بوی ماه مهر
مهربوی مدرسه میدهد،بوی کیف وکتاب نو ومدادهای تراش نخورده.مهربوی مدرسه میدهدبوی آدم های جدیدی که قراراست9ماه تمام همکلاسشان باشی.آدم هایی که بعدا"دست نیافتنی می شوند.مهربوی مدرسه میدهد، چه فرقی می کند که این مدرسه درخاطرات سالهای پیش ما جا مانده باشد و غباری از زمان چهره ی آدم های درون آن راتارکرده باشد.مهر بوی مدرسه میدهد،حتی اگرآن قدربزرگ شده باشی که دیوارهای بزرگ مدرسه دیگر رفیقت نباشد.مهر بوی مدرسه میدهد،حتی اگرمعلم کلاس اول ابتدایی ات زیرخروارها خاک خفته باشندوهم بازی های شاداب دوران کودکی ات هرکدام درگوشه ای افتاده باشند . مهربوی مدرسه میدهد،سروصدای بچه ها،ضربه خوردن توپ درساعات ورزش و فرو رفتن در رویاهای رنگین.مهربوی مدرسه میدهد،حتی اگرمدرسه ات پشت زمان جامانده باشد.
هر نوع دلنوشته ،شعر،خاطره،عکس و پیامک به مناسبت ماه مهر دارین در اینجا بزارید
باز امد بوی ماه مدرسه بوی شادی های راه مدرسه
رسم نوشتن با قلم ها يادمان رفت
گل كردن لبخندهاي هم كلاسي
در یک نگاه ساده حتي يادمان رفت
ترس از معلم حل تمرين پاي تخته
آن زنگهاي بي كلک را يادمان رفت
راه فرار از مشق هاي توي خانه
اي واي ننوشتيم آقا را، يادمان رفت
آنروزها را آنقدَر شوخي گرفتيم
جدّيت «تصميم كبري» يادمان رفت
شعر خداي مهربان را حفظ كرديم
یادش به خير، امّا «خدا» را يادمان رفت
در گوشمان خواندند رسم آدميّت
آن حرفها را زود امّا يادمان رفت
«فردا چه كاره مي شوي؟» موضوع انشا
ساده نوشتيم آنقَدَر تا يادمان رفت
ديروز تكليف «آب، بابا» بود و خط خورد
تكليف فردا «نان و بابا» يادمان رفت
حسین جعفرزاده
کفشهای ِ تا به تا و وصـــــــــله دار ِ من کجاست؟
خاطرات ِ خوب و شیرین ِ بهـــــــــار ِ من کجاست؟
کوچه هــــــــــــــای ِ خاکی و باهم دویدن هایمان
شور و شوق ِ خنده ی ِ بی اختیــار ِ من کجاست؟
کاهگل ها عطر ِ دفتـــــــــــــرهای ِ کاهی داشتند
خاک ِ باران خورده ی ِ ایل و تبــــــار ِ من کجاست؟
کو دبستان؟ کو کلاس ِ درس؟ کو آن نیمکـــــــت؟
همکلاسی ِ همیشه در کنــــــــار ِ من کجاست؟
باغ سرسبـــــز ِ الفبـــــــــــــا را چرا گم کرده ام؟
سطر سطــر ِ سیب های ِ "آب"دار ِ من کجاست؟
آتش ِ پیراهنـــت مانده ست در من ســـــــــــالها
ریزعلی! تنهای ِ تنهـــــــــایم قطار ِ من کجاست؟
مانده جای ِ ترکـه اش بر روی ِ دستم، کو خودش؟
درس ِ سارا، درس ِ شیرین ِ انـــــار ِ من کجاست؟
رفت آن روباه ِ مکـــــــــــار و پنیـــــــــــــرم را ربود
زاغ ِ خوش آواز ِ روی ِ شاخســــــار ِ من کجاست؟
پس چه کس خط میزند مشق ِ شبم را بعد از این؟
پای ِ تختــــــــــــــه مهربان آموزگار ِ من کجاست؟
ثلث ِ اول آشنـــــــــــــــــایی، ثلث ِ دوم دوستی
ثلث ِ سوم دستـــــــــــخط ِ یادگار ِ من کجاست؟
باز هم پاییـــــــــــــــز شد بابای ِ پیر ِ مدرســــه!
