همسنگر بابا
همسنگر بابا
| ابر دستی به نگاه تر مهتاب کشید |
| بعد باران شد و چشمان مرا آب کشید |
| گفت : شادی بکش اما پسرک درد کشید |
| گفت : بابا بکش اما پسرک قاب کشید |
| آه ای ماهی تبعیدی این حوض بگو |
| سیب مهتاب چه از طعنه شب تاب کشید |
| مانده از ماه نگاه تو چه ترسیم کند |
| آنکه از همهمه ای رستم و سهراب کشید |
| ای دریا تو که هم سنگر بابا بودی |
| می توان دست از آن گوهر نایاب کشید |
| نرگس قنچه که زندانی مردم شده است |
| کار نیلوفر ما نیز به مرداب کشید |
| باز هم غیرت دریا که شبی موجی شد |
| دهن خاکی این طائفه را آب کشید |
| نمره نوبت نقاشی او بیست نشد |
| تا پدر عکس خودش را به رخ قاب کشید... |
محمد حسین نعمتی
شهید گمنام
| نه جامه ای،نه پلاکی، نه عطر خاطره ای |
| نه ره به سوی تو دارد نگاه پنجره ای |
| نه واژه ای، نه کلامی، نه بانگ آوازی |
| نه بغض می شکند در تو تار حنجره ای |
| سکوت، غرق سکوتی شهید گمنامم! |
| ندارد آن دل پرخون سر مناظره ای |
| توکیستی گل پرپر که در عبور از خاک؟ |
| میان حلقه ی فوج ملک محاصره ای |
| نمی شناسمت اما چه می درخشی تو |
| که آفتابی و من اشتیاق شاپره ای |
| تو آن قدر به خدای امید نزدیکی |
| که دست سبز گشایش برای هر گره ای |
| دریغ و درد که آغوش شهر کوچک بود |
| برای چون تو بزرگی، شهاب گستره ای |