|
سرباز های سیه رو ، در پیله های تنیده |
|
تا زیر گردن زره پوش ، از ترس ، دندان گزیده. ..! |
|
آن سوی این صفحه انگار ، دنیا نشسته هراسان |
|
در فکر آشی که پخته ! در فکر خوابی که دیده |
|
در صفحه ای نا برابر ، تحریم پیشه نموده |
|
هر گونه ابزار جنگی ، هر جور بوده خریده |
|
این سوی این صفحه اما ، مردی دلاور نشسته |
|
دلگرم و راضی و خشنود ،از مهره هایی که چیده |
|
شطرنج گردیده آغاز ، ماییم و دستان خالی |
|
سرباز ها یی پیاده ، با اسبها یی رمیده |
|
در حمله ی فیل دشمن ، یک اسب اینجا فدا شد |
|
سرباز با دست خالی ، فورا به سویش دویده ! |
|
سرباز دیگر عقب رفت ، تا پوششی باشد او را |
|
حالا اسیر است اینجا ، فیلی که رنگش پریده |
|
در پشت این یکه تازی ، مردی ست بی تاب و آرام |
|
بنشسته در پای بیسیم ، این صحنه را آفریده |
|
تدبیر اندیشه کرده ، تا برتری حاصل آید |
|
در زیر بار هدایت ، پیداست قدش خمیده |
|
در زیر بار هدایت ، در جنب و جوش ولایت |
|
در آرزوی شهادت ، دل را ز دنیا بریده |
|
با نام الله و اکبر ، سوزانده لشگر به لشگر |
|
تا این دفاع مقدس ، اکنون به اینجا رسیده |
|
در اوج طوفان پریده ، تا عمق آتش رسیده |
|
داغ شهادت کشیده ، طعم شهادت چشیده |
|
نور ِ علی در نگاهش ، داده خمینی پناهش |
|
حالا پس از این همه سال ، سوی خمینی پریده |