خش خش ِ برگ ِ درختـــــان ِ چنار ِ من کجاست؟
کاش میشد باز هم برگشت تا آن روزهــــــــــــــا
خسته ام دلهـــای سنگی! روزگار ِ من ِ کجاست؟
اولین روز دبستان بازگرد / کودکی ها شاد و خندان بازگرد
بازگرد ای خاطرات کودکی / بر سوار اسب های چوبکی
خاطرات کودکی زیبا ترند / یادگاران کهن مانا ترند
درسهای سال اول ساده بود / آب را بابا به سارا داده بود
درس پند آموز روباه و خروس / روبه مکار و دزد چاپلوس
کاکلی گنجشککی باهوش بود / فیل نادانی برایش موش بود
روز مهمانی کوکب خانم است / سفره پر از بوی نان گندم است
با وجود سوز و سرمای شدید / ریز علی پیراهن از تن می درید
تا درون نیمکت جا می شدیم / ما پر از تصمیم کبرا می شدیم
پاک کن هایی ز پاکی داشتیم / یک تراش سرخ لاکی داشتیم
کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت / دوشمان از حلقه هایش درد داشت
گرمی دستانمان از آه بود / برگ دفترهامان به رنگ کاه بود
مانده در گوشم صدایی چون تگرگ / خش خش جاروی بابا روی برگ
همکلاسی های من یادم کنید / باز هم در کوچه فریادم کنید
همکلاسی های درس و رنج و کار / بچه های جامه های وصله دار
کاش هرگز زنگ تفریحی نبود / جمع بودن بود و تفریقی نبود
کاش می شد باز کوچک میشدیم / لااقل یک روز کودک میشدیم
یاد آن آموزگار ساده پوش / یاد آن گچها که بودش روی دوش
ای معلم نام و هم یادت به خیر / یاد درس آب و بابایت به خیر
ای دبستانی ترین احساس من / باز گرد این مشق ها را خط بزن
شعر از : محمد علی حریری جهرمی
شعر: «قیصر امین پور»
باز آمد بوی ماه مدرسه بوی بازیهای راه مدرسه
بوی ماه مهر، ماهِ مهربان بوی خورشید پگاهِ مدرسه
از میان کوچههای خستگی میگریزم در پناه مدرسه
باز میبینم زشوق بچهها اشتیاقی در نگاهِ مدرسه
زنگ تفریح و هیاهوی نشاط خندههای قاهقاه مدرسه
باز هم بوی باغ را خواهم شنید از سرود صبحگاه مدرسه
روز اول لالهای خواهم کشید سرخ بر تخته سیاه مدرسه
باز آمد بوی ماه مدرسه بوی بازیهای راه مدرسه
روزهـای گـرم تـابـستـان گـذشـت بـوی شرجی بـوی نخلسـتان گـذشـت
هـم طبـیعت جـامه اش رنـگین شده هـم هـوای شـهر عـطرآگـیـن شـده
فـصـل زیـبـای دگـر آغـاز شــد مـدرسـه بـا شـادمـانی بـاز شــد
کـودکـان در شـور و حـالِ مـدرسـه دفـترِ مـشـق و حـساب و هـنـدسـه
روزهـای خـاطـرات خـوب و نـاب بـا خـریـد دفـتـر و کـیـف و کـتـاب
تـا کـه دیدم شـور و حال کـودکـان خـاطـراتـم زنـده شـد در ایـن زمـان
خـاطـرات کــودکـی در دفـتــرم شـعـرهـای کــودکـانـه در ســرم
مـشـق و امـلا هـمـچنـان در یـادِ ما پـایِ تـخـته لحـظه هـای شـادِ مـا
جـدولِ ضـربـی که مـا آمـوختـیـم در حـسـابِ زنـدگـی انـدوخـتـیـم
نـیـمـکت چـوبـی کـنـارِ پـنـجـره مـشـقِ و امـلایـی سـراسـر خـاطـره
گرچـه جایِ مـا هـمـیشه تنـگ بـود هـمکلاسی یـک دل و یـک رنـگ بـود
شـادمـان بـودیـم از شـادی هـم فـارغ از سـود و زیـان و بـیـش و کـم
لحـظه های تلـخ و شـیریـن داشـتیم روزهـای شـاد و غـمـگـین داشـتیـم
از مـعلّـم درس هـا آمـوخـتـیـم تـا چـراغ مـعـرفـت افــروخـتیـم
درس او مـهـر و صـفـا و سـادگـی در کـلامـش پـاکــی و آزادگــی
زنـگِ انـشا شـور و حـالـی داشـتـیم واژه هـا را زنـده مـی پـنـداشتـیـم
واژه هـای مـا لـطـیـف و سـاده بـود جـملـه ها در ذهـنِ مـا آمـاده بـود
صـحـبتِ مـا بـی ریـا و رنـگ بـود شـعـرهـامـان شاد و خوش آهنگ یود
انـدک انـدک کـودکـی پـایـان رسـید آن صـفـا و سـادگـی شـد نـاپـدیـد
حـسـرتِ آن روزهــا هـمــراه مـا حـسـرت آن قـلـب هـای بـی ریـا
یـاد بـاد آن روزگــاران یـاد بـاد کـلـبـه ی احـسـاسِ مـا آبـاد بـاد
دلم برای پاکی دفتر نقاشی و گم شدن در آن
خورشید همیشه خندان، آسمان همیشه آبی
زمین همیشه سبز و کوههای همیشه قهوه ای
دلم برای خط کشی کناردفتر مشق با خودکار مشکی و قرمز
برای پاککن های جوهری و تراش های فلزی
برای گونیا و نقاله و پرگارو جامدادی
دلم برای تخته پاککن و گچ های رنگی کنار تخته
برای اولین زنگ مدرسه
برای واکسن اول دبستان
برای سر صف ایستادن ها
برای قرآن های اول صبح و خواندن سرود ایران اول هفته
دلم برای مبصر شدن ، برای از خوب ، از بد
دلم برای ضربدر و ستاره
دلم برای ترس از سوال معلم
کارت صد آفرین
بیست داخل دفتر با خودکار قرمز
و جاکتابی زیر میزها ، جانگذاشتن کتاب و دفتر
دلم برای لیوانهای آبی که فلوت داشت
دلم برای زنگ تفریح
برای عمو زنجیر باف بازی کردن ها
برای لیلی کردن
دلم برای دعا کردن برای نیامدن معلم
برای اردو رفتن
برای تمرین های حل نکرده و اضطراب آن
دلم برای روزنامه دیواری درست کردن
برای تزئین کلاس
برای دوستی هایی که قد عرض حیاط مدرسه بود
برای خنده های معلم و عصبانیتش
برای کارنامه.... نمره انضباط
برای مُهرقبول خرداد
دلم برای خودم
دلم برای دغدغه و آرزو هایم
دلم برای صمیمیت سیال کودکی ام تنگ شده
نمی دانم کدام روز در پشت کدام حصار بلند کودکی ام را جا گذاشتم
کسی آن سوی حصار نیست کودکی ام را دوباره به طرفم پرتاب کند؟
سلام و تشکر
یادش بخیر پوشیدن لباس نوکیف نو کفش نو
چه قدر لذت بخش بود وقتی بعد از ۳ ماه پست نیمکت مدرسه نشستن
پیدا کردن دوستای جدید
بنويس : بابا مثل هر شب نان ندارد
سارا به سين سفره مان ايمان ندارد
بعد از همان تصميم كبري ابرها هم
يا سيل مي بارد و يا باران ندارد
انگار بابا همكلاس اولي هاست
يا مي نويسد اين ندارد آن ندارد
بابا انار و سيب و نان را مي نويسد
اما براي خواندنش دندان ندارد
بنويس كي آن مرد در باران مي آيد
اين انتظار خيسمان پايان ندارد
مگر ماه مهر بو داره؟!
حلول ماه مهر
ماه اتمام خوابهای رویایی
شب بیداری های طولانی
بخور بخواب و بیکاری
گشت و گذار
بر شما تبریک و تسلیت باد …
مدرسه ها وا شده، همهمه برپا شده
با حضور بچه ها مدرسه زیبا شده
چه شادی و چه شوری، چه جشنی و سروری
چه ماه قرص مهری، چه پرتوی چه نوری
مدرسه ها وا شده، همهمه برپا شده
با حضور بچه ها مدرسه زیبا شده
کتاب و کیف و دفتر، دست دختر و پسر
همه سوی مدرسه، هم قدم و همسفر
مدرسه سنگر ماست، تفنگ ما قلمهاست
با جهل می ستیزیم، اسلام یاور ماست
مدرسه ها وا شده، همهمه برپا شده
با حضور بچه ها مدرسه زیبا شده
یادش بخیر
زنگ بیدار باش، برای خیلیها صدای بلند «سلام صبح بخیر» و بعدتر «صبح بخیر ایران» بود؛ روزی که مطمئن بودیم سه ماه تعطیلات تابستان دیگر تمام شده و هرجا میرفتیم صدای یک دسته پسربچه بود که با هم میخواندند «همشاگردی سلام.... همشاگردی سلام».
کجخلقی از کوتاه کردن موها و اتو کردن مانتوهای سیاه و سرمهای، یک شب مانده به تمام شدن تعطیلات خریداری نداشت، شیش و بش چیزهایی که باید فردا توی کیف میگذاشتیم هم بالاخره تمام میشد، فکر معلم جدید و برنامه کلاسهای تازه، شروع سال جدید، دوباره مدرسه!، شب را به اندازه یک چشم به هم زدن کوتاه میکرد و باید از رختخواب دل میکندی که راه بیفتی، حالا بین خودمان باشد، دلمان هم تنگ شده بود برای «زنگ تفریح» برای «شادیهای راه مدرسه».
میگویند «وضعیت مطلوب ایرانیها، در "گذشته" است». لابد دلیل این همه خاطرهبازی با این عکسها و موسیقیهای دهه شصت هم همین است؛ همان چیزی که ما را میکشاند به سمت خریدن کتابهای «یادتونه»، «منتخب کارتونها و سریال های دهه شصت تلویزیون» و اصلاً همین دوباره گوش دادن به سرود «همشاگردی سلام».
این سرود، بازماندهای از "آن سالها"ست و خاطره مشترک یک نسل که نیمکتهای سهنفره چوبی کندهکاریشده با جملهها، یادگاریها، تقلبها، جامیزیهای فلزی و مدرسههای چند شیفته هنوز در ذهنش زنده است. هنوز چهره ناظمهایی را در ذهن دارد که در هر شیفت مدرسه باید سیصد چهارصد دانشآموز را میپاییدند، با سوتهایی که تویشان یک نخود کوچک بالا و پایین میپرید؛ فریاد میزدند: «دنبال هم ندوید»، «حیاط جای کشبازی نیست»، «فلانی به دفتر!». هنوز صدای معلمها در گوشش باقی است: «همه به تخته نگاه کنند»، «کلاس اینطرفیه»، «سرت رو برگهت باشه»، «چرا توی نوشتن مشقات جا انداختی؟»، «اگه چیز خندهداریه بگید همه بخندن!»؛ نسلی که به خاطر دیر رسیدن همیشه خودش را آماده میکرد جواب پس بدهد که «تا الان کجا بودی؟»،«الان وقت کلاس اومدنه؟».
اما این سرود از کجا آمد؟ سالهای پایانی دهه پنجاه و بعد از آن در دهه شصت، سرودخوانی یکجورهایی مد شده بود؛ درست همان زمانی که موسیقی و ساز و آواز، مردد بین ماندن و رفتن بود. یاد همهمان هست حتما که «به لاله در خون خفته»، «هوا دلپذیر شد»، «خمینی ای امام»، «ایران، ایران»، «برخیزید» و خیلی سرودهای دیگر که بعدها اسمشان را گذاشتند "سرود های انقلابی" در همین فضا و با همین گروه ها اجرا شدند. بیشتر این سرودها، رنگ و بوی حماسی و سیاسی داشتند، اما «همشاگردی سلام» چیز دیگری بود؛ سرودی برای بچههای سرزمین موشکباران و آژیر قرمز که فارغ از سیاست، همه را تشویق میکرد روز اول مهر را شاد باشند.
ترانه و موسیقی این اثر را مجتبی کاشانی بعد از اینکه در سال 57 کارش را در صدا و سیما آغاز کرد، ساخت. کاشانی که تحصیلات و تخصصش در رشته مدیریت بود و سالها در دانشگاههای آمریکایی و ژاپنی، درس مدیریت صنعتی خوانده بود، در سال هایی که در ایران زندگی میکرد، به غیر از نوشتن کتابهای مدیریتی، شعر میگفت و انجمن خیریهای را اداره میکرد که به همت آن 240 مجتمع آموزشی در کشور ساخته شد.
او سرانجام در سال 83 و به خاطر سرطان معده در تهران درگذشت.
این سرود، پس از سالها بازخوانی هم شده است. علی تفرشی همین چند سال پیش با همخوانی دخترش «نوا» و به کارگردانی فواد صفاریان، «همشاگردی سلام» را با یک تنظیم تازه برای مهر 89 خوانده است؛ شاید برای اینکه نسل دیگری از بچههای مدرسهای، اول مهر که میشود، دوباره با صدای «همشاگردی سلام» بروند سال جدیدشان را آغاز کنند. این بار شاید با نگرانیها و دلهرههای کمتر، با نگاهی به روزهای بهتر.
ایسنا - فاطمه کریمخان
همشاگردی سلام ،صبح شمابخیر
یادش هم بخیروخوشی