چه سخت است .....
چه سخت است امید بستن به فرداهای دور از انتظار وقتی که تنها، درد مرهم زخم هایت باشد.
میدانم چقدر سخت است وقتی صبرت را به ازای روزها تحمل رنج از دست می دهی
میدانم چه سخت است وقتی ناله های لحظه های تنهاییت را با شانه های بی کسی شب تقسیم می کنی تا حرمت اشک های پاکت را مقابل هر کس نشکنی.
آری، چه سخت است موعظه وقتی که هیچکس دردت را نمی فهمد و هیچکس نمی تواند تسکین دهنده دل خرابت باشد..
نمی دانم چه باید گفت ولی
تا می توانی گریه کن، شاید دنیا شرمش بگیرد.
آنکه می رود فقط می رود
ولی آنکه می ماند درد می کشد ، غصه می خورد ، بغض می کند ، اشک می ریزد
و تمام اینها روحش را به آتش می کشد
و در انتظار بازگشت کسی که هرگز باز نخواهد گشت آرام آرام خاکستر می شود …
آری ، این است خاصیت عشق یک طرفه.
هر کلمه و هر لحظه از تو می نویسم
نمی دانم همسفر کدامین غروبی؟
ولی من همینجا منتظر بازگشت تو خواهم ماند...
قرارمان همینجا در جاده تنهایی
سر دو راهیه رفتن و ماندن
کنار تابلوی عشق و نفرت
زیر سایه درخت سبز امید
من نشسته ام روی نیمکت انتظار
ممکن است گیسوانم سفید باشد ,
اما قلبم مانند نفسهایم گرم است....
مطمئنم مرا خواهی دید
درد گذرگاه روزگار
اما بدان دیر آمده ای
بودنم در انتضار خواستنت تمام شد.
باز باران،بی طراوت،کو ترانه؟!
سوگواریست،رنگ غصه،خیسی غم
میخورد بر بام خانه،طعم ماتم
یاد می آرم که غصه،قصه را می کرد کابوس
بوسه میزد بر دو چشمم گریه با لبهای خیسش
می دویدم،می دویدم،توی جنگل های پوچی
زیر باران مدیحه،رو به خورشید ترانه
رو به سوی شادکامی،می دویدم،می دویدم
هر چه دیدم غم فزا بود،غصه ها و گریه ها بود
بانگ شادی پس کجا بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
اینکه میبارد به دنیا،نیست باران،نیست باران
گریه ی پروردگار است،اشک میریزد برایم
می پریدم از سر غم،می دویدم مثل مجنون
با دو پایی مانده بر ره از کنار برکه ی خون
باز باران،بی کبوتر،بوم شومی سایه گستر
باز جادو،باز وحشت،بی ترانه بی حقیقتکو ترانه؟!کوحقیقت؟!
هر چه دیدم زیر باران،از عبث پر بود و از غم
کاش گیرد پایان،این باران،این همه غم .
چه سخت است
فاصله جغرافیای بین دل و دیدار
چه سخت است
مرزبین بودن ونبودن
چه سخت است
تظاهر به لبخند وقتی.....
چه سخت است
دوست داشتن کسی که سهم تو نیست ....
شیشه ی پنجره را باران شست
از دل من اما
چه کسی نقش تو را خواهد شست...؟
چه بگویم با تو ؟
دلم از سنگ که نیست
گریه در خلوت دل ، ننگ که نیست
چه بگویم با تو ؟
که سحرگه دل من باز از دست تو ای رفته ز دست
سخت در سینه به تنگ آمده بود
به انتهای بودنم رسیده ام اما اشک نمیریزم پنهان شده ام پشت لبخندی که درد میکند...!!
چه سخت است،
تشییع عشق بر روی شانه های فراموشی ،
و دل سپردن به قبرستان جدایی ،
وقتی که میدانی پنج شنبه ای نیست ،
تا رهگذری ،
بر بی کسی ات فاتحه ای بخواند…