کرده و از آنها استفاده لازم را ببریم ، می توانیم برای استفاده دیگران هم مطالب مختصر شده از یک کتاب را در اینگونه فضاها گذاشته تا شاید دین خود را به نویسنده ادا کرده باشیم.
کتاب آزادی نوشته استاد شهید مطهری یکی از کتاب های علمی کاربردی است که به معرفی آن می پردازم.