اينجا زمين است ...
درد من تنهایی نیست؛
بلکه مرگ ملتی است که گدایی را قناعت، بی عرضگی را صبر، و با تبسمی بر لب این حماقت را حکمت خداوند می نامند.
بخواب جان من، بخواب برادرم
بخواب که انسانها هم خوابیده اند
بخواب که زمین فرش تو و آسمان سقف توست و از اشباحی که دور و برت میگذرند و دست کم به خود اجاره نگاه کردن هم نمیدهند دلگیر نشو
زیرا که انسانیت قرنهاست که در خواب است...
از همان روزی که دست حضرت قابیل
گشت آغشته به خون حضرت هابیل
از همان روزی که فرزندان آدم
صدر پیغام آوران حضرت باری تعالی
زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید
آدمیت مرد
گرچه ادم زنده بود
از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند
از همان روزی که باشلاق و خون دیوار چین را ساختند
آدمیت مرد
بعد دنیا هی پر از آدم شد و این اسیاب گشت و گشت
قرنها از مرگ آدم هم گذشت
ای دریغ آدمیت برنگشت
قرنها
روزگار مرگ انسانیت است
سینه دنیا از خوبیها تهی است
صحبت از ازادگی پاکی مروت ابلهی است
صحبت از موسی وعیسی ومحمد نابجاست
من که از پژمردن یک شاخه گل از نگاه ساکت یک کودک بیمار
از فغان یک قناری در قفس از غم یک مرد در زنجیر
حتی قاتلی بردار
اشک در چشمان و بغضم در گلوست
وندرین ایام زهرم در پیاله زهر ماریست از سبو
هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا
آنچه این نامردمان با جان انسان می کنند
فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست
در کویری سوت و کور درمیان مردمی با این مصیبتها صبور
صحبت از مرگ محبت مرگ عشق گفتگو از مرگ انسانیت است
گشت آغشته به خون حضرت هابیل
از همان روزی که فرزندان آدم
صدر پیغام آوران حضرت باری تعالی
زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید
آدمیت مرد
گرچه ادم زنده بود
از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند
از همان روزی که باشلاق و خون دیوار چین را ساختند
آدمیت مرد
بعد دنیا هی پر از آدم شد و این اسیاب گشت و گشت
قرنها از مرگ آدم هم گذشت
ای دریغ آدمیت برنگشت
قرنها
روزگار مرگ انسانیت است
سینه دنیا از خوبیها تهی است
صحبت از ازادگی پاکی مروت ابلهی است
صحبت از موسی وعیسی ومحمد نابجاست
من که از پژمردن یک شاخه گل از نگاه ساکت یک کودک بیمار
از فغان یک قناری در قفس از غم یک مرد در زنجیر
حتی قاتلی بردار
اشک در چشمان و بغضم در گلوست
وندرین ایام زهرم در پیاله زهر ماریست از سبو
هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا
آنچه این نامردمان با جان انسان می کنند
فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست
در کویری سوت و کور درمیان مردمی با این مصیبتها صبور
صحبت از مرگ محبت مرگ عشق گفتگو از مرگ انسانیت است
(گفتگو از مرگ انسانیت است)
از خودم بدم آمد ، وقتی که به پسرک گفتم :
کفش هایم را خوب رنگ کن
و او گفت : خاطرت جمع باشد مثل سرنوشتم برایت سیاه می کنم
چه می شود کرد
مگرمی شود دنیا را پاره کرد
و از تویش خوشبختی در آورد
همینست که هست
رویِ خـــوابیدن اصحـاب کهف را سفیـد کرده...!!!!
زمین مرد ،
خداوند گواه است،
دلم چشم به راه است،
و در حسرت یک پلک نگاه است،
ولی حیف نصیبم فقط آه است و همین آه خدایا برسد کاش به جایی، برسد کاش
صدایم به صدایی...
فقر فقط
دهان کفش را باز میکند...
اینجا زمین است جایی که اثر از وجدان نیست